باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

ازدواج در اروپای غربی
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧   |  ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ
 

ازدواج در غرب

 

 

هر یک از کشورهای اروپای غربی آداب و رسوم مخصوص به خود دارند. با وجود تفاوت هایی که در مراسم ازدواج مشاهده می شود، مشاهبت هایی نیز موجود است. مشابهت ها:

 

انگشتر نامزدی: یکی از قدیمی ترین رسوم به جا مانده، دادن حلقه یا انگشتر نامزدی است.

در سال 860 میلادی پاپ نیکولاس اول اعلام کرد که تبادل انگشتر نامزدی (آن هم طلا) برای عقد پیمان زناشویی الزامی است. در قرن 13 پاپ اینسنت سوم (Pope Innocent III) اعلام کرد که یک حلقه برای نامزدی و یک حلقه برای جشن ازدواج باید مبادله شود. ضمن اینکه بین نامزدی و عروسی مدتی باید وقفه ایجاد شود. طلا بودن انگشتر به معنی آن است که داماد مال و ثروت خود را نثار همسر آینده اش می کند.

617 سال بعد از فرمان نیکولاس اول، این انگشتر طلا به نگین الماس مزین شد. در 1477 ماکسیمیلیان امپراتور رم به شاهزاده خانم مری (اهل بورگاندی) انگشتر نامزدی الماس نشان اهدا کرد و این رسم تا امروز پابرجاست و انگشتر الماس نشان نامزدی مورد علاقه دوشیزگان غرب اروپاست. اهدای انگشتر طلای نامزدی برای نخستین بار در ایتالیا مرسوم شد.

البته گفتنی است که رسم پختن کیک عروسی هم از ایتالیا شروع شده است. در قرن اول پیش از میلاد مسیح  (ع) در مراسم ازدواج، کیک یا قرص نانی را بالای سر عروس می بردند تا بدین ترتیب باروری او تضمین شود.

 

ساق دوش: داشتن ساقدوش همراه داماد از آلمان شروع شده است. در روزگار قدیم رسم بر این بود که داماد عروس آینده را از روستای مجاور برباید و نیرومندترین دوستش (ساقدوش) او را در این کار کمک کند. یکی از وظایف ساقدوش، حمایت از داماد و مبارزه با بستگان دختر بود که در جریان مراسم ازدواج احتمالا مبادرت به پس گرفتن او از داماد می کردند.

 

شعر قافیه دار:

Something old, something new, something borrowed, something blue

 

بسیاری از آداب و رسوم ماندگار ازدواج کشورهای غرب اروپا از انگلستان شروع شده اند. خواندن شعر قافیه داری که راجع به "چیزی جدید، چیزی قدیمی، چیزی عاریه، چیزی آبی رنگ است" امروز بخش مهمی از جشن های ازدواج است. هرچند که شاید بسیاری از عروس و دامادها ندانند که ویژگی های این شعر چیست.

 

«چیز قدیمی» نماد استمرار است که اغلب شامل یک بند کفش یا روسری مادربزرگ یا یک قطعه جواهر قدیمی بود.

«چیز جدید» نماد امید به آینده است و می تواند هر چیز جدیدی از قبیل پارچه نو، یا نواری باشد که به لباس عروسی دوخته می شود.

«چیز عاریه» نماد خوشبختی در زندگی مشترک است و اغلب یکی از دوستان عروس که ازدواج موفقی داشته آن را تهیه می کند.

«چیزی آبی رنگ» که از قدیم رنگ پاکدامنی و صداقت بوده است و در اکثر مواقع نوار پارچه آبی رنگی به پایین لباس ازدواج عروس و داماد دوخته می شد.

 

شوالیه های قدیمی هم رسمی به این مراسم اضافه کرده اند که داماد یک شاخه گل به یقه کت خود می زند. در روزگار قدیم رسم بر این بود که شوالیه ها به هنگام وارد شدن به میدان مبارزه، یک شاخه گل یا دستمال رنگی متعلق به بانوی محبوب خود را به یقه ی لباس خود می زدند. این رسم بعدها به این صورت در آمده است که داماد شاخه گلی را از دسته گل عروس بر می دارد و به یقه می زند.

