باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

گوتاما، بودا می شود
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧   |  ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ
 

 

بودا

 

بیشتر افسانه ها، "گوتاما" را جوانی نیرومند جلوه داده اند که دست به کارهای پهلوانی بسیار می زده است. وی در ضمن، هوش سرشاری نیز داشته و مطالب مشکل را در اسرع اوقات می آموخته است. در سن شانزده سالگی در مسابقه ی تیراندازی،  تیر او هفت درخت را در آن واحد سوراخ کرد و وی قهرمان مسابقه ی بزرگ شناخته شد و همچون پاداش، دختر عمویش را که "یاشودا"  نام داشت برای همسری وی برگزیدند و "گوتاما" بعد از ازدواج دارای پسری شد که او را "راهولا" (Rahula) نامیدند.

 

"بودی ساتوا" روزی که در شهر گردش می کرد با چهار علامت پیش بینی شده برخورد کرد. با اینکه "سودودانا" پدر بودا تمام راهبان و بیماران و اجساد و پیرمردها را از شهر دور کرده بود، معذلک (با این همه) تقدیر چنین بود و خدایان، خود به صورت این چهار علامت ظاهر شده بودند و شاهزاده ی جوان برای نخستین بار با، پیری و بیماری و مرگ و وارستگی شخصی که از بند حیات و مرگ گریز یافته است (راهب)، برخورد کرد و آنچنان تحولی ژرف در وجود خود احساس نمود، که بی درنگ نزد پدر شد و قصد خود را برای گوشه گیری از دنیا، ابراز داشت. پدر موفق نشد که "گوتاما" را از تصمیم خود منصرف سازد و ناگزیر دستور داد تا تمام دروازه های شهر را ببندند و احدی را نگذارند که از شهر خارج شود.

بودای آینده، همان شب نزد همسر و فرزند شد و در حالی که این دو به خواب ژرفی فرو رفته بودند، "گوتاما" در سکوت شب آرام آنها را وداع گفت و با ارابه ران و اسب خود "کانتاکا" از دروازه های شهر که به دست خدایان گشوده شده بود، خارج شد و بدون آنکه کسی او را ببیند، دور از خانه و زندگی و مقام و سلطنت، گوتامای جوان به سکوت مرگبار شب تاریک، پناه می برد تا آرامش روح و بقای ابدی به دست آورد و از بندهای جهان ناپایدار و فانی بگریزد. پشت سر او "مارا"ی (Mara) حیله گر همچون سایه ای او را تعقیب می کرد، تا لحظه ای پیش آید و خللی در روح ریاضت جوی "گوتاما" پدید آید و بودای آینده در چنگال او افتد. کتب مقدس می گویند: ((بودا در همان شب خانه ی خود را ترک گفت و به مکان لامکانی رهسپار شد)). "گوتاما" راه بزرگ غربت جهان را در سن 29 سالگی و در شباب (جوانی) زندگی، در پیش گرفت.

هنگامی که بودا به قعر جنگل های بکر رسید، گیسوان خود را برچید و لباس های فاخر را از تن درآورد و به صورت راهب دوره گردی درآمد و ارابه ران و اسب خود را به شهر باز گرداند. از این پس دوره ی ریاضت (رنج کشیدن برای تهذیب نفس) بزرگ آغاز می گردد.

بودا نزد دو مرشد شد تا از آنها ((راه آرامش ابدی)) و ((مقام جاویدانی نیروانا)) را بیاموزد، ولی روش این دو استاد او را راضی نکرد و وی آنها را ترک گفت. به دهکده ی "اوروولا" در سرزمین "ماگادا" رفت و در آنجا به اتفاق پنج مرتاضی که بدو پیوسته بودند، به ریاضت طاقت فرسایی پرداخت و در امساک (خود داری، کم خوردن) و پرهیزکاری و خلوت گزینی و ریاضت جسمانی و معنوی آنچنان افراط ورزید که نیرویش تحلیل رفت و جسمش طراوت و جلال جوانی را از کف داد و سرانجام از شدت ضعف و ناتوانی، وی همچون پیکری بی روح، نقش بر زمین شد، ولی روشنایی "نیروانا" در دلش نمی تابید و به هدف مطلوب نزدیک نمی شد.

