باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

بهشت شداد
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧   |  ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ
 

 

بهشت شداد

(ارَمَ ذاتِ العِماد – ارم که دارای ستون ها بود)

 

... "کعب الاحبار" گفت:

عاد بزرگ دو پسر داشت: یکی "شدید" و دیگری "شدّاد". چون پدر ایشان بمرد، آن دو برادر به همه کشورها مالک شدند و از پادشاهان روی زمین کس نبود مگر اینکه سر اندر فرمان آن دو برادر داشت. پس "شدید" نیز بمرد. مملکت به برادرش "شدّاد" برسید و "شدّاد" به خواندن کتاب ها بس حریص بود. پس چون در کتاب ها نام آخرت و بهشت و قصرها و غرفه ها و نهرها و درختان و میوه ها که در بهشت هستند بدید، نفس او را خواهش این شد که مثل بهشت در دنیا جایی بسازد. و شداد صد هزار پادشاه (!؟) در زیر حکم داشت و در زیر حکم هر ملک صد هزار دلیر بودند و در زیر حکم هر دلیر صد هزار لشکر بودند.

پس "شدّاد" جمعی از کارگزاران حاضر آورد و به ایشان گفت: در کتاب های قدیم صفت بهشت را که در آخرت وعده کرده اند دیده ام و همی خواهم که در دنیا مثل آن بهشت، بهشتی بنا کنم، پس شما بروید و سرزمینی خرّم و فراخنای پدید آورده، در آنجا شهری و به شهر اندر قصرها از زر (طلا) و سیم (نقره) بنا کنید و ریگ های آن را از یاقوت و لؤلؤ (مروارید) و ستون های او را از زَبرجد قرار دهید و نهرها و درختان از همه گونه میوه ها در کنار نهرها بکارید. پس ایشان گفتند: ما چگونه توانیم شهری بدین صفت که تو گفتی بنا کنیم و بدان سان زبرجد و لؤلؤ و یاقوت از کجا پدید آوریم؟

"شدّاد" گفت: آیا نمی دانید که پادشاهان روی زمین در اطاعت من هستند و مخالفت کردن نتوانند! "شدّاد" گفت: به معدن های زبرجد و یاقوت و لؤلؤ  و زر و سیم بروید و این فلزات و یواقیت (جمع یاقوت) از معدن ها بیرون آورید و هرچه که زر و سیم و گوهر و یاقوت نزد ملوک باشد، جمع آورید و کوشش فرو نگذارید، در پیش هر کس از اصناف جواهری چیزی باشد بگیرید و مخالفت جایز ندانید.

پس به همه ی پادشاهان اطراف مکتوب بنوشت و ایشان را بفرمود که از اصناف جواهر، آنچه که در نزد خود و نزد مردم باشد جمع آورند و به معدن ها رفته سنگ های گران قیمت بیرون آورند و هرچه که در ته دریاها باشد به غواصی به در آورند. پس ایشان تا بیست سال به جمع آوری زر و سیم و سنگ ها مشغول بودند و در آن عهد سیصد و شصت پادشاه (!؟) در روی زمین حکمرانی می کردند. آنگاه مهندسین و حکما و کارکنان و بنّایان و صنعتگران از همه ی بلاد جمع آورده به بیابان ها و صحراها فرستادند. ایشان از بهر مکان آن شهر همی گشتند تا به بادیه ی فراخنایی (وسیعی) برسیدند که در آنجا سنگستان و نیستان و کوه ها و بلندی و پستی نبود و چشمه هاو نهرهای روان داشت.

گماشتگان گفتند: بدان صفت که ملک فرموده همین جای است. پس به بنا کردن شهر مشغول گشتند و پادشاهان ممالک از هر سوی گوهرها و سنگ ها و لآلی (جمع لؤلؤ) خُرد و بزرگ  تَنگ تَنگ و کشتی کشتی به عاملان فرستادند و عُمّال سیصد سال مشغول کار بودند. چون شهر و قصرها و غرفه ها و نهرها به انجام رسانیدند "شدّاد" را خبر کردند. آنگاه "شدّاد" هزار وزیر از وزرای خود را بفرمود و همچنین خاصان و معتمدان را فرمان داد که ساز برگ (اسباب و اثاثیه) رحیل (راهی) کرده در رکاب ملک روی زمین، "شدّاد"  بن عاد، آماده ی رفتن به "ارم ذات العماد" شوند و از زنان و کنیزکان و خادمان نیز هرکس را می خواست به تهیه ی اسباب سفر امر کرد. تا بیست سال تهیه ی سفر تمام کردند.

"شدّاد" بن عاد با لشگری انبوه به سوی "ارم ذات العماد" روان شد و از حصول مرام (هدف)، شادان همی رفت تا اینکه میانه ی او و "ارم ذات العماد" منزلی بیش نماند. آنگاه جناب احدیت (خداوند) بر ایشان صیحه ای (بانگ) از عالم قدرت بفرستادند که همه ی ایشان هلاک شدند و هیچ یک از "شدّاد" و لشکریان بدان مکان نرسیدند و حضرت ذوالجلال آثار آن شهر را پوشیده داشت، تا هنگام رستخیز پوشیده خواهد بود...

و "شعبی" از علمای حِمیَر حکایت کرده که: چون "شدّاد" با همراهان خود از صیحه هلاک گشتند، پسر او "شّداد اصغر" به مملکت بنشست و پدر او "شدّاد اکبر" او را در سرزمین "حَضرَمَوت" و ارض سبا گذاشته خود با لشکریان به سوی "ارم ذات العماد" روان گشته بود. پس چون خبر به او رسید که پدرش پیش از آنکه به "ارم ذات العماد" برسد هلاک شده، فرمود پدرش را از آنجا به "حضرموت" بیاورند و امر کرد در "حضرموت" در غاری از برای او جایی بکنند. آنگاه جنازه ی پدر را به فراز تخت زرین بدانجا بگذاشت و هفتاد حلّه (جامه نو) از دیبای مُطرّز  (نقش دار) به طراز زرین و مُرصَع (جواهر نشان) به گوهرهای قیمتی بر او پوشانید و لوحی زرین در نزد سر او بنهاد...

 

 

 

منبع: کتاب هزار و یک شب، جلد اول

شب 276، 277، 278

حکایت ارم ذات العماد

ترجمه: عبداللطیف تسوجی تبریزی


 


comment نظرات ()