 

لباس سفید: امروز، تصور عروس بدون لباس سفید بسیار مشکل و تا حدی ناممکن است. قبل از قرن 16 میلادی این رسم مهم امروزی رایج نبود. ملکه آن بریتانی (Ann of Brittany) (یکی از ایالت های فرانسه) در سال 1499 پوشیدن لباس سفید را برای عروس رواج داد.

 

پرتاب کفش کهنه: به طرف کالسکه عروس و داماد در دوران تئودور  (Tudor) رسم شد. اگر کفشی به کالسکه برخورد می کرد، آن را نشانه ی خوش اقبالی می دانستند. رسم امروزی بستن کفش ها به عقب اتومبیل عروس و داماد، شکل تغییر یافته پرتاب کفش کهنه است.

 

حمل عروس روی دست ها: هنگامی که عروس و داماد، پس از پایان مراسم به جلوی خانه خود می رسند، داماد عروس را روی دست هایش می گیرد و برای اینکه پایش به آستانه در نرسیده باشد، او را برای اولین بار به این صورت به داخل خانه می برد. این رسم از دو باور نشأت می گرفت:

اول اینکه اگر عروس هنگام وارد شدن به خانه جدید پایش بلغزد یا پیچ بخورد، بد اقبالی و بلا و مصیبت، زندگی مشترک او را تهدید خواهد کرد. باور دوم این بود که ارواح خبیثه ای که در آستانه در ساکن هستند، به محض اینکه عروس پا به آستانه گذاشت، از طریق پاهایش وارد بدن او می شوند و زندگی مشترک آن دو را تباه می کنند. البته رمانتیک ترین راه حل، همان است که داماد عروس را روی دست هایش بگیرد و از آستانه عبور دهد.

 

 

 

منبع: فصلنامه ی نجوای فرهنگ ، شماره چهار

http://www.WorldWeddingTraditions.com/

  مترجم: جعفر راثی تهرانی


 


comment نظرات ()

کوچه
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ
 

 

 

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته، گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب، شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی:

- ((از این عشق حذر کن! لحظه ای چند براین آب نظر کن،

آب آیینه ی عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!))

 

با تو گفتم: ((حذر از عشق!؟ ندانم. سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...))

 

باز گفتم که: (( تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم! ))

 

اشکی از شاخه فرو ریخت،

 مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لریزید، ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

 

منبع: کتاب ابر و کوچه

شاعر: فریدون مشیری

 ---------------------------------

شباهنگ: مرغ سحر؛ بلبل ، که مرغ سحرخوان است . چون بلبل در بین الطلوعین که به یک معنی داخل شب است ، شروع به خواندن می کند بدو شباهنگ گفته شده است .

 


 


comment نظرات ()

بهشت شداد
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧   |  ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ
 

 

بهشت شداد

(ارَمَ ذاتِ العِماد – ارم که دارای ستون ها بود)

 

... "کعب الاحبار" گفت:

عاد بزرگ دو پسر داشت: یکی "شدید" و دیگری "شدّاد". چون پدر ایشان بمرد، آن دو برادر به همه کشورها مالک شدند و از پادشاهان روی زمین کس نبود مگر اینکه سر اندر فرمان آن دو برادر داشت. پس "شدید" نیز بمرد. مملکت به برادرش "شدّاد" برسید و "شدّاد" به خواندن کتاب ها بس حریص بود. پس چون در کتاب ها نام آخرت و بهشت و قصرها و غرفه ها و نهرها و درختان و میوه ها که در بهشت هستند بدید، نفس او را خواهش این شد که مثل بهشت در دنیا جایی بسازد. و شداد صد هزار پادشاه (!؟) در زیر حکم داشت و در زیر حکم هر ملک صد هزار دلیر بودند و در زیر حکم هر دلیر صد هزار لشکر بودند.

پس "شدّاد" جمعی از کارگزاران حاضر آورد و به ایشان گفت: در کتاب های قدیم صفت بهشت را که در آخرت وعده کرده اند دیده ام و همی خواهم که در دنیا مثل آن بهشت، بهشتی بنا کنم، پس شما بروید و سرزمینی خرّم و فراخنای پدید آورده، در آنجا شهری و به شهر اندر قصرها از زر (طلا) و سیم (نقره) بنا کنید و ریگ های آن را از یاقوت و لؤلؤ (مروارید) و ستون های او را از زَبرجد قرار دهید و نهرها و درختان از همه گونه میوه ها در کنار نهرها بکارید. پس ایشان گفتند: ما چگونه توانیم شهری بدین صفت که تو گفتی بنا کنیم و بدان سان زبرجد و لؤلؤ و یاقوت از کجا پدید آوریم؟