مدت 6 سال "گوتاما" در تحمل این ریاضت مافوق بشری اهتمام ورزید و در پایان این مدت برای او واضح شد که واقعیت مطلق را از این راه به دست نمی توان آورد. پس به زندگی عادی بازگشت و خوراک خورد و شیر نوشید تا نیروی گم گشته ی خویش را بازیابد.

همراهان و هم مَشربان (هم فکران) او گمان کردند که خللی در اراده ی مرتاض پدید آمده است و از او مایوس شدند و او را ترک گفتند و "گوتاما" تنها ماند. درباره ی 6 سال ریاضت بودا می گویند: ((این زمان صرف بستن گره های خیالی در هوا بوده است)).

بودا زیر درختی که از آن پس درخت "بیداری و روشنایی" (Buddha Tree, Bodhi Tree) نام گذارده اند در جهت مشرق نشست و با خود گفت: ((تا هنگامی که به واقعیت نرسم از این محل تکان نخواهم خورد)) سپس به تفکر و تمرکز نیروی معنوی و مراقبه ی احوال درون پرداخت، ولیکن "مارا"ی حیله گر  و شیطانی مدام سعی می کرد تا او را اغوا کند. نخست با تهدید و بعد با فرستادن ماه رویان افسونگر ، کوشید تا شهوات مرتاض بزرگ را برانگیزد و توجه ی او را از حق منحرف سازد و او را از وصول به واقعیت جهان باز دارد.

ولی کوچکترین خللی در اراده ی گسست ناپذیر "گوتاما" پدید نیامد و سرانجام هنگام شب، واقعیت نقاب از چهره ی فروغ آگین (پر نور) خویش برداشت و وی به تدریج به مراتب بالاتر و ممتازتر آگاهی و هشیاری شاعر (داننده) شد، و فروغ بی پایانی در اعماق وجودش سَرَیان (اثر کردن چیزی در چیزی) یافت و با علم شهودی، به کُنــْـهْ (نهایت، حقیقت) اسرار جهان پی برد و به واقعیت های شریفی همچون سرگردانی روح در گردونه ی باز پیدایی و دایره ی مرگ و نیستی و مبدا رنج و اسارت جهان و راهی که منجر به فرونشاندن این رنج می شود، بیدار شد و بعدها درباره ی این لحظه بودا گفته است: ((در این لحظه متوجه شدم که روح من از پلیدی های هوس و از پلیدی های دنیا و از پلیدی های نادانی آزاد گردیده است و در مقام آزادی، معرفت آزادی طلوع کرد و به راستی دانستم که دیگر دایره ی باز پیدایی در هم شکسته و وظیفه ی مت به پایان رسیده است و هرگز بدین جهان هستی باز نخواهم گشت)).

بودا برای مدت هفت هفته، در ناحیه ی همان درخت بیداری سکنی گزید و از لذت و آرامش و آزادی در سکوت تنهایی بهره مند شد. در این مدت دو حادثه ی مهم به وقوع پیوست که یکی حیله های جدید "مارا" برای اغوا و انحراف بودا است.

"مارا" می اندیشید حال که بودا بر تمام موانع دنیوی غلبه یافته است، یگانه راه اغوای او اینست که وی هرچه زودتر به "نیروانا" نایل آید و از اشاعه ی آیین خود اجتناب ورزد، تا سایر آدمیان از راه آزادی و نجاتی که بودا به دست آورده است متمتع (بهره مند) نگردند. بودا در پاسخ این وسوسه ی جدید می گوید: ((ای مارای شیطان صفت! من هنگامی به "نیروانا" خواهم شد که مریدان دانا به دست آرم. مریدانی که در آیین من ورزیده شوند... و در راه آیین گام بردارند و آنچه از اساتید خود آموخته و شنیده اند به دیگران بیاموزند و آن را بسط و گسترش دهند...

ای مارای شیطان صفت! من هنگامی به "نیروانا" خواهم پیوست که راه مقدس من جهانگیر شود و به جهانیان پرتو افکند و میان آنان شکوفا گردد و همه آن را بشناسند و بدانند.))

