باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

مُغان
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧   |  ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ
 

مغان

 

آیین مغان: قبل از ظهور زردشت (زرتشت) در اوایل هزاره ی اول قبل از میلاد، یعنی پیش از آوردن اوستا و تاسیس کیش مَزدََیــَسنی و قبل از تشکیل سلطنت ماد، در نزد بومیان غیر آریایی ایران، دینی معمول و مجری بوده است که از آن به ((آیین مغان)) تعریف کرده اند.

کلمه ی مغ، مگوش (Magush) به زبان فُرس (جمع فارسی) قدیم، مگاو ((Magay در اوستا (یسنا فصل 45/7) در تِلو (پیرو) کلام فقط در یک جا ذکر شده و آن را به معنی ((خادم)) و ((چاکر)) استعمال کرده است و از اینجا معلوم می شود که بعد از غلبه ی آریان های شمالی مهاجم، ساکنین اصلی بومی را مانند دیگر ممالک، که مورد حمله و هجوم آریان ها شدند، مُسَخر خود کرده و آن ها را به فرمانبرداری و چاکری خود گماشته بودند. ظاهراً مغ ها مانند عیلامی ها از سکنه ی قدیم ایران بوده اند و به هیچ یک از دو نژاد آریایی و سامی تعلق و بستگی نداشته اند. به ظن قوی آنان با سکنه ی قدیم هند، دراویدیان ها (Dravidians) ظاهرا از یک نژاد می باشند.

 

در کتیبه ی داریوش: یکی از اسناد ایرانی راجع به این طایفه، همانا کتیبه ی داریوش کبیر در بیستون است که در آنجا از مغ ها یاد کرده و می گوید گواماتا (Gaumata) (گئومات) از جماعت مغ ها بوده و می خواسته است سلطنت را غصب کند و خانواده ی هخامنشی پارس را براندازد و شاهنشاه بر او غلبه یافت و جمع کثیری از مغ ها را به قتل رسانیده، خاندان خود را از خطر آنان نجات داد، ولی این کتیبه از رسوم و عادات ایشان ذکری نمی کند.

 

در منابع عبری: در منابع عبری و صحف انبیای بنی اسراییل که قبل از اسارت بابل و یا در همان ازمنه (زمان ها) به تحریر آمده در چند مکان، اجمالا (خلاصه) و به طور ضمنی (در میان سخن) از مغ ها یا مگوش ها، ذکری رفته است. از آن جمله در کتاب ارمیاء نبی (39/13) به وجود یک صاحب منصب مجوسی در دستگاه نبوکدنسار  (بخت النصر) پادشاه بابل اشاره می کند (در حدود 600 ق.م.) معلوم می شود که آن جماعت در آن ازمنه، قبل از طلوع دولت پارسیان، نفوذ و پیشرفتی در تختگاه بابل داشته اند.

همچنین در انجیل متی (2/1) آنجا که می گوید: ((مقارن تولد عیسی چند مرد مغ از مشرق زمین به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولود که پادشاه یهود است؟ زیرا که ستاره ی او را در مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم ...)) و نیز در کتاب اعمال رسولان که در قرن اول میلادی نگارش یافته (باب 13/6 و باب 8) مغ به معنای ((جادوگر)) استعمال شده است.

 

در قرآن مجید: در قرآن مجید کلمه ی المجوس آمده است در این آیت: ((ان الذین آمنوا و الذین هادوا و الصابئین و النصاری و المجوس و الذین اشرکوا ان الله یفصل بینهم یوم القیمه ...)) (الحج 22/17) در این آیت آن ها را در عرض یهود و نصاری قرار داده و از صف مشرکین خارج فرموده است.

هرچند غالب مفسرین کلمه ی مجوس را به معنای زردشتی ((گبر)) تفسیر کرده اند ولی مسلماً آن کلمه ی معرب مگوش فُرس قدیم و مگاو اوستایی و مگوسیا پهلوی است که در زبان فارسی امروزه صورت ((مغ)) گرفته است. علاوه بر قرآن در اشعار عرب جاهلی نیز کلمه ی المجوس کما بیش دیده می شود.

چون منابع شرقی اطلاع کاملی از این طایفه و رسوم و آداب دینی و معتقدات ایشان به دست نمی دهد، ناگزیر باید به آنچه مورخین و نویسندگان کلاسیک یونانی در باب آن گروه و عقاید آن فرقه نوشته اند اکتفا نمود.

 

منابع یونانی – معتقدات مغان: در منابع یونانی از همه بهتر کتاب هرُودُوت است (فصل اول، 101). از این نوشتجات چنین بر می آید که فرقه مگوش یا مغان قبل از تهاجم آریان ها, ریاست مذهبی بر سکنه ی بومی قدیم ایران داشته اند و همچنین در دوران سلطنت ماد گروه یا فرقه ی برگزیده و نیرومندی بوده اند، اما چون نوبت پادشاهی به پارس رسید نفوذ و اقتدار ایشان کاسته گشت، لیکن پس از ظهور زردشت و انبساط دین مَزدَیــَسنی بسیاری از اصول عقاید آنان در جامعه ی دین زردشتی باقی ماند که از آن جمله است احترام به عنصر آذر یا آتش، که پارسیان نیز آن را مورد احترام و پرستش قرار دادند.

