باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

بوی جوی مولیان
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧   |  ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ
 

 

بوی جوی مولیان رودکی

 

شاید آهنگ معروف بوی جوی مولیان که توسط رودکی سردوه شده است را شنیده باشید. این شعر داستان جالبی دارد

 

گوش دادن به آهنگ

---------------------------------

 

چنین آورده اند که نصربن احمد که واسطه ی عقد (پیمان) آل سامان بود و اوج دولت آن خاندان، ایام ملک او بود، و اسباب تَمَنّع (باز ایستادن) و علل تَرَفع (برتری نمودن) در غایت (نهایت) ساختگی بود؛ خزائن آراسته و لشکر جَرار (انبوه)، و بندگان فرمانبردار.

زمستان به دار الملک بخارا مقام (اقامت، مکان) کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان، مگر یک سال نوبت هری (هرات) بود. به فصل بهار به بادغیس (نام شهری از ولایت هرات) بود که غیس خرم ترین چراخورهای خراسان و عراق است. قریب هزار ناو (چوب بزرگ توخالی) هست پر آب و علف که هر یکی لشکری را تمام باشد.

چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش (بدن، نیرو) خویش باز رسیدند و شایسته ی میدان و حرب (جنگ) شدند نصربن احمد روی به هری نهاد، و به در شهر به مرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد؛ و بهارگاه بود و شمال (باد شمال) روان شد و میوه های مالِن (ده ای در هرات) و کروخ (ده ای در هرات) در رسید که امثال آن در بسیار جای ها بدست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد. آنجا لشکر بر آسود، و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ (بسیار فراوان)، و میوه ها بسیار و مشمومات (چیزهای خوشبو) فراوان، و لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش، و چون مهرگان درآمد و عصیر (شیره) در رسید و شاهِسفَرَم (شاهسپَرَم، ریحان) و حماحِم (نوعی پونه) و اقحَوان (شکوفه ریحان و بابونه) در دم شد انصاف از نعیم (فراوانی نعمت) جوانی بستدند و داد از عنفوان شباب (اول جوانی) بدادند.

 

 مهرگان، دیر در کشید و سرما قوت نکرد و انگور در غایت شیرینی رسید و در سواد (شهر، ده) هری، صد و بیست لون (رنگ) انگور یافته شود، هر یک از دیگری لطیف تر و لذیذتر و از آن دو نوع است که در هیچ ناحیت ربع مسکون (ربع زمین که سکونت کرده شده انسان است، هفت اقلیم) یافته نشود: یکی پرنیان و دوم کلنجری تُنُک (نازک) پوست، خُرد تَکـَس (تکژ، هسته انگور)، بسیار آب، گویی که درو اجزا ارضی نیست. از کلنجری خوشه ای پنج من و هر دانه ای پنج دِرمَسَنگ ( وزن یک درم، درم+سنگ) بیاید، سیاه چون قیر و شیرین چون شکر و ازش بسیار بتوان خورد بسبب مائیتی (ماهیتی) که دروست و انواع میوه های دیگر همه خیار (برگزیده).

چون امیر نصر بن احمد مهرگان و ثمرات او بدید، عظیمتش خوش آمد. نرگس رسیدن گرفت، کشمش بی افگندند در مالن، و مُنَقّی برگرفتند (دانه از کشمش بیرون کردن، پاک کردن) و آونگ ببستند (ریسمانی که خوشه های انگور و دیگر میوه ها را به آن می بندند) و گنجین ها (خزانه ها) پر کردند.

 امیر با آن لشکر بدان دو پاره دیه درآمد که او را غوره و درواز خوانند. سراهایی دیدند هر یکی چون بهشت اعلی و هر یکی را باغی و بستانی در پیش، بر مَهَب (محل وزیدن باد) شمال نهاده. زمستان آنجا مقام کردند و از جانب سجستان (نام شهری) نارنج آوردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت. زمستانی گذاشتند در غایت خوشی؛ چون بهار درآمد اسبان به بادغیس فرستادند و لشکرگاه به مالن، به میان دو جوی بردند و چون تابستان درآمد میوه ها در رسید، امیر نصر بن احمد گفت تابستان کجا رویم که از این خوشتر مقامگاه نباشد، مهرگان برویم! و چون مهرگان در آمد گفت هری (گوشت خوب پخته) بخوریم و برویم؛ همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهارسال برین برآمد، زیرا که صمیم دولت سامانیان بود، و جهان آباد و مُلک بی خصم (دشمن) و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق.

 با این همه ملول گشتند و آرزوی خانمان برخاست. پادشاه را ساکن دیدند، هوای هری (هرات) را به بهشت عَدَن (موضع آدم و حوا قبل از سقوط) مانند کردی، بلکه بر بهشت ترجیح نهادی و از بهار چین (بهشت روی زمین) زیادت آوردی؛ دانستند که سر آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد. پس سران لشکر و مهتران ملک به نزدیک استاد ابو عبدالله رودکی رفتند، و از ندماء (ندیمان، همنشینان) پادشاه هیچکس محتشم تر (توانا و بزرگ) و مقبول القول تر ازو نبود.

گفتند پنج هزار دینار تو را خدمت کنیم اگر صنعتی بکنی که پادشاه ازین خاک حرکت کند که دل های ما آرزوی فرزند همی برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی برآید. رودکی قبول کرد، که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او شناخته؛ دانست که به نثر با او در نگیرد، روی به نظم آورد و به جای خویش بنشست، و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت و در پرده ی عشاق این قصیده آغاز کرد:

 

بوی جوی مولیان آید همی/ بوی یار مهربان آید همی

(یاد یار مهربان آید همی)

 

پس فروتر شود و گوید:

 

ریگ آموی و درشتی راه او/ زیر پایم پرنیان آید همی

(ریگ آموی و درشتی های او)

 

آب جیحون از نشاط روی دوست/ خِنگِ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی/ میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه ست و بخارا آسمان/ ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوسِتان / سرو سوی بوسِتان آید همی

 

چون رودکی بدین بیت رسید، امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بی موزَه (چکمه) پای در رکاب خِنگ (اسب سفید)  نوبتی آورد و روی به بخارا نهاد، چنانکه رانین (نوعی زره) و موزه تا دو فرسنگ در پی امیر بردند به بروته و آنجا در پای کرد و عنان (افسار) تا بخارا هیچ جای بازنگرفت.

 

 

 

منبع: کتاب چهار مقاله (مجمع النوادر)

تالیف: احمد بن علی نظامی عروضی سمرقندی

تصحیح به کوشش علی حصوری

---------------------------------

آمو:رود جیحون.

بهار چین: جاییکه در افسانه ها به منزله ی بهشت روی زمین است. بهشت گنگ. و آن بدست عده ایاز ایرانیان در وسط خاک توران در طرف شمال سیر دریا (سیحون) برپا شده بود.

پرده عشاق: پرده ای از دوازده پرده موسیقی.

پرنیان: پارچهابریشمیگل دار.

جوی مولیان: جویی است درنزدیکی قلعه بخارا که در آنجا سامانیان باغ بزرگی داشته اند.

رانین: نوعی زره ، که هنگام جنگ ران ها را با آن می پوشانیدند.

زی: جان و زندگی

زی: سوی و طرف

ناو: چوب بزرگ توخالی که آب از طریق آن آسیاب آبی را به حرکت در می آورد.

 


 


comment نظرات ()