با كسی گفتگو كن كه رسيدن به خرد و آگاهی، انديشه ی اوست نه خويشتن خويش - ارد

آن روزگاران که جنگ نیست ...
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                       روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ
 

 

(نامه بچه های ایران به خدا)

 

یادگار جنگ

ای خدای بزرگ از وقتی که فهمیدم سرفه های زیاد پدرم، تاول ها و زخم های روی بدنش که از من قایم می کند به قول خودش یادگار جنگ است، و از وقتی که فهمیدم داروی خوبی برای خوب شدن پدرم نیست، تصمیم گرفتم برای تو خدای خوبم نامه بنویسم و در نامه از شما بخواهم که پدرم را خوب کنید، چون مادرم همیشه می گوید: از خدا بخواه پدرت و مثل پدرت را شفا دهد...

 

سید شاهین حسینی،10 ساله، تهران

---------------------------------

اگر من فرشته بودم...

 

خداجون سلام. من تو را خیلی دوست دارم. من می خواهم بدانم که چرا مرا فرشته نکردی. خداجون بابای دوست من شهید شده و من دلم برای دوستم زهرا می سوزد که چرا او مثل من بابا ندارد. او دوست دارد بابایش را در خواب ببیند. اگر من فرشته بودم به بابای زهرا می گفتم که به خواب زهرا بیابد. خداجون حالا که فرشته نیستم تو خودت یک فرشته بفرس(بفرست). خانه زهرا نزدیک خانه ماست، هر وقت فرشته می یاید (می آید) به من خبر بده. خداحافظ خداجون.

 

سعیده طالب نجف آبادی، 7 ساله از قم

 

 

 

منبع: کتاب نامه ی بچه های ایران به خدا

چاپ 1384


 


فرستادن با یاهو مسنجر اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در فرندزفید داغ کن - کلوب دات کام اشتراک در توییتر اشتراک با  google buzz اشتراک در | addit.ir

comment نظرات ()