باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

برخ سیاه
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧   |  ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ
 

قصه ی برخ سیاه در کتاب المحبة از ربع منجیات احیا علوم الدین آمده است و فیض هم آن را بی هیچ نقد و توضیحی در المحجة البیضا آورده است.

 

غزالی می گوید که گاهی انس دائم و استوار با خداوند، آدمی را به نوعی از مباسطت (گشاده رویی کردن)  در اقوال (گفتارها) و افعال و مناجات با او می کشاند که شاید صورتاً نامطبوع باشد، اما از مقیمان مقام انس، غریب و نامحتمل نمی نماید و قصه ی برخ سیاه از این دست است:

خداوند پیامبرش موسی را فرمود تا پس از قحطی هفت سالِ برای بنی اسراییل طلب باران کند. موسی با هفتاد هزار نفر به استقسا (استسقاء، آب خواستن) بیرون رفت. خداوند به وی وحی کرد که چگونه دعای این قوم را که سایه ی تاریک گناه بر سرشان هست مستجاب کنم ...

نزد یکی از بندگان من به نام برخ برو و از او بخواه دعا کند تا من مستجاب کنم ...

موسی او را به نور خدا شناخت و بر او سلام کرد و پرسید: نامت چیست؟ گفت: برخ ...

برخ از شهر بیرون رفت و در دعای خود با خدا گفت: ((تو از این کارها نمی کردی. از حلم (بردباری) تو بعید است. تو را چه پیش آمده؟ آیا ابرها فرمانت را نمی برند یا بادها از طاعتت سرپیچیده اند یا خزائنت ته کشیده است؟ ...)) سخنانش تمام نشده بود که باران، بنی اسراییل را تر کرد و خداوند در نصف روز علف ها را رویاند به طوری که به زانوانشان می رسید.

برخ بازگشت و موسی به سوی او آمد. به موسی گفت: دیدی چگونه با خدا مخاصمه (جنگیدن، دشمنی کردن) کردم و او حق را به من داد؟ موسی خواست با او در آویزد. به او وحی کرد که ]کاری به او نداشته باش[ برخ هر روز سه بار مرا می خنداند.

 

 

 

منبع: قصه ی ارباب معرفت، عبدالکریم سروش


 


comment نظرات ()