باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

تاکسی
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦   |  ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ
 

 

صبح زود وقتی در صف بانک ایستاده اید، همکارتان را می بینید. هزینه قبض برق را پرداخت می کنید اما وقتی می خواهید از بانک خارج بشوید، همکارتان ظرف ناهارش که میرزا قاسمی دارد را به شما می دهد تا آن را با خودتان به اداره ببرید، قبول می کنید.

وقتی از بانک خارج می شوید در پیاده رو مردی از شما آدرسی می پرسد. وقتی مشغول صحبت با او می شوید، ناگهان یک موتور سوار با سرعت از کنارتان رد می شود و کیسه مشکی ظرف غذای دوست تان را از دست تان می قاپد. قبل از اینکه از مردم کمک بخواهید، موتور سوار روی یخ پل فلزی لیز می خورد و روی زمین می افتد. در همین لحظه یک موتور سوار پلیس که آن طرف خیابان است به طرف سارق می رود. شما ظرف غذا را از روی زمین بر می دارید و لگد محکمی به پای سارق می زنید. در همین لحظه مردی که از شما آدرس پرسیده بود را می بینید که سوار یک تاکسی می شود فرار می کند. شما هم سوار یک تاکسی می شوید تا او را تعقیب و دستگیر کنید.

 مرکز فرماندهی پلیس به علت تجمع مردم مقابل شعبه یکی از بانک ها و به علت تصادف یک کیف قاپ و ایجاد ترافیک، سه خودروی گشتی پلیس را به محل حادثه اعزام می کند. دو قاتل حرفه ای در خانه ای در کوچه کنار بانک پنهان شده اند. آن ها با شنیدن صدای آژیر خودروهای پلیس تصور می کنند که محل اختفایشان لو رفته است. قاتل ها با اسلحه از خانه خارج می شوند و پس از چند شلیک هوایی، به طرف اتومبیل شان می روند. پلیس ها که از دیدن این صحنه تعجب کرده اند از مردم می خواهند روی زمین دراز بکشند، سپس به دو مرد مسلح دستور ایست می دهند. یکی از قاتل ها پشت فرمان می نشیند و استارت می زند اما خودرو روشن نمی شود. آن ها پیاده می شوند و پس از شلیک چند گلوله به پلیس ها سوار کامیونت برف روبی شهرداری که کنار خیابان پارک است می شوند و فرار می کنند. پلیس ها با اتومبیل شان به تعقیب آن ها می پردازند. مرکز فرماندهی پلیس به ایستگاه های منطقه و نیروهای گشتی وضعیت اظطراری اعلام می کند.

 شما با تاکسی هنوز در تعقیب همکار آن سارق مقابل بانک هستید. راننده تاکسی می گوید که نمی تواند کوچک ترین آسیبی به اتومبیل خودش یا حتی تاکسی همکارش وارد کند. نمی دانید چه اقدامی باید انجام بدهید، از طرفی هم می ترسید که تاکسی را متوقف کنید و با سارق گلاویز بشوید. کمی جلوتر وقتی به چراغ قرمز تقاطع می رسید، یک مامور پلیس را می بینید. از تاکسی پیاده می شوید و به طرف او می روید و در خواست می کنید سارق را دستگیر کند. پلیس به افسر راهنمایی و رانندگی می گوید که چراغ تقاطع را سبز نکند سپس به طرف تاکسی می رود.

مردی که عقب آن نشسته، یک جاعل حرفه ای کارت پایان خدمت سربازی است و چند دقیقه قبل مقابل بانک، اتفاقی آدرسی را از شما پرسیده و با کیف قاپ رابطه ای نداشته است. او با دیدن مامور پلیس که مقابل تاکسی ایستاده است، تصور می کند که شناسایی شده است. ناگهان راننده تاکسی را به بیرون پرتاب و درها را قفل می کند. او مطمئن است که چراغ تقاطع سبز نمی شود به همین دلیل با چند ضربه زدن به اتومبیل جلویی که یک پیکان است تلاش می کند که راه را باز کند.

راننده پیکان با دیدن پلیس متوجه قضیه می شود و تصمیم می گیرد به دستگیری مظنون کمک کند. او کمی جلو می رود. خلافکار که تصور می کند او راه را باز کرده با خوشحالی حرکت می کند اما ناگهان پیکان با سرعت دنده عقب می آید و با تاکسی تصادف می کند. راننده پیکان دوباره به جلو می رود اما قبل از اینکه دوباره دنده عقب بیاید به خاطر می آورد که در صندوق عقب کپسول گاز وجود دارد. او از اشتباه خود پشیمان می شود و راه را برای تاکسی باز می کند.خلافکار با خوشحالی گاز می دهد تا از تقاطع عبور کند اما در همین لحظه با یک کامیونت برف روبی شهرداری تصادف می کند!

 

 

منبع:روزنامه همشهری، مسافر

نوشته فرورتیشرضوانیه


 


comment نظرات ()