"شدّاد" گفت: آیا نمی دانید که پادشاهان روی زمین در اطاعت من هستند و مخالفت کردن نتوانند! "شدّاد" گفت: به معدن های زبرجد و یاقوت و لؤلؤ  و زر و سیم بروید و این فلزات و یواقیت (جمع یاقوت) از معدن ها بیرون آورید و هرچه که زر و سیم و گوهر و یاقوت نزد ملوک باشد، جمع آورید و کوشش فرو نگذارید، در پیش هر کس از اصناف جواهری چیزی باشد بگیرید و مخالفت جایز ندانید.

پس به همه ی پادشاهان اطراف مکتوب بنوشت و ایشان را بفرمود که از اصناف جواهر، آنچه که در نزد خود و نزد مردم باشد جمع آورند و به معدن ها رفته سنگ های گران قیمت بیرون آورند و هرچه که در ته دریاها باشد به غواصی به در آورند. پس ایشان تا بیست سال به جمع آوری زر و سیم و سنگ ها مشغول بودند و در آن عهد سیصد و شصت پادشاه (!؟) در روی زمین حکمرانی می کردند. آنگاه مهندسین و حکما و کارکنان و بنّایان و صنعتگران از همه ی بلاد جمع آورده به بیابان ها و صحراها فرستادند. ایشان از بهر مکان آن شهر همی گشتند تا به بادیه ی فراخنایی (وسیعی) برسیدند که در آنجا سنگستان و نیستان و کوه ها و بلندی و پستی نبود و چشمه هاو نهرهای روان داشت.

گماشتگان گفتند: بدان صفت که ملک فرموده همین جای است. پس به بنا کردن شهر مشغول گشتند و پادشاهان ممالک از هر سوی گوهرها و سنگ ها و لآلی (جمع لؤلؤ) خُرد و بزرگ  تَنگ تَنگ و کشتی کشتی به عاملان فرستادند و عُمّال سیصد سال مشغول کار بودند. چون شهر و قصرها و غرفه ها و نهرها به انجام رسانیدند "شدّاد" را خبر کردند. آنگاه "شدّاد" هزار وزیر از وزرای خود را بفرمود و همچنین خاصان و معتمدان را فرمان داد که ساز برگ (اسباب و اثاثیه) رحیل (راهی) کرده در رکاب ملک روی زمین، "شدّاد"  بن عاد، آماده ی رفتن به "ارم ذات العماد" شوند و از زنان و کنیزکان و خادمان نیز هرکس را می خواست به تهیه ی اسباب سفر امر کرد. تا بیست سال تهیه ی سفر تمام کردند.

"شدّاد" بن عاد با لشگری انبوه به سوی "ارم ذات العماد" روان شد و از حصول مرام (هدف)، شادان همی رفت تا اینکه میانه ی او و "ارم ذات العماد" منزلی بیش نماند. آنگاه جناب احدیت (خداوند) بر ایشان صیحه ای (بانگ) از عالم قدرت بفرستادند که همه ی ایشان هلاک شدند و هیچ یک از "شدّاد" و لشکریان بدان مکان نرسیدند و حضرت ذوالجلال آثار آن شهر را پوشیده داشت، تا هنگام رستخیز پوشیده خواهد بود...

و "شعبی" از علمای حِمیَر حکایت کرده که: چون "شدّاد" با همراهان خود از صیحه هلاک گشتند، پسر او "شّداد اصغر" به مملکت بنشست و پدر او "شدّاد اکبر" او را در سرزمین "حَضرَمَوت" و ارض سبا گذاشته خود با لشکریان به سوی "ارم ذات العماد" روان گشته بود. پس چون خبر به او رسید که پدرش پیش از آنکه به "ارم ذات العماد" برسد هلاک شده، فرمود پدرش را از آنجا به "حضرموت" بیاورند و امر کرد در "حضرموت" در غاری از برای او جایی بکنند. آنگاه جنازه ی پدر را به فراز تخت زرین بدانجا بگذاشت و هفتاد حلّه (جامه نو) از دیبای مُطرّز  (نقش دار) به طراز زرین و مُرصَع (جواهر نشان) به گوهرهای قیمتی بر او پوشانید و لوحی زرین در نزد سر او بنهاد...

