| ماجرای عشق عشتر و تموز |

در متن سومری داستان، "تموز" (Tammuz) برادر کوچک "عشتر" (ایشتر) (Ishtart) است؛ در متن بابلی، گاهی عنوان معشوق، و گاهی عنوان پسر او را دارد. چنان به نظر می رسد که این هر دو متن به اساطیر "ونوس" (Venus) و "آدونیس" (Adonis)، یا "دمتر" (Demeter) و "پرسفونه" (Persephone) و صدها اسطوره ی دیگر مرگ و رستاخیز راه یافته باشد.
"تموز" ، پسر خدای بزرگ "ائا" (Ea)، گوسفندان خود را در زیر درخت بزرگ "اریدا"، که سایه ی آن همه ی زمین را می پوشاند، می چرانید؛ "عشتر"، که پیوسته تشنه ی عشق بود، به دام عشق او گرفتار آمد و بر آن شد که وی را به همسری جوانی خود برگزیند. ولی "تموز"، مانند "آدونیس"، با حمله ی گرازی وحشی از پای در آمد و مانند همه ی مردگان به دوزخ تاریک زیر زمین (که بابلیان به آن نام "آرالو" (Aralu) می دادند و "ارشکیگال" (Ereshkigal)، خواهر حسود "عشتر" بر آن تسلط داشت) فرو رفت. "عشتر" به اندوه سخت گرفتار شد و عزم جزم کرد که به "آرالو" فرو شود و، با شستن زخم های "تموز" در یکی از چشمه های شفا بخش، زندگی را به وی بازگرداند. آنگاه با زیبایی خیره کننده ی خویش به دروازه ی دوزخ نزدیک شد و اجازه خواست که به آن درآید. لوح هایی که به دست آمده داستان را، به صورت نیرومندی، چنین بیان می کند:
چون "ارشکیگال" این را شنید،
مانند کسی بود که درخت گزی را می بُرد (لرزید؟).
و مانند کسی بود که نی ای را می برد(تکان خورد؟).
((چه چیز قلبش را پریشان کرد؟ چه چیز کبدش را (تکان داد)؟
(آیا) این زن (می خواهد) که با من (در اینجا بماند)؟
و از خاک تغذی کند و (غبار) را به جای شراب بنوشد؟
من برای مردانی می گریم که زنان خود را رها کرده اند؛
برای زنانی می گریم که آنان را از آغوش شوهرانشان کنده اند؛
و برای کودکانی که نارس (چیده شده اند).
برو ای دربان! و در را به روی او بگشا،
و مطابق دستور قدیم با وی رفتار کن)).
دستور و مقررات قدیم چنان بود که هرکس می خواست به دوزخ درآید باید برهنه باشد؛ به همین جهت، از هر دری که "عشتر" می خواست بگذرد، دربان دوزخ، لباسی یا زینتی را از او باز می گرفت:
ابتدا تاجش را برداشت، آنگاه گوشواره را بیرون کرد، و پس از آن گردنبند و سپس زیور آلات سینه اش را برداشت؛ و پس از آن کمربند گوهرنشان و دستبند و پای بند زرین و در پایان، پارچه ای را که میان او را می پوشانید، بازگرفت.
هربار "عشتر" با لطافت و ظرافت، لب به اعتراض می گشود، ولی به آنچه از او خواسته بودند رضا می داد.
و چون "عشتر" در زمینی فرو رفت که در آمدن به آن را بازگشتی نبود،
"ارشکیگال" وی را دید و از این آمدن در خشم شد.
"عشتر" بی پروا خود را بر وی افکند.
"ارشکیگال" دهان گشود و سخن گفت
به "نمتار" (Namtar) قاصدش ...
((برو "نمتار" (و او را به زندان کن؟) در کاخ من.
و بر وی شصت بیماری را چیره کن،
بیماری چشم را بر چشمانش،
بیماری پهلو را بر پهلویش،
بیماری پا را بر پایش،
بیماری قلب را بر قلبش،
بیماری سر را بر سرش
و بر تمام وجودش)).
در آن هنگام که "عشتر" با این پرستاری های خواهرانه به دوزخ در بند بود، زمین که از وجود وی بر پشت خود، به علت غیبت او، الهام نمی گرفت، همه ی هنرها و راه های عشق ورزی را یکباره فراموش کرد:
دیگر گیاهی، گیاه دیگر را بارور نساخت، سبزی ها پژمرده شد، و جانوران دیگر گرمایی در خود احساس نمی کردند؛ ریشه ی عاطفه و محبت در مردم خشکید.
پس از آنکه بانو "عشتر" به سرزمینی که بازگشت ندارد در آمد،
دیگر گاو نر بر پشت ماده گاو نجهید، و خر نر به خر ماده نزدیک نشد؛
و هیچ مردی در کوچه به دختر جوانی نزدیک نشد؛
مرد در اتاق خود می خوابید،
و زن تنها به خواب می رفت.
