باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

تَذکِرَةُ المحصلین (آخر سال)
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦   |  ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ
 

بله! سال 1386 هم با تمام خوبی ها و بدی هاش داره بار و بندیلش رو جمع می کنه و به خاطره ها می پیونده ، و سال جدید هم داره آسته آسته از راه می رسه. خدا رو شکر.

بازم داستان همیشگی عمو نوروز و پیرزن؛ بازم عمو نوروز میاد و اون پیرزن که خونش رو واسه دیدن اون روفت و روب کرده بود خوابش برده خواب و مثل هر سال عمو نوروز رو نمی بینه.

منم گفتم این آخر سالی، دستی به قلم که دیگه نمی شه گفت، دستی به صفحه کلید ببرم و از بعضی از دوستانم بنویسم و به قول آقاهه یه خاطره از خودم در کنم. آره جونم براتون بگه که :

بهترین خاطره سال 1386 برای من، سفر به مشهد با سه تا از رفقا (محسن، رضا، علیرضا) بود. جای بقیه دوستان خالی. یادم میاد تو آلاچیق دانشگاه حرفش پیش اومد که یه مسافرتی قبل از شروع امتحانات ترم بریم (ترم مهر). خدا رو شکر امام رضا طلبید و سفر جور شد. قرار گذاشتیم بیام دانشگاه و از اونجا بریم. عصر راه افتادیم.

یادش بخیر! توی قطار موقع رفت و برگشت، شاید سرجمع 4 یا 5 ساعت بیشتر نخوابیدیم، به خاطر اینکه فرصت کرده بودیم با هم مفصل حرف بزنیم. خیلی خوش گذشت و البته پسرخاله رضا (هانی) هم خیلی به این خوش گذشتن کمک کرد! دستش درد نکنه. یادمون رفت ازش عکس بگیریم. هم زیارت کردیم هم سیاحت و البته شیطنت های خاص خودمون:

مثلا موقع برگشتن. داشتیم فیلم "ترنس فرمرز" رو نگاه می کردیم. محسن و رضا خوابشون گرفت و از دیدن ادامه فیلم انصراف دادن. من و علیرضا نشستیم تا ته فیلم رو دیدیم؛ بعد از فیلم فکر کنم ساعت به 2:30 ، 3 نیمه شب رسیده بود که توی چشمای من و علیرضا برق شیطنت افتاد از خود راضیو بعدش هم آزار و اذیت کردن ما شروع شد.

اول محسن رو بیدار کردیم و تختش رو چسبوندیم به دیوار کوپه (یا بهتر بگم با تخت چندباری کوبیدیمش به دیوار کوپه)، بعدشم سه نفری به جون رضا افتادیم این بلا رو سرش اوردیم و بیدارش کردیم و کلی خندیدمقهقهه. ساعت 6 صبح پنجشنبه هم رسیدیم راه آهن و بعد از خوردن یک کله پاچه تو راه، با اون سر و وضع، با ماشین علیرضا رفتیم دانشگاهخمیازه! نه واسه رفتن سر کلاس، واسه اینکه دوست داشتیم همچنان با هم باشیم. یادش بخیر این سفر خاطره زیاد داشت.

---------------------------------

و اما با طلب رخصت از شیخ عطار نیشابوری و گوشه چشمی به تذکرة الاولیای ایشان

یولتَذکِرَةُ المحصلین مایول





محسن: آن محسن الطریق، آن سراج رفیق، آن ملیح الوَجْهْ، آن صندوق گنج، آن یگانه نگارنده ی جزوه، که در این امر بود اسوه، شیخ محسن رحمة الله علیه از اقطاب عصر خویش بود و چم و خم نگارش جزوه را نیک می دانست. نقل است که شیخ در این امر چنان تبحر می داشت که بانوان نیز از وی طلب جزوه کردی و می ستاندندی.

از کرامات شیخ ما، خفتگی با چشم باز بود که آنی پلک بر هم نمی گذارد و چشم فرو نمی نهاد (فیلمش رو داریم نه؟). شاگردان علت را از شیخ جویا شدند. شیخ فرمود بدان سبب که چنین است؛ و شاگردان از این جواب رازگونه و زیبای شیخ انگشت حیرت در دهان می خاییدن و عده ای یاالعجب بر زبان می راندند.

---------------------------------

رضا: آن یگانه پسر ابوی، متصل به خاندان نبوی، آن مرد خوش خرام، سخنور و خوش کلام، آن برنامه نویس بدیهی، شیخ رضا بدیعی رضی الله عنه، از علمای عصر خویش بود و عاشق طی الطریق در آسمان هستی و به دنبال راه و رسم خلبانی! از کرامات ایشان طرز رانندگی کردن وی را نقل می کنند. نقل است شیخ، ماشین به سرعت می راندی و از ماشین های کناری به فاصله ی مویی ماشین خود را رد می کردی تا بدانجا که حمیدرضا (من) پای در شکم خود جمع می نمودی و شیخ از این ایجاد رعب لذت وافری بردی. خداوند حفظش کند و در رانندگی به راه راست منحرفش سازد.

---------------------------------

علیرضا: آن زاده ی بلاد فرنگ، آن رفیق دل قشنگ، آن دارنده ی اخلاق زیبنده، نیکو رفتار نزد هر خدابنده، آن به دور از هر نزاع، شیخ کامپیوتر علیرضا قدس الله روحه العزیز از مشاهیر عصر بود و از سرو قامتان دوران خویش و از زرین قلبان روزگار خود بود و آدمی بس خاکی! از دیگر خصایص شیخ ما خوش مرامی و معرفت ایشان را نام برده اند و گویند مدعیان این احوالات در نزد شیخ ما هیچ بودند و از خوش قلبی او هر سخنی سازند، سخنی به گزاف نرانده اند.

---------------------------------

حمیدرضا: آن بُرنده سر با پنبه، مرد همیشه در حال خنده، آن عاشق برنامه نویسی، شیخ و مفتی کد نویسی، آن راضی به رضای خدا، شیخ وقت، حمیدرضا، از کاتبین عصر خویش بود و گهگداری قلم بر روی کاغذ می فرسایید و کلماتی بر هم برمی بافتید و از سر شوق داستانکی برای خود علم می نمودی. از کرامات شیخ بریدن سر با پنبه بود، بدون آنکه فرد بریده سر، از دیار فانی به دیار باقی شتابد و نقل است که زفان (زبان) شیخ ید طولایی در حاضر جوابی می داشته است و قِس الی هذا!

---------------------------------

دیگر دوستان (از گذشته های دور تا به امروز): به یاد آن یگانه دوستان دلبند، آن یگانه رفیقان ارجمند، آن اربابان معرفت؛ آنان که گذاردند دمی در برشان بنشینیم و بیاموزیم، و یادی از آنان در ذهن خویش منقش کنیم چه خانم ها چه آقایان. زبان من عاجز است و کلامم در وصف ایشان ناقص و قاصر؛ کرامات و حدیثشان در این مُجمر نگنجد.

---------------------------------

دعای مخصوص: امید و آروزی آن دارم که در این سال نو، در زیادت برکت خداوندی، کمر دولا کنید، و در دریای رحمت ایزدی غرقه شوید، و از شادی خفه گردید، و از سلامتی سر ریز و جاری شوید. سال نو همگی پر برکت. انشاالله!!!!!! در پناه حق.





منبع : کتاب تذکرة المحصلین

نوشته حمیدرضا عابدینینیشخند


 


comment نظرات ()