 

 

 

منبع: کتاب هزار و یک شب، جلد اول

شب 276، 277، 278

حکایت ارم ذات العماد

ترجمه: عبداللطیف تسوجی تبریزی


 


comment نظرات ()

کشتی گرفتن حضرت یعقوب با خدا
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧   |  ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ
 

کشتی گرفتن حضرت یعقوب ع

(Jacob Wrestled With The God)

 

کشتی گرفتن یعقوب در فنی ئیل:

22 و 23 و 24: شبانگاه یعقوب برخاست و دو همسر و کنیزان و یازده فرزند و تمام اموال خود را برداشته، به کنار رود اردن آمد و آنها را از گذرگاه یبوق به آن طرف رود فرستاد و خود در همانجا تنها ماند. سپس مردی به سراغ او آمده، تا سپیده ی صبح با او کشتی گرفت.

25: وقتی آن مرد دید که نمی تواند بر یعقوب غالب شود، بربالای ران او ضربه ای زد و پای یعقوب صدمه دید.

26: سپس آن مرد گفت: ((بگذار بروم، چون سپیده دمیده است.)) اما یعقوب گفت: ((تا مرا برکت ندهی نمی گذارم از اینجا بروی.))

27: آن مرد پرسید: ((نام تو چیست؟))

جواب داد: ((یعقوب.))

28: به او گفت: ((پس از این نام تو دیگر یعقوب نخواهد بود، بلکه اسراییل*، زیرا نزد خدا و مردم مقاوم بوده و پیروز شده ای.))

29: یعقوب از او پرسید: ((نام تو چیست؟))

آن مرد گفت: ((چرا نام مرا می پرسی؟)) آنگاه یعقوب را در آنجا برکت داد.

30: یعقوب گفت: ((در اینجا من خدا را روبرو دیده ام و با این وجود هنوز زنده هستم.)) پس آن مکان را فنی ئیل (یعنی «چهره ی خدا») نامید.

31: یعقوب هنگام طلوع آفتاب به راه افتاد. او به خاطر صدمه ای که به رانش وارد شده بود، می لنگید. (بنی اسراییل تا به امروز ماهیچه ی عِرق النسا را که در ران است نمی خورند، زیرا این قسمت از رانِ یعقوب بود که در آن شب صدمه دید.)

 

اسراییل: کسی که نزد خدا مقاوم است.

عرق النساء: همان عصب سیاتیک است.

 

 

 

منبع: کتاب مقدس، کتاب پیدایش

فصل 32

 ---------------------------------

پاسخ انجمن کلیمیان تهران

 

کشتی گرفتن یعقوب با فرشته

ماجرای کشتی گرفتن حضرت یعقوب با فرشته و ترجمه اشتباه برخی مورخین غیر یهودی از تورات

 

ماجرای کشتی گرفتن حضرت یعقوب با فرشته، یکی از سوء تفاهماتی است که نسبت به یهودیت ناشی از ترجمه اشتباه برخی مترجمین غیر یهودی کتاب مقدس پیش آمده است که بطور غلط آنرا کشتی با خدا ترجمه کرده اند.

در تورات سِفر پیدایش فصل 32 آیه 24 می فرماید: و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی گرفت. در آیه صریحا تا کید می گردد که مردی با او کشتی گرفت. و البته در چند آیه بعد (آیه 28) می فرماید: زیرا با الوهیم و انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی. کلمه الوهیم به مفهوم فرد یا شخصی که دارای قدرت می باشد. از صفات و کنیه های خداواند نیز می باشد و به معنای خدایی که همه نیروها از او منشا گرفته، بکار می رود.

در ضمن الوهیم به معنای فرشته، قاضی، حاکم و . . . نیز می باشد که در ترجمه های غلط موجود در بازار کلمه الوهیم در این آیه خداوند معنی شده است که با توجه با آیه 24 که صراحتا مردی قید می کند اشتباه است و معنای صحیحی فرد قدرتمند یا فرشته می تواند باشد که با توجه به کتاب هوشع نبی فصل 12 آیه 4 و 5 که در مورد همین واقعه در آیه 4 کلمه الوهیم و در آیه 5 کلمه مَلاخ به معنای فرشته را بکار میبرد الوهیم در این عبارات به معنای فرشته می باشد که طبق باور یهود این فرد، فرشته حامی برادر حضرت یعقوب میباشد.

