باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

ماجرای عشق عشتر و تموز
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧   |  ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ
 

 

عشتر ، ایشتر ، اشتر

 

در متن سومری داستان، "تموز" (Tammuz) برادر کوچک "عشتر" (ایشتر)(Ishtart) است؛ در متن بابلی، گاهی عنوان معشوق، و گاهی عنوان پسر او را دارد. چنان به نظر می رسد که این هر دو متن به اساطیر "ونوس" (Venus) و "آدونیس" (Adonis)، یا "دمتر" (Demeter) و "پرسفونه" (Persephone) و صدها اسطوره ی دیگر مرگ و رستاخیز راه یافته باشد.

"تموز" ، پسر خدای بزرگ "ائا" (Ea)، گوسفندان خود را در زیر درخت بزرگ "اریدا"، که سایه ی آن همه ی زمین را می پوشاند، می چرانید؛ "عشتر"، که پیوسته تشنه ی عشق بود، به دام عشق او گرفتار آمد و بر آن شد که وی را به همسری جوانی خود برگزیند. ولی "تموز"، مانند "آدونیس"، با حمله ی گرازی وحشی از پای در آمد و مانند همه ی مردگان به دوزخ تاریک زیر زمین (که بابلیان به آن نام "آرالو" (Aralu) می دادند و "ارشکیگال" (Ereshkigal)، خواهر حسود "عشتر" بر آن تسلط داشت) فرو رفت. "عشتر" به اندوه سخت گرفتار شد و عزم جزم کرد که به "آرالو" فرو شود و، با شستن زخم های "تموز" در یکی از چشمه های شفا بخش، زندگی را به وی بازگرداند. آنگاه با زیبایی خیره کننده ی خویش به دروازه ی دوزخ نزدیک شد و اجازه خواست که به آن درآید. لوح هایی که به دست آمده داستان را، به صورت نیرومندی، چنین بیان می کند:

 

چون "ارشکیگال" این را شنید،

مانند کسی بود که درخت گزی را می بُرد (لرزید؟).

و مانند کسی بود که نی ای را می برد(تکان خورد؟).

 

((چه چیز قلبش را پریشان کرد؟ چه چیز کبدش را (تکان داد)؟

(آیا) این زن (می خواهد) که با من (در اینجا بماند)؟

و از خاک تغذی کند و (غبار) را به جای شراب بنوشد؟

من برای مردانی می گریم که زنان خود را رها کرده اند؛

برای زنانی می گریم که آنان را از آغوش شوهرانشان کنده اند؛

و برای کودکانی که نارس (چیده شده اند).

برو ای دربان! و در را به روی او بگشا،

و مطابق دستور قدیم با وی رفتار کن)).

 

دستور و مقررات قدیم چنان بود که هرکس می خواست به دوزخ درآید باید برهنه باشد؛ به همین جهت، از هر دری که "عشتر" می خواست بگذرد، دربان دوزخ، لباسی یا زینتی را از او باز می گرفت:

ابتدا تاجش را برداشت، آنگاه گوشواره را بیرون کرد، و پس از آن گردنبند و سپس زیور آلات سینه اش را برداشت؛ و پس از آن کمربند گوهرنشان و دستبند و پای بند زرین و در پایان، پارچه ای را که میان او را می پوشانید، بازگرفت.

هربار "عشتر" با لطافت و ظرافت، لب به اعتراض می گشود، ولی به آنچه از او خواسته بودند رضا می داد.

 

و چون "عشتر" در زمینی فرو رفت که در آمدن به آن را بازگشتی نبود،

"ارشکیگال" وی را دید و از این آمدن در خشم شد.

"عشتر" بی پروا  خود را بر وی افکند.

"ارشکیگال" دهان گشود و سخن گفت

به "نمتار" (Namtar) قاصدش ...

 

((برو "نمتار" (و او را به زندان کن؟) در کاخ من.

و بر وی شصت بیماری را چیره کن،

بیماری چشم را بر چشمانش،

بیماری پهلو را بر پهلویش،

بیماری پا را بر پایش،

بیماری قلب را بر قلبش،

بیماری سر را بر سرش

و بر تمام وجودش)).

 

در آن هنگام که "عشتر" با این پرستاری های خواهرانه به دوزخ در بند بود، زمین که از وجود وی بر پشت خود، به علت غیبت او، الهام نمی گرفت، همه ی هنرها و راه های عشق ورزی را یکباره فراموش کرد:

دیگر گیاهی، گیاه دیگر را بارور نساخت، سبزی ها پژمرده شد، و جانوران دیگر گرمایی در خود احساس نمی کردند؛ ریشه ی عاطفه و محبت در مردم خشکید.

پس از آنکه بانو "عشتر" به سرزمینی که بازگشت ندارد در آمد،

دیگر گاو نر بر پشت ماده گاو نجهید، و خر نر به خر ماده نزدیک نشد؛

و هیچ مردی در کوچه به دختر جوانی نزدیک نشد؛

مرد در اتاق خود می خوابید،

و زن تنها به خواب می رفت.

 

جمعیت کم شد؛ خدایان که دریافتند قربانی های زمین کاهش یافته پریشان شدند و فرمان دادند که "ارشکیگال" خواهرش "عشتر" را آزاد کند؛  او به فرمان خدایان گردن نهاد. ولی "عشتر" به بازگشتن به زمین، جز آنکه "تموز" را با خود همراه ببرد، خرسندی نمی داد. درخواست وی پذیرفته شد و او پیروزمندانه از هفت دروازه گذشت، و میان بند و دستبند و پای بند زرین و کمربند گوهرنشان و زیور آلات سینه و گردنبند و گوشواره ها و تاج خود را بازگرفت.

چون دوباره بر روی زمین آشکار شد، گیاهان از نو به روییدن و شکوفه کردن آغاز کردند، و زمین پر از خوردنی شد، و جانوران به زیاد کردن نسل خود پرداختند. عشق، که نیرومند تر از مرگ است، به جایگاه حقیقی خود، که چیرگی و خواجگی بر خدایان و آدمیزاد است، بازگشت.

برای مرد عالِم و محقق زمان حاضر، این افسانه به صورت شگفت انگیز و زیبایی مرگ و رستاخیز سالانه ی زمین را نمایش می دهد و نیروی برین عشق را آشکار می سازد که "لوکرتیوس" (Lucretius) در آنجا که از "ونوس" سخن می گوید، به بهترین وجه بیان می کند؛ ولی همین افسانه عنوان تاریخ مقدسی را داشت که مردم بابل به آن ایمان راسخ داشتند، و یک روز از سال را به خاطر مرگ "تموز" سوگواری می کردند، و روز دیگر را به یادگار زنده شدن و رستاخیز او به جشن و شادی می پرداختند.

 

 

 

منبع: کتاب تاریخ تمدن، ویل دورانت

جلد اول، مشرق زمین گاهواره ی تمدن


 


comment نظرات ()