جمعیت کم شد؛ خدایان که دریافتند قربانی های زمین کاهش یافته پریشان شدند و فرمان دادند که "ارشکیگال" خواهرش "عشتر" را آزاد کند؛ او به فرمان خدایان گردن نهاد. ولی "عشتر" به بازگشتن به زمین، جز آنکه "تموز" را با خود همراه ببرد، خرسندی نمی داد. درخواست وی پذیرفته شد و او پیروزمندانه از هفت دروازه گذشت، و میان بند و دستبند و پای بند زرین و کمربند گوهرنشان و زیور آلات سینه و گردنبند و گوشواره ها و تاج خود را بازگرفت.
چون دوباره بر روی زمین آشکار شد، گیاهان از نو به روییدن و شکوفه کردن آغاز کردند، و زمین پر از خوردنی شد، و جانوران به زیاد کردن نسل خود پرداختند. عشق، که نیرومند تر از مرگ است، به جایگاه حقیقی خود، که چیرگی و خواجگی بر خدایان و آدمیزاد است، بازگشت.
برای مرد عالِم و محقق زمان حاضر، این افسانه به صورت شگفت انگیز و زیبایی مرگ و رستاخیز سالانه ی زمین را نمایش می دهد و نیروی برین عشق را آشکار می سازد که "لوکرتیوس" (Lucretius) در آنجا که از "ونوس" سخن می گوید، به بهترین وجه بیان می کند؛ ولی همین افسانه عنوان تاریخ مقدسی را داشت که مردم بابل به آن ایمان راسخ داشتند، و یک روز از سال را به خاطر مرگ "تموز" سوگواری می کردند، و روز دیگر را به یادگار زنده شدن و رستاخیز او به جشن و شادی می پرداختند.
منبع: کتاب تاریخ تمدن، ویل دورانت
جلد اول، مشرق زمین گاهواره ی تمدن
نظرات ()| زئوس 2 |

(Zeus)
می توان انبوه خدایان یونانی را به هفت گروه تقسیم کرد: خدایان آسمان، خدایان زمین، خدایان حاصلخیزی، خدایان حیوانات، خدایان زیرزمین، خدایان گذشتگان یا قهرمانان، خدایان اولمپی.
در راس خدایان اولمپی، زئوس، خدای بزرگ یا خدای خدایان، قرار داشت. زئوس از لحاظ زمانی، نخستین خدا به شمار نمی رفت. (اورانوس، کرونوس و سایر تیتان ها بر او مقدم بودند)
هنگامی که بساط الوهیت ابتدایی در میان یونانیان برچیده شد (در نظر یونانیان، جدال زئوس و کسانش با تیتان ها به منزله ی تصادم تمدن با توحش است) زئوس و برادرانش جهان را با قرعه میان خود تقسیم کردند. بر اثر قرعه کشی، آسمان به زئوس رسید، و دریاها به پوسیدون، و زیرزمین به هادس.
در اساطیر یونانی، جهان مخلوق خدایان نیست. جهان پیش از خدایان وجود داشته است. خدایان در آغاز با یکدیگر آمیختند و انسان را زادند. سپس با زادگان خود، انسان ها، زناشویی کردند. از این رو آدمیان از نسل خدایانند. خدایان علم و قدرت تام ندارند و، مانند انسان ها، فریب می خورند و اشتباه می کنند. هر خدا قدرت خدایان دیگر را محدود می کند و حتی با آنان به معارضه بر می خیزد. اما خدایان، به اقتضای رعایت مقام پدری، زئوس را به سروری پذیرفته اند.
خدایان در بارگاه زئوس گرد می آیند. زئوس در برخی از کارها رای آنان را می جوید، و اگر آنان را مخالف یابد، مطابق رای ایشان عمل می کند. اما، بسا اوقات، زئوس خود دستور صادر می کند و خدایان دیگر را وادار می کند که حدود خود را بشناسند.
زئوس در ابتدا خدای آسمان و کوه ها و فرستنده ی باران و نیز، مانند یَهُوَه، رب النوع جنگ بود. از این رو در جریان جنگ تروا، در کارزار مداخله کرد و جنگ را خونین تر ساخت. اما بتدریج مبدل به مقتدای خدایان و آدمیان شد.
وی با سیمایی پر ریش و وقاری تمام، بالای کوه اولمپ نشسته است و بر نظام اخلاقی همه ی جهان حکومت می کند، فرزندان نافرمان را کیفر می دهد، در حفظ خانواده ها می کوشد، خیانت را بدون کیفر نمی گذارد، حدود و ثغور را رعایت و از میهمانان و حاجت خواهان دستگیری می کند، و بالاخره، داور عالم می شود و ناگفته نماند که فیدیاس با ساختن مجسمه ی او در هیات داور، شاهکاری به وجود آورده است.