در نهایت این را هم باید اضافه کنیم که بر اساس اصول دین یهود خداوند جسم نیست و به ماده نیز شبیه نمی باشد.

 

معنی کلمه «اسرائیل» چیست؟

اسرائیل یا ییسرائل در عبری از ترکیب دو کلمه سر و اِل تشکیل شده است.

سر = رئیس ، سردار ، حاکم ، امیر

اِل = خدا

که در مجموع به معنی سردار الهی یا خلیفة اله است.

 

 

برگرفته از سایت انجمن کلیمیان تهران

http://www.iranjewish.com

 

 قسمت پاسخ به سوالات

http://www.iranjewish.com/FAQ/FAQ.htm


 


comment نظرات ()

زئوس 2
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ
 

زئوس خدای خدایان

 

(Zeus)

 

 

می توان انبوه خدایان یونانی را به هفت گروه تقسیم کرد: خدایان آسمان، خدایان زمین، خدایان حاصلخیزی، خدایان حیوانات، خدایان زیرزمین، خدایان گذشتگان یا قهرمانان، خدایان اولمپی.

در راس خدایان اولمپی، زئوس، خدای بزرگ یا خدای خدایان، قرار داشت. زئوس از لحاظ زمانی، نخستین خدا به شمار نمی رفت. (اورانوس، کرونوس و سایر تیتان ها بر او مقدم بودند)

هنگامی که بساط الوهیت ابتدایی در میان یونانیان برچیده شد (در نظر یونانیان، جدال زئوس و کسانش با تیتان ها به منزله ی تصادم تمدن با توحش است) زئوس و برادرانش جهان را با قرعه میان خود تقسیم کردند. بر اثر قرعه کشی، آسمان به زئوس رسید، و دریاها به پوسیدون، و زیرزمین به هادس.

در اساطیر یونانی، جهان مخلوق خدایان نیست. جهان پیش از خدایان وجود داشته است. خدایان در آغاز با یکدیگر آمیختند و انسان را زادند. سپس با زادگان خود، انسان ها، زناشویی کردند. از این رو آدمیان از نسل خدایانند. خدایان علم و قدرت تام ندارند و، مانند انسان ها، فریب می خورند و اشتباه می کنند. هر خدا قدرت خدایان دیگر را محدود می کند و حتی با آنان به معارضه بر می خیزد. اما خدایان، به اقتضای رعایت مقام پدری، زئوس را به سروری پذیرفته اند.

 

خدایان در بارگاه زئوس گرد می آیند. زئوس در برخی از کارها رای آنان را می جوید، و اگر آنان را مخالف یابد، مطابق رای ایشان عمل می کند. اما، بسا اوقات، زئوس خود دستور صادر می کند و خدایان دیگر را وادار می کند که حدود خود را بشناسند.

زئوس در ابتدا خدای آسمان و کوه ها و فرستنده ی باران و نیز، مانند یَهُوَه، رب النوع جنگ بود. از این رو در جریان جنگ تروا، در کارزار مداخله کرد و جنگ را خونین تر ساخت. اما بتدریج مبدل به مقتدای خدایان و آدمیان شد.

وی با سیمایی پر ریش و وقاری تمام، بالای کوه اولمپ نشسته است و بر نظام اخلاقی همه ی جهان حکومت می کند، فرزندان نافرمان را کیفر می دهد، در حفظ خانواده ها می کوشد، خیانت را بدون کیفر نمی گذارد، حدود و ثغور را رعایت و از میهمانان و حاجت خواهان دستگیری می کند، و بالاخره، داور عالم می شود و ناگفته نماند که فیدیاس با ساختن مجسمه ی او در هیات داور، شاهکاری به وجود آورده است.

تنها عیب زئوس این است که در برابر عشق سریعا تسلیم می شود؛ او، که خود زن را نیافریده است، از خلقت او سخت در شگفت است. زن را موجودی عجیب می داند، برخوردار از نعمت زیبایی که اعظم نعمات است. زئوس در برابر دلربایی زن، خود را ناتوان می بیند.