هردوت می گوید که مغان در ایران عناصر اربعه (چهارگانه) یعنی آتش و خاک و آب و باد را مورد عبادت و تقدیس قرار داده و معبد مخصوص آذر یا آتشکده داشته که آن ها را در محل مرتفعی در شهر و بلد می ساخته اند و شعله ی آن را دائما و اتصالا در شب و روز فروزان نگاه می داشته. از آنجاست که حافظ در اشعار خود که غالبا تلمیح به مغان کرده است، در بیتی لطیف چنین می گوید:

از آن به دیر مغان عزیز می دارند / که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

 

برای آنکه چهار عنصر مقدس طبیعت آلوده و نجس نشوند، مغان اجساد اموات را که نزد ایشان شی ای ناپاک و مورد رعب یعنی تابو بوده است در خاک دفن نمی کرده و مانند هنود (هندی ها) آن را نمی سوزانده، بلکه کالبد مرده را در معرض هوا می گذاشته اند تا طیور و درندگان لاشخوار آن را ببلعند. رسم ساختن ((برج خاموشان)) در آغاز از ایشان معمول گردیده، این رسم همچنان در نزد زردشتیان نیز بعد ها مُتــّبع و متداول گشت.

بعضی از محققین جدید بر آنند که مبدا اعتقاد به دوگانه پرستی یعنی ایمان به خدای خیر و نور، در برابر خدای شر و ظلمت، عقیده ایست که از مغان باستانی باقی مانده است. زیرا در گاتا ها که قدیمی ترین قسمت اوستا و صرفا ایرانی الاصل است، کمتر تصریح به مبدا ثنویت و دوگانگی دیده شده است و حتی از نام اهرمن بر سبیل اتفاق و ندرت در آن کتاب ذکری رفته است (یسنا 45/2). ولی مغ ها اهریمن را در برابر اهورامزدا فاعلی مستقل و نیرویی قادر و جاویدی می دانسته اند.

پلوتارک مورخ یونانی ذکر می کند که آنان به نام اهرمن قربانی ها می گذرانیده و عقیده ی ثابت و صریحی برای قدرت و توانایی دو فاعل و خالق خیر و شر متساویا در عالم هستی قائل بوده اند. این به عقیده ی قدیم زرتشتی که همه چیز را مخلوق خدای نیکی (اهورامزدا) می داند و در پایان کار نیز او را بر اهرمن پیروز می شمارد مباینت (تفاوت) واضح دارد.

همچنین بر حسب روایات یونانی عقیده یه رستاخیز یعنی بعث بعدالموت که پس از آن ارواح دارای وجودی جاویدانی می شوند از اصول و مبادی بوده است که نزد مغان رواج داشته و بعداً به ادیان دیگر سرایت نموده است.

یکی از مَبادی قدیمه ایشان که نزد زردشتیان نیز متداول شده مساله عبادت آفتاب است و مخصوصاً آن رسم که در هنگام ستایش آفتاب شاخه های سبزی در برابر چهره و بینی خود نگاه می داشته اند. ظاهراً مراسم معروف به ((برسوم)) (Barsom) که نزد زردشتیان معمول است از این عبادت قدیم ناشی شده. در کتاب حزقیال نبی (8/17) به همین رسم برسوم، یعنی گذاشتن شاخه های برگ سبز بر بینی اشاره شده است.

 

سحر و جادو: دیگر از خصائص مغان که منابع قدیمه کلاسیک یونانی همه وجود آن را نزد ایشان تاکیید می کنند، داشتن علوم غریبه و مخصوصا مهارت در فنون جادوگری و ساحری است. هردوت می گوید: مغان را افسون ها و اوراد (ورد ها) است و کارهای غریب می کنند و نیز اعتقاد به تاثیر کواکب و نجوم و سعد و نحس ستارگان از معتقدات ایشان است که اجرام عِلوی (اجرام بالایی) را موثر در سرنوشت انسانی می دانند، چه بسا که این علم خرافی (نجوم) را از بابلیان آموخته و خود نیز بر آن، خرافات دیگری مزید ساخته بوده اند. همچنین اعتقاد بر موثریت خواب و رویا در عالم بیداری از مبادی ایشان است و علم تعبیر رویا و تاویل مَنام (خواب) ، میراثی از ایشان می باشد.

