باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

کی بود؟! ...
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧   |  ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ
 

 

در تاکسی تلفنینشسته اید. همسرتان به موبایل تان زنگ می زند ومی  گوید که زود به خانه بروید. شما می گویید که کار خیلیمهمی دارید و شب دیروقت برمی گردید. صدای اپراتور از بی سیم تاکسی بلند می شود. همسرتان می پرسد: «صدای کی بود؟!»

شمالبخندی می زنید و می گویید هیچ کس! همسرتان می گوید مطمئناست که صدای یک زن را شنیده است. شما خنده تان می گیرد.

در همین لحظه مکالمه قطع می شود. می خواهید شمارهخانه تان را بگیرید ولی مشاهده می کنید که اصلاً آنتن ندارید وگوشی تان هیچ مرکزی را نمی شناسد. چند بار آن را خاموش و روشنمی کنید. فایده ای ندارد. از راننده می خواهید کهسریع تر از منطقه کور خارج بشود، ولی مشکل از منطقه نیست. تصمیممی گیرید که از یک تلفن عمومی با خانه تماس بگیرید. همسرتان گوشی رابرمی دارد. شما به او می گویید که موبایل تان آنتن ندارد.سپس برایش توضیح می دهید که او صدای اپراتور بی سیم تاکسی تلفنیرا شنیده است. آنقدر التماس می کنید تا بالاخره باور می کند.

مادر و دختری می خواهند از تلفن استفاده کنند. دختر از شمامی پرسد: «ببخشید! سکه دارید؟!» همسرتان جیغ می کشد: «این صدایکی بود؟ لابد اپراتور بی سیم تاکسیرانی گوشه پیاده رو نشستهاست!...» سپس گوشی را قطع می کند.

می خواهید دوباره شماره را بگیرید ولی سکه دیگری ندارید. سوار تاکسیمی شوید و می گوید: «بدبخت شدم!» راننده نچ نچمی کند. شما جایی کار دارید و نمی توانید به خانه بروید.

همسرراننده پراید از پشت تلفن جیغ می کشد: «زود بیا خانه!» راننده پرایدعصبانی می شود و با سرعت به طرف خانه حرکت می کند. در یک تقاطعاز چراغ قرمز عبور کرده و با شما تصادف می کند.
با خودتان فکر می کنید که اگر همسرتان بیاید و راننده تاکسی تلفنی رادر بیمارستان ببیند قضیه حل می شود. یک دختر جوان تصادف کرده ودوستانش اورژانس را روی سرشان گذاشته اند. برای اینکه همسرتان دوبارهمشکوک نشود تصمیم می گیرید به یک جای خلوت بروید که هیچ کس آنجانباشد. هر جایی که می روید، یک پرستار هم هست.
به نگهبان آسانسور می گویید می خواهید یک تماس فوری بگیریدو قصد دارید که از داخل اتاقک آسانسور این کار را انجام بدهید. نگهبانقبول نمی کند و می گوید اگر به طبقات رفتید، برایش مسئولیتدارد. شما به او می گویید که برای محکم کاری می تواند درآسانسور را نیمه باز بگذارد. نگهبان قبول می کند. وارد آسانسورمی شوید و شماره خانه را می گیرید. نگهبان وقتیالتماس هایتان را می شنود پیش خودش فکر می کند خوب نیست کهبه حرف های خصوصی و منت کشی مردم گوش بدهد. پس در رامی بندد. یک نفر از طبقه چهارم دکمه را می زند. آسانسور حرکتمی کند و به طبقه چهارم می رود. همسرتان باور می کند کهاشتباه کرده است. شما به او می گویید الان جایی هستید که هیچ زنینیست. آسانسور توقف می کند. صدای زنی از بلندگو می گوید: «طبقهچهارم!» همسرتان گوشی تلفن را از پریز می کشد.


خانواده راننده تاکسی می رسند. شما خداحافظی می کنید و ازبیمارستان خارج می شوید. یک نفر از پشت محکم به سرتان مشتمی زند. برمی گردید و یکی از دوستان قدیمی تان رامی بینید. او اصرار می کند که شما را تا منزل تان برساند. قبول می کنید. در بین راه با مادر خانم تان تماس می گیریدو کل قضیه را برایش تعریف می کنید. او می گوید که همین الان بهطبقه بالا (خانه تان) می رود و با دخترش صحبت می کند.خیال تان راحت می شود. دوست تان می گوید که بعداز ده سال اصلاً عوض نشده اید و هنوز مظلوم و کتک خور هستید.


از او درباره شغلش می پرسید. جواب می دهد که شوفاژ است. یعنیمجلس عروسی گرم می کند و مهارت فوق العاده ای در تقلید صدادارد. تا مقصد صدای همه حیوانات را درمی آورد. جلو در خانه تانتوقف می کند. مادرخانم تان صدای ماشین  را می شنود،از پنجره شما را می بیند که از اتومبیل پیاده می شوید. هنوز دررا نبسته اید که دوستتان می گوید: «حالا صدای خنده سیندرلا!»سپس با صدای بلندی می خندد. مادر خانم تان صدای سیندرلا رامی شنود و می بیند که وقتی اتومبیل حرکت کرد برایش ماچ فرستادید.

 

 

منبع: روزنامه شرق، شماره 117

نوشته فرورتیش رضوانیه


 


comment نظرات ()