هزیود آماری از معاشقان و فرزندان او فراهم آورده است. نخستین معشوقه او دیونه است، که زئوس را در اپیروس ترک می کند. نخستین همسر او، متیس، خدای سنجش و خرد و دانش است. ولی زئوس چون می شنود که فرزندان این زن او را خلع خواهند کرد، متیس را می بلعد و، خود صاحب سجایای او می شود و به صورت خدای خرد در می آید.

متیس، آتنه را اندرون زئوس می زاید، و زئوس سر خود را می شکافد تا آتنه به خارج راه یابد. پس از آن تمیس را همسر خود می کند، و دوازده ((ساعت)) محصول این ازدواج است.

سپس ائورونومه را به همسری می گیرد، و او ((الاهگان رحمت)) را می زاید. بعد از آن منموسونه را به ازدواج خویش در می آورد، و از او صاحب 9 موسای (موزها) یعنی الاهه های هنر می شود. آنگاه لتو را به زنی بر می گزیند، و آپولون و آرتمیس را از او می یابد. بعد خواهر خویش دمتر را به همسری انتخاب می کند، و پرسفونه از این ازدواج به دنیا می آید.

زئوس پس از آنکه جوانی خود را بدین گونه به خوشی می گذراند، سرانجام با خواهر دیگر خویش، هرا، ازدواج و او را ملکه ی اولمپ می کند. هرا، به نوبه ی خود، هبه، آرس، هفایستوس، و ایلیتویا را می زاید. از آنجا که هرا از برادر خود مسن تر است، در بسیازی از شهرهای یونانی که مقام مادری و روابط زناشویی را محترم می داشتند، او را بیش از برادرش هرمت می نهادند. هرا خود زنی هوشمند و موقر و جدی است و البته بازی گوشی های شوهرش را خوش ندارد. از این رو بالاخره میانشان اختلاف می افتد. زئوس می خواهد او را مضروب کند، ولی دل بستن به زنان دیگر را چاره ای موثرتر می یابد. نخستین زنی که از آدمیان می گیرد، نیوبه است. آخرین همسر او از میان آدمیزادگان، آلکمنه است که از اخلاف نیوبه و شانزدهمین نسل پس از اوست.

زئوس، به شیوه انسان یونانی، میان زن و مرد فرقی نمی گذارد. به پسری زیبا به نام گانومده دل می بازد و او را می رباید تا بر فراز کوه اولمپ ساقی بزم او شود.

 

 

 

منبع: کتاب تاریخ تمدن، ویل دورانت

جلد دوم، یونان باستان

---------------------------------

تیتان ها: غول؛ خدایانی که از جفت شدن اورانوس (آسمان) و گایا (زمین) زاده شدند و پیش از خدایان بر جهان حکم می راندند. نژاد خدایان از جفت شدن دو تیتان کرونوس و رئا به وجود آمد. زئوس فرزند این دو بود که حکومت جهان را از دست تیتان ها به در آورد. جنگ بین خدایان و تیتان ها به نفع خدایان تمام شد و تیتان ها در تارتاروس محبوس شدند.

خدایان اولمپی: خدایان عمده ی دوازده گانه ای که در کوه اولمپ ماوا داشتند و عبارتند از: زئوس، هرا (زن و خواهر زئوس)، آتنه و هبه و آرتـِمیس و آفرودیته (دختران زئوس)، هرمس و آرس و آپولون و هفایستوس (پسران زئوس)، هستیا (خواهر بزرگ زئوس) و پوسیدون (برادر زئوس)

 

رئا: از ماده تیتان ها؛ دختر اورانوس و گایا. همخوابه ی برادرش کرونوس شد و برایش شش فرزند آورد: هستیا، دمتر، هرا، هادس، پوسیدون و زئوس. در فروگیا او را با کوبله، و در روم با اوپس مطابق می دانستند.

کرونوس: پسر اورانوس و گایا؛ پادشاه تیتان ها. پدرش را اخته کرد که از خونش با خواهر خود رئا ازدواج کرد و صاحب شش فرزند شد. چون شنید یکی از فرزندانش او را برخواهد انداخت، خواست تا فرزندان خود را ببلعد.


 


comment نظرات ()

زئوس 1
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧   |  ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ
 

زئوس خدای خدایان

 

(Zeus)

 

تواناترین خدایان را زئوس می دانستند. ایرانیان قدیم این کلمه را ((زاوش)) و گاهی هم ((زواش)) تلفظ کرده و نام ستاره ی مشتری دانسته اند. در ادبیات یونان گاهی به این خدا ((شاه آدمی زادگان و خدایان)) گفته اند و وی را رب النوع آسمان و باران و تندر می دانستند.