تنها عیب زئوس این است که در برابر عشق سریعا تسلیم می شود؛ او، که خود زن را نیافریده است، از خلقت او سخت در شگفت است. زن را موجودی عجیب می داند، برخوردار از نعمت زیبایی که اعظم نعمات است. زئوس در برابر دلربایی زن، خود را ناتوان می بیند.
هزیود آماری از معاشقان و فرزندان او فراهم آورده است. نخستین معشوقه او دیونه است، که زئوس را در اپیروس ترک می کند. نخستین همسر او، متیس، خدای سنجش و خرد و دانش است. ولی زئوس چون می شنود که فرزندان این زن او را خلع خواهند کرد، متیس را می بلعد و، خود صاحب سجایای او می شود و به صورت خدای خرد در می آید.
متیس، آتنه را اندرون زئوس می زاید، و زئوس سر خود را می شکافد تا آتنه به خارج راه یابد. پس از آن تمیس را همسر خود می کند، و دوازده ((ساعت)) محصول این ازدواج است.
سپس ائورونومه را به همسری می گیرد، و او ((الاهگان رحمت)) را می زاید. بعد از آن منموسونه را به ازدواج خویش در می آورد، و از او صاحب 9 موسای (موزها) یعنی الاهه های هنر می شود. آنگاه لتو را به زنی بر می گزیند، و آپولون و آرتمیس را از او می یابد. بعد خواهر خویش دمتر را به همسری انتخاب می کند، و پرسفونه از این ازدواج به دنیا می آید.
زئوس پس از آنکه جوانی خود را بدین گونه به خوشی می گذراند، سرانجام با خواهر دیگر خویش، هرا، ازدواج و او را ملکه ی اولمپ می کند. هرا، به نوبه ی خود، هبه، آرس، هفایستوس، و ایلیتویا را می زاید. از آنجا که هرا از برادر خود مسن تر است، در بسیازی از شهرهای یونانی که مقام مادری و روابط زناشویی را محترم می داشتند، او را بیش از برادرش هرمت می نهادند. هرا خود زنی هوشمند و موقر و جدی است و البته بازی گوشی های شوهرش را خوش ندارد. از این رو بالاخره میانشان اختلاف می افتد. زئوس می خواهد او را مضروب کند، ولی دل بستن به زنان دیگر را چاره ای موثرتر می یابد. نخستین زنی که از آدمیان می گیرد، نیوبه است. آخرین همسر او از میان آدمیزادگان، آلکمنه است که از اخلاف نیوبه و شانزدهمین نسل پس از اوست.
زئوس، به شیوه انسان یونانی، میان زن و مرد فرقی نمی گذارد. به پسری زیبا به نام گانومده دل می بازد و او را می رباید تا بر فراز کوه اولمپ ساقی بزم او شود.
منبع: کتاب تاریخ تمدن، ویل دورانت
جلد دوم، یونان باستان
---------------------------------
تیتان ها: غول؛ خدایانی که از جفت شدن اورانوس (آسمان) و گایا (زمین) زاده شدند و پیش از خدایان بر جهان حکم می راندند. نژاد خدایان از جفت شدن دو تیتان کرونوس و رئا به وجود آمد. زئوس فرزند این دو بود که حکومت جهان را از دست تیتان ها به در آورد. جنگ بین خدایان و تیتان ها به نفع خدایان تمام شد و تیتان ها در تارتاروس محبوس شدند.
خدایان اولمپی: خدایان عمده ی دوازده گانه ای که در کوه اولمپ ماوا داشتند و عبارتند از: زئوس، هرا (زن و خواهر زئوس)، آتنه و هبه و آرتـِمیس و آفرودیته (دختران زئوس)، هرمس و آرس و آپولون و هفایستوس (پسران زئوس)، هستیا (خواهر بزرگ زئوس) و پوسیدون (برادر زئوس)
رئا: از ماده تیتان ها؛ دختر اورانوس و گایا. همخوابه ی برادرش کرونوس شد و برایش شش فرزند آورد: هستیا، دمتر، هرا، هادس، پوسیدون و زئوس. در فروگیا او را با کوبله، و در روم با اوپس مطابق می دانستند.
کرونوس: پسر اورانوس و گایا؛ پادشاه تیتان ها. پدرش را اخته کرد که از خونش با خواهر خود رئا ازدواج کرد و صاحب شش فرزند شد. چون شنید یکی از فرزندانش او را برخواهد انداخت، خواست تا فرزندان خود را ببلعد.
نظرات ()|
|