اتفاق دیگری که در آن لحظه ی حساس حیات بودا رخ داده است، تردیدی است که در دل او سایه می افکند و وی در "گرداندن چرخ آیین" مردد می شود و با خود می گوید: ((به کنه اسرار نهفته پی بردم. اسراری که درک آن مشکل است. اسراری که آرامش می بخشد و بر فراز اندیشه های انسانی پرواز می کند. فقط فرزانگان می توانند به درک آن ممتاز شوند، ولی برای آدمی که در محیط خاکی زندگی می کند و از لذایذ آن بهره مند است، درک قانون علیت و سلسله ی علت و معلول بسی دشوار خواهد بود، و گوشه گیری از دنیا و فرونشاندن عطش حیات ... و سرانجام پایان همه این ها یعنی "نیروانا" بسی دشوار خواهد بود. آیا شایسته است که آیین خویش را اشاعه دهم و مردم آن را درنیابند و مدام در ذهن سرور بزرگ، این آوازی که به گوش احدی تا به حال نرسیده بود طنین انداز بود)).

خدایان چون این ندای تردید را شنیدند بانگ برآوردند که جهان در پرتگاه نیستی است و جملگی به دامن برهمن متوسل شدند و از او مدد طلبیدند. برهمن به بودا فهماند که گروهی را وقت فرا رسیده تا آیین او را دریابند. بودا پذیرفت و به سوی شهر " بَنارَس" شتافت و در خطبه ی معروف "بنارس" چرخ آیین را به گردش در آورد ...

 

 

 

 

ادیان و مکتب های فلسفی هند، جلد اول، دین بودا

داریوش شایگان

 ---------------------------------

بودی ساتوا: بودای بالقوه؛ بودا را قبل از آنکه بیدار شود "بودی ساتوا" می گفته اند.

نیروانا: انتها و هدف غایی تعلیمات بودایی است. "پوسن" معتقد از است که از "نیروانا" دو قسم تعبیر شده است: یکی مفهوم گریز و آزادی از ناپایداری مظاهر جهان است و دیگری انقطاع و خاموشی پدیده ها و سکوت محض است. بیشتر بوداییان مفهوم دوم "نیروانا" را پذیرفته و حجت قرار داده اند...

 


 


comment نظرات ()

تولد بودا
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ
 

 

 

 بودا ، فیل سفید

 

"گوتاما بودا" (Gautama Buddha) در 560 پیش از میلاد مسیح در بیشه ی "لومبینی" (Limbini) نزدیک شهر کهن "کاپیلاواتسو" (Kapilavatsu) در جنوب نپال پا به عرصه ی هستی نهاد. گوتاما پسر "سودودانا" (Suddhodana) یکی از شاهزادگان قبیله ی "شاکیا" یا طبق بعضی روایات، پادشاه "شیاکیاها" بود.

 اسم "گوتاما" عنوانی است که قبیله های "شاکیاها" بنا به سنن کهن خانوادگی از اسامی پاکبازان کهن "ودا" ای گرفته بوده اند. "بودا" پیش از آنکه به واقعیت بیدار شود معروف به "گوتاماشاکیامونی" یا "مرتاض شاکیاها" بوده است، بعد از آنکه وی به واقعیت رسید او را "بودا" یا "آنکه به واقعیت بیدار شده است" نام گذاردند و اسامی دیگری نیز چون "سیدارتا"، "آنکه به هدف نهایی رسیده است" و "تاتهاگاتا"، "آنکه بدان ساحل پیوسته است" یا "چنین رفته" (یا چنین آمده) به او تعلق گرفت.

رساله های "جاکاتا" شرح زندگی بودا را توأم با افسانه های معجزه آسا جلوه داده اند و ما بودا را بنا به همین افسانه ها معرفی خواهیم کرد.

پیش از آنکه بودا در این جهان ظاهر شود، "بودی ساتوائی" (بودای بالقوه) بوده است که در فردوس معروف "توشیتا" می زیسته است. خدایان او را مامور ساختند تا ظاهر شود و بر گسستن زنجیر اسارت همت بگمارد. بودای آینده پدر و مادر و خانواده ی نجیبی را که می بایستی در آن به دنیا آید و بزرگ شود برگزید.