می گفتند در قله ی کوه های بلند و در جایگاه توفان ها مسکن دارد، و در تسالی او را در کوه اولمپ، در اقریطس در کوه ایدا، در سرزمین آرکادی او را ساکن کوه ((لیسه)) می دانسته اند. به وی ((گرد آورنده ی ابرها)) یا ((خدای ابرهای تیره)) یا ((خدایی که در قلل کوه ها می غرد)) لقب می دادند و چون باران می باریدمی گفتند: زئوس می بارد.

و مردم آتن در خشکسالی در خواست باران ازو می کردند و می گفتند: ای زئوس! باران را بر روی کشتزارهای مردم آتن فرو ریز.

مجسمه سازان زئوس را به سیمای مردی که ریش پهن، گیسوان پر پشت دارد، نشان می دادند که بر روی تختی نشسته و چوبی در دست دارد که به منزله ی صاعقه است، زیرا که مردم یونان صاعقه را یک قسم تیر می دانستند؛ در پایین پای او عقابی هست که پرنده ی قلل مرتفع می باشد

چهره ی آرام و شاهانه ای دارد. می پنداشتند که چون ابروها را درهم کشد زمین می لرزد و تندر می غرد.

چون زئوس را پیشوای خدایان دیگر و خداوندگار جهان می دانستند، معتقد بودند که سلطنت ازوست و برخی از شاهان خود را از بازماندگان وی می شمردند و خوشبختی و بدبختی را ازو می دانستند چنانکه هومر نیز بدین نکته اشاره کرده است. وی را پاسبان خانه و خانواده می دانستند و می گفتند دادگری به دست اوست و گناهکاران را کیفر می دهد.

برای زئوس پدری به نام ((کرونوس)) قایل بودند و مادری به نام ((رئا)). می گفتند کرونوس بر جهان فرمان روا بوه و می دانسته است که یکی از پسرانش می بایست او را شکست بدهد و خلع کند. همینکه رئا همسر وی، پسری به جهان می آورد، آن پسر را می درید. اما سرانجام رئا توانست پسری را که زئوس باشد پنهان کند و به جای او سنگی را قنداق کرده، نزد وی ببرد و او آن سنگ را بلعید.

این کودک را به سرزمین اقریطس برد و به غاری در کوه ایدا گذاشت و او را به فرشتگان ((دریا)) و ((کوریبانت ها)) یعنی راهبان خود که دختر آسمان و الهه ی زمین و جانوران بود سپرد.

زئوس را با انگبین (عسل) و بز ماده ای به نام ((آمالته)) پروردند. هنگامی که می گریست کوریبانت ها با شمشیرهای خود بر سپرهای رویین خود می زدند تا بانگ ناله او را بپوشانند و نگذارند کرونوس بشنود. چون زئوس بزرگ شد بر پدرش تاخت و او را شکست داد و در ته زمین فرو برد و جای وی را گرفت.

 

 

منبع: کتاب ایلیاد، اثر هومر

قسمت ضمائم، خدایان عمده یونانی

ترجمه: سعید نفیسی

 


 


comment نظرات ()

خاتم سلیمان (ع)
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦   |  ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ
 

حضرت سلیمان

 

(The Seal of Solomon)

 

تا آنجا که حافظه ام یاری می کند در سخنرانی دکتر الهی قمشه ای که در عید 1386 پخش شد ایشان داستان خاتم حضرت سلیمان را نقل کردند و گفتند که علت خوردن ماهی شب عید، ماهی است که انگشتر حضرت سلیمان در شکم آن بود و به سبب آن به تخت پادشاهی بازگشت و مردم هم به نوعی دنبال برکتی این چنینی هستند؛ و سیزده بدر هم به مناسبت بازگشت حضرت سلیمان، به تخت پادشاهی، مردم به بیرون از خانه می روند و بازگشت او را جشن می گیرند و در واقع او را به خانه خود باز می گردانند. اما داستان این خاتم:

---------------------------------

 

و گفته اند: مُلک سلیمان در خاتم وی بود (نه نبوت ایشان) و نگین آن خاتم کبریت احمر بود، هرگاه که به وضو گاه رفتی، آن خاتم به زنی دادی از زنان وی، نام آن زن امینه؛ آن شب که این واقعه افتاده بود، بر عادت خویش بوقت طهارت، خاتم به امینه داد؛ شیطانی بود نام وی صَخر و کان صاحب البحر. رب العالمین صورت سلیمان بر وی افکند تا بیامد و آن خاتم در انگشت کرد و بر سریر سلیمان نشست و جن و انس او را مُنقاد (فرمانبردار) شدند و رب العزه او را بر مملکت سلیمان مسلط کرد مگر بر زنان وی که او را بر ایشان دست نبود.