به هر حال در سحر و جادو مغ ها یا مگوش ها به قدری معروف و علم شده اند که رفته رفته در زبان یونانی این کلمه مرادف با جادوگر شده است. در کتب مقدسه نیز چنانکه گفتیم کلمه ی مجوس به معنی ساحر استعمال گردیده. از اینجا کلمه ماژی (Magie) به معنی سحر، ماژیسیان (Magicien) به معنی ساحر از السنه کلاسیک به السنه حیه (زبان های زنده) امروزی اروپا سرایت کرده و اکنون لغتی متداول است.

 

صناعت شراب سازی: یکی از هنرهای خاص مغان صنعت ساختن شراب و انداختن باده ی ناب است. از آن زمان که پرتو آفتاب درخشان و خاک بارور فلات ایران، در آن سرزمین بهترین انواع تاک را پرورش می داده، صناعت شراب سازی در نزد دهقانان ایران به ظهور رسیده و تکامل حاصل کرده است. در کتب تواریخ باستان اکتشاف شراب را به زمان افسانه ی جمشید منسوب می دارند.

ظاهرا این صناعت لطیف را پیشوایان مغ به حد کمال رسانیده و از انگورهای چون یاقوت رمانی و گوهر عمانی شراب های لعل گون مشکبو می ساخته اند. از این روست که شاعر گفته:

مغان که دانه ی انگور آب می سازند / ستاره می شکنند آفتاب می سازند

 

 

 

منبع: تاریخ ادیان، تالیف علی اصغر حکمت

گفتار یازدهم / ایران باستان

1345


 


comment نظرات ()

"هیچ" بر درگاه او هم می خرند
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ
 

(حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب می کرد و خدا خطابش را لبیک می گفت)

 

 

یــــک شـــبــی روح الامـــیــن در ســــدره بــود          بـــانــــگ لــبــیـــکـــی ز حـــضـــرت می شنـود

بـــنـــــده ای گــــفـت ایـــن زمان می خواندش          مــــی نـــدانــم تا کـــســـی مــــی دانــــدش؟

ایــــن قـــدر دانـــم کـــه عــــالـــی بنده ایست          نـــفـــس او مـــرده اســـت، او دل زنـده ایست

 

خـــــواســــت تـــــا بـــــشــناسد او را آن زمان          زو (از او) نـــگـــشـــت آگـــاه در هــفت آسمان

در زمــیـــن گــــردیــــد و در دریـا بـــگــــشـــت          بــــار دیــــگر گــــرد عــــالـــم در بـــگــــشـــت

هم ندید آن بـنـــده را، گــــفــــت: ای خـــدای!          ســـــوی او آخــــــر مــــرا راهــــی نــــمـــــای

 

حـــق تـــعـــالـــی گـــفــــــت: عـــــزم روم کن          در مـــیـــان دیـــر (عبادتگاه) شـــو، مـعلوم کن

رفـــت جـــبـــریـــیـــل و بـــدیـــدش آشـــکـــار          کــان زمــــان مـــی خـــوانـــــد بـــــت را زار زار

جـــبـــریـــیـــل آمـــد از آن حـــالـــت بـه جوش          ســــوی حــضـــرت بــــــازآمــــــد در خـــــروش

 

پـــس زفـــان بـــگـــشـــاد، گـفـت: ای بی نیاز          پـــرده کـــن در پــــیــــش مــــن زیـــن راز بـــاز

آنـــکـــه در دیــــری کــــنــــد بـــت را خــطــاب          تـــو بــــه لـــطـــف خـــود دهـــی او را جــواب؟

 

حـــق تـــعـــالی گـــفت: هست او دل ســیـاه

مـــی نــــدانــــد، زان غـــلــط کـــردســــت راه

 

گـــر زغـــفلت ره غــلط کرد آن سقط (خطاکار)

مـــن چــــو مــی دانــم، نــــکـــردم ره غــلــط

 

هـــم کـــنـــون راهـــش دهـــم تـــا پـیـشـگاه          لـــطف مـــا خـــواهـــد شـــد او را عـــذر خواه

ایـــن بـــگـــفـــت و راه جــانــش بـــرگـــشــاد          در خـــــدا گــفـــتـــن زفـــانـــش بـــرگـــشــاد

تـــا بــدانـی تــو کــه ایـن آن ملـت (دین)ست          کانچه (که آنچه) اینجا می رود بی علت ست

 

گــــر بــــریــــن درگــــه نــــداری هـــیـــچ تــو

"هــیــچ"، نــیــســت افــکــنــده، کمتر پیچ تو

 

نـــه هـــمـــه زهـــد مــســلــم مــی خــرنــد

"هــیــچ" بـــر درگــــاه او هــــم مــی خــرنــد

 

 

 

منبع: منطق الطیر

((مقامات طیور))

شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری

 به اهتمام سید صادق گوهرین

---------------------------------

سدره: درخت کُنار است بالای آسمان هفتم که منتهای اعمال مردم است و آن را سدرةالمنتهی گویند و حد رسیدن جبرییل همانجا است.

هیچ، نیست افکنده: در درگاه خداوند "هیچ" هم افکنده نمی شود.


 


comment نظرات ()