باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

تَذکِرةُ المُحصلین (کارورزی)
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ
 

اصلا جدی نگیرید!زبان

محسن: آن کارورز نمونه، آن خوردنی همچون گیاه پونه؛ آن حاسِب الحِساب، آن مرد بی کتاب؛ آن فرد کارمند، آن رفیق ارجمند، شیخ محسن ((رحمة الله علیه)) از کارورزان زمانه ی خویش بود و از کارمندان اریکه ی صنعت.

نقل است که شیخ روزهای بسیاری از کارورزی می پیچاندی، و آن روزها که حاضر بودی، ساعت مچی خود را می پیچاندی، بدین طریقت که ساعت نه بامداد از برای او هشت می نمودی؛ گهگداری که پیچش ِ پیچَش ازدیاد می یافتی ساعت به ده و یازده نیز می رساندی.

روزی یکی از مریدان سبب را از شیخ جویا شد و شیخ پاسخ داد:

"از برای آنکه پیچش بیشتر سبب ورزیدگی هرچه بیشتر کار می گردد. مگر غیر از این است که یک سیب هزار چرخ و پیچ می خورد و به زمین می افتد؟ آن وقت عروس می گوید زمین کج است ... ".

مریدان گویند که شیخ از این دست امثال نغز، سلسله وار بر زبان می رانده است تا سائل را عقل زایل گردد.

نقل است آخرالامر نیز او را به عنوان کارورز نمونه برگزیدندی و سپاس و ثنای بسیار گفتندی و هنگام بدرقه همگان این شعار سر می دادند که:

"ای خدای زمونه، این کارورز نِمونه، بیشتر از این نَمونه! وای اگر بمونه؛ وای اگر بمونه ...".

نقل است که بسیاری کف و خون بالا آورده و این رفتن، غشی بسیار داشته است (از فرط شادی)

نقل است که شیخ عاشق و شیفته ی صورت حساب می بود و تا صورتی از حساب می یافت آن را حساب کرده و هزینه ی آن را تقبل می فرمود. این عشق در وی چنان شعله گرفت که وی به دوستان خویش پیشنهاد داد تا قبوض آب، برق، گاز و ... را نیز او حساب نماید. از آن پس که عشق وی هویدا گردید، او ملقب به حساب الدوله شد و برخی از مریدانش نیز وی را آقای حسابی می خواندندی.

---------------------------------

هادی: آن قاری آیات یاس، آن مستمع نوای یاس؛ آن پارتی کارورزی، از سر مهر و عشق ورزی؛ آن مُشبّک کننده ی مکاتب، آن گیرنده ی رَواتـِـب ، شیخ هادی (( قدس السره الشریف)) از کارورزان عصر خویش بود و از ره پویندگان راه علم.

نقل است که شیخ هادی برای هر اتفاق خوب و بدی، آیه ی یاس (ناامیدی) را قرائت می نمودی و عادت به آن داشت که نیمه ی خالی ظرف را می نگریست و از گفتن و شنیدن آن لذت وافری می بردی. مریدانش نقل می کنند که در گوشی همراه وی از این نوع قرائت بسیار یافت می شدی، مانند:

"من می رم ولی تو ..."

"تو این دنیا که بی وفایی رسم، رفیق با وفا پیدا کنی تو ..."

"مگه بهت نگفته بودم، بی تو روزگار من تیره و تاره..."

و امثالهم. نقل است که وی سرانجام از این راه پا پس کشید (دارد می کشد؟ خواهد کشید؟)

نقل است وی مدت ها قبل از کارورزی، در آن شرکت کمر همت، از برای ورزیدن کار به کمر خویش سفت و محکم بسته بود و مسئول شبکه بندی مدارس بودی، که به این علت از وی به عنوان مشبک کننده ی مکاتب یاد می کردند و چون این مکاتب اکثرا دولتی می بودند، وی را مشبک الدوله نیز می خواندندی و از این راه پولی به جیب خود می زد و از آن شرکت مستمری و رواتب می ستاندی.