 

فذلک قوله تعالی : والقینا علی کرسیه جسدا

این جسد شیطان است یعنی صخر که چهل روز بر کرسی سلیمان نشست هر روزی بر مقابل روزی که در خانه ی وی بت پرستیدند **. سلیمان چون از وضوگاه باز آمد، امینه را گفت: خاتم من بیار! امینه گفت: دادم! سلیمان بازنگرست، شیطان را دید بر کرسی وی نشسته، بدانست که آن ابتلا حق است و عقوبت ذَنب (خطا) وی، و وقت را مُلک از وی بستدند، روی نهاد به صحرا و روز و شب همی زارید در الله و توبه همی کرد و عذر گناهان می خواست، و در آن مدت که صخر ملک همی راند بنی اسراییل سیرت وی مستنکر (زشت) داشتند و حکمی که می کرد، نه بر وجه خویش می دیدند، همی گفتند: چه رسید مَلِک را که امسال حکم برخلاف آن می کند که پارسال کرد؟

چون استنکار (انکار کردن) ایشان به غایت (نهایت) رسید و سیرت زشت وی ظاهر گشت، مردی بود در بنی اسراییل، کمین کرد بر آن شیطان تا بر وی هجوم کند، شیطان بدانست که بنی اسراییل بقصد وی برخاستند و او را خواهند گرفت، از میان ایشان بگریخت و سوی دریا شد، انگشتری در دریا افکند و خود در آب شد و سلیمان را مدت محنت و بلا بسر آمد، چهل روز  گذشته برخاست به ساحل دریا شد، قومی صیادان را دید که صید ماهی می کردند، سلیمان از ایشان طعام خواست.

ماهی ای که از آن ردی تر و کمتر نبود به وی انداختند. سلیمان آن را برداشت و شکم وی بشکافت تا بشوید، انگشتری از شکم وی بیرون آمد، سلیمان انگشتری را در انگشت کرد و خدای را سجود شکر کرد، با سریر (تخت) و ملک خویش گشت.

گفته اند که گناه سلیمان اندرین فتنه و محنت که به وی رسید آن بود که او را نهی کرده بودند، که زنی خواهد بیرون از زنان بنی اسراییل، و او بر خلاف این نهی دختر مَلِک صیدون را بخواست.

 

 

منبع:

تفسیر کشف الاسرار وعدة الابرار، میبدی

جلد هشتم، سوره ص

---------------------------------

آیه 34 سوره ص : و لقد فتنّا سُلیمنَ وَالقَینا علی کرسیه جسداً ثم اَناب. بیازمودیم سلیمان را و بر تخت او کالبدی افکندیم آنگه سلیمان با ما گشت.

ستاره داوود، مهر سلیمان، نگین سلیمان، خاتم سلیمان یا خاتم جم(جمشید) نام انگشتری حضرت سلیمان(ع) است که گویند اسم اعظم الهی بر آن نقش بسته است

**حضرت سلیمان (ع) بر پادشاه بت پرستی به نام صیدون غلبه یافت و دختر او جراده را پس از ایمان به همسری گرفت. جراده به یاد پدر خویش دایم می گریست و از حضرت خواست تا تمثیل پدرش توسط شیاطین ساخته شود. شیاطین تمثیل پدر او را ساختند و لباس بر تن آن کردند و جراده را فریب دادند و گفتند پدر خود را گرامی دار و او را سجده کن. کنیزکان نیز به تقلید از او آن تمثیل را سجده کردند و چهل روز آن بت را در خانه  حضرت سلیمان پرستش می کردند تا حضرت از این موضوع آگاه گشت و بت را شکست و آن زن و قوم را عقوبت کرد و به زاری در خاکستر خانه نشست و تضرع بسیار کرد.


 


comment نظرات ()