باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

پادشاه دانا
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ
 

روزگاری در شهر دور دستی به نام ِ ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب ِ دانایی اش دوستش می داشتند.      

در میان شهر چاهی بود که آب ِ سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه ِ دیگری نبود.

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع ِ شگفتی در چاه ریخت و گفت: ((از این ساعت به بعد هرکه از این آب بنوشد دیوانه می شود)).

 بامداد ِ فردا همه ی ساکنان ِ شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جادوگر گفته بود.

 آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز این که با هم نجوا کنند: ((پادشاه ِ ما دیوانه است. پادشاه ِ ما و وزیرش عقل شان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومتِ پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کنیم)).

 آن شب پادشاه فرمود تا یک جام ِ زرین از آب چاه پُر کنند. وقتی که جام را آودند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.

 از آن شهر ِ دور دست ِ ویرانی، غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند.

 

 

 

منبع: کتاب دیوانه، جَبران خلیل جبران بن میخائیل بن سعد

ترجمه: نجف دریابندری

---------------------------------

The Wise King

 

 

 

Once there ruled in the distant city of Wirani a king who was both mighty and wise.  And he was feared for his might and loved for his wisdom.

 Now, in the heart of that city was a well, whose water was cool and crystalline, from which all the inhabitants drank, even the king and his courtiers; for there was no other well.

 One night when all were asleep, a witch entered the city, and poured seven drops of strange liquid into the well, and said, "From this hour he who drinks this water shall become mad."

 Next morning all the inhabitants, save the king and his lord chamberlain, drank from the well and became mad, even as the witch had foretold.

 And during that day the people in the narrow streets and in the market places did naught but whisper to one another, "The king is mad.  Our king and his lord chamberlain have lost their reason. Surely we cannot be ruled by a mad king.  We must dethrone him."

 That evening the king ordered a golden goblet to be filled from the well.  And when it was brought to him he drank deeply, and gave it to his lord chamberlain to drink.

 And there was great rejoicing in that distant city of Wirani, because its king and its lord chamberlain had regained their reason.

 

 

The Madman

Kahlil Gibran (Khalil)

(Gibran Khalil Gibran bin Mikhael bin Saâd)

 

 

منبع: سایت گوتنبرگ

http://www.gutenberg.org


 


comment نظرات ()