نقل است که وی در زمان کارورزی چایی مسموم شده به محسن خورانید. از حمیدرضا نقل می کنند که:

"دو چای بود، یکی من بخوردم و آن دیگر را هادی واگذاشت. محسن بیامد و چای بدید و خواست تا نوش کند. هادی فرمود: "برادرم اندکی شکیبا باش تا استکانی برایت بشویم و چایی لبریز و لب سوز و لب دوز و قند پهلو و دشلمه برایت بیاورم". دو چای بیاورد. من (حمیدرضا) گفتم حال که چنین است آن چای خنک و قدیمی از آن من باشد. پذیرفتند و نوشیدیم. زمانی سپری گشت و بدیدم محسن را حالتی پدیدار گشت و الفاظی نامفهوم می گوید. پنداشتم به حالت مکاشفه رفته است. دیری نگذشت که دست بر دل براند و دیدگان خود را دائما تنگ و گشاد بنمود. سرانجام خود را به طرفة العینی به مبال رساندی و هرآنچه نوش کرده بود قی کردی. کاشف به عمل آمد که هادی اندک مقداری از ماده شوینده، بر استکان چای بر جای گذاشته بودی."

نقل است محسن در آن لحظه فرمود: "مرا به خیر تو امید نیست، جون من شر مرسان! بگذار همان برادر علیدوست چایی بیاورد" و فرمود:



ناامیدم به خیر تو، چایی می آوری؟

زهر مار آورده ای، جان من بالا می آوریکلافه

---------------------------------

حمیدرضا عابدینی: آن زیر باران وامانده، بی چتر و در سرما مانده؛ آن خنده به لب دارنده، کلمات را در کنار هم آرنده؛ آن کاتب تذکرة المحصلین، آن فرزند آخرین، حمیدرضا ((روحه له الفدا)) از کارورزان این دیار بود و گهگداری دست بر گردن قلم می فشرد و می نوشت.

نقل است دوستانش روزی را برای پیوستن او به جمع کارورزان بر گزیدند و ستارگان آسمان هستی و تقویم ها را بسیار رصد و کنکاش کردند، تا قمر در صورت فلکی عقرب نی افتد، و قمر در عقرب نباشد و نحسی آن روز، گریبان آنان را نگیرد.

ساعت هشت ِ روزی بهاری، که هوا رویی خوش نشان داده بود، از برای پیوستن به کارورزان معین گشت. تا وی از ماشین پیاده گشت و در وقت معین، در جای معین حاضر گشت، بارانی سیل آسا از آسمان رهسپار زمین گشت و دمای هوا به شدت کاسته شد، و شیخ با پیرهنی آستین کوتاه واماند. او سخت می لرزید و با الهام از شعر "زمستان" اخوان، شعری اینگونه زمزمه می کرد:



نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، شود ابری سپید.

بدون اشک و سرمایی، ایستد در پیش چشمانت

نفس اینست. هلا ابر سیاهِ سنگین بار!

خیس کردی مرا زیر اشک چشمانت

...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی

دمم گرم و سرم خوش باد!

منم من، زیر آماج ِ قطرگانِ دود آلود ِ چرکین دل

منم من، مانده مابین اشکِ ابر و زمین ِ گل

منم من، به دنبال سقفی تا شود ما بین ما حائل

...

من امروز آمدستم کار ورزم

بیایید ای رفیقان، تا شما را مشت و مال ورزم (برای دیر کردنشان)

سرانجام وی به ایستگاه اتوبوسی پناه آورد و سه ربع از ساعت چشم انتظار دوستان بنشست و مثل بید بر خود می لرزید تا محسن و هادی بیامدند و محسن بارانی خویش به شیخ بداد.

نقل است که در دوران کارورزی، وی، محسن و هادی را بسیار مورد عنایت خویش قرار می داد (خیلی). نقل است که شیخ ناسزا را به زبانی سزاوار بیان می کرد تا هم جانب ادب را رعایت کرده باشد و هم دلش را خنک سازد. همانند آنکه ((بفرما، بنشین و بتمرگ)) یک معنا دارند، اما هرکدام جایگاه خود را دارند. شیخ نیز با کلامی مودبانه و با لحن خویش، معنا را به طرف می رساندی.

بدین ترتیب واژگان جدیدی برای دوستان خویش ابداع نمود و کتابی به نام "واژه نامه ی سزاوار" به رشته ی تحریر درآورد که تنها نسخه ی آن به صورت لفظی بر زبان ایشان و دوستانشان همچنان محفوظ است و روان.





منبع: کتاب تذکرة المحصلین

نوشته: حمیدرضا عابدینی ((روحی له الفدا))
---------------------------------

رواتب: مستمری، جیره.

دشلمه: چای تلخ . نوعی خوردن چای که در آن قند را به دهان گذارند و چای را تلخ روی آن بنوشند. مدتها است که در زبان فارسی بجای این صفت (که گویا ترکی است) برای چای، صفت «قندپهلو» را استعمال می کنند.


 


comment نظرات ()

← صفحه بعد
صفحه قبل →