مادر آینده ی او "ماهامایا" همسر پادشاه "شاکیاها" شبی به خواب دید که فیل سفید و با شکوهی از آسمان پایین آمده و در بطنش جای گرفته است. منجمین شاه در تعبیر این رویا متفق الآرا گفتند که ملکه فرزندی در بطن دارد که یا به مقام فرمانروایی جهان خواهد رسید و یا خانه و دنیا را ترک گفته و بودا خواهد شد.

ملکه که روزی برای دیدن خویشاوندان خود به سوی شهر "دماهرادا" رهسپار بود در نزدیکی بیشه ی "لومبینی" احساس کرد که هنگام وضع حمل فرا رسیده است. وی دست راستش را برای گرفتن شاخه ی درختی دراز کرد و درخت خم شد و شاخه ی خود را در دست ملکه جای داد و ملکه بدون احساس کوچکترین دردی، فرزندی از پهلو به دنیا آورد. پیدایش بودا طبق این روایت نوعی تولد بکر و زایش دوشیزگانه بوده است و از این رو شباهت بسیاری به وجود آمدن مسیح دارد.

تمام خدایان از قبیل "ایندرا" و غیره در این وضع حمل معجزه آسا حضور داشتند و چهار فرشته ی برهمن، نوزاد را در دست گرفتند. نوزاد پس از دنیا آمدن پای روی زمین نهاد، سرود پیروزی خواند و هفت گام به سوی ده (10) جهت فضا برداشت و کسی را نیافت که در جهان هستی بتواند با او برابری کند. همزمان با تولد بودا همسر آینده ی او و درختی که بعدها زیر سایه ی آن به واقعیت بیدار شد، به وجود آمدند.

هنگام تولد بودا تمام جهان هستی در جوش و خروش بود. زمین لرزه های پی در پی به وقوع پیوست. گل های زیبا و رنگارنگ شکوفا شدند و دانه های ملایم و لطیف باران فرو ریختند. سرودهای آسمانی از هر سوی به گوش می رسید و عطر سکر آور و دلپذیری تمام فضای عالم را گرفته بود و آب های شور دریاها تلخی خود را از دست داده و شیرین شده بودند. این علائم در واقع غیر عادی تعبیر نشده اند، چون هرگاه بودائی ظاهر شود، چنین علائم خارق العاده ای در بر خواهد داشت.

نوزاد را نزد پدر بردند و برهمنان نشان های او را بازشناختند و گفتند که وی در سن سی و پنج سالگی یا فرمانروای جهان خواهد شد و یا بودا. "سودودانا" پدر "بودا" اطلاع حاصل کرد که فرزندش پس از دیدن چهار علامت که شامل یک پیرمرد و یک بیمار و یک جسد و یک راهب است، زندگی دنیوی را ترک خواهد گفت و خرقه ی راهبان را به تن کرده و راه بوداها در پیش خواهد گرفت. سودودانا چون بر این امر واقف شد، گفت: "از این پس هرگز نگذارید چنین افرادی نزد فرزند من شوند، من مایل نیستم که فرزندم بودا شود. می خواهم که او فرمانروای چهار اقلیم و دو هزار جزیره اطراف آن گردد..."

و چون این گفت سپاهیان بسیار در هر یک از جهات فضا نهاد تا هیچ یک از چهار علامت به نظر فرزندش نیاید.

 

 

 

ادیان و مکتب های فلسفی هند، جلد اول، دین بودا

داریوش شایگان

 


 


comment نظرات ()

ماجرای عشق عشتر و تموز
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧   |  ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ
 

 

عشتر ، ایشتر ، اشتر

 

در متن سومری داستان، "تموز" (Tammuz) برادر کوچک "عشتر" (ایشتر)(Ishtart) است؛ در متن بابلی، گاهی عنوان معشوق، و گاهی عنوان پسر او را دارد. چنان به نظر می رسد که این هر دو متن به اساطیر "ونوس" (Venus) و "آدونیس" (Adonis)، یا "دمتر" (Demeter) و "پرسفونه" (Persephone) و صدها اسطوره ی دیگر مرگ و رستاخیز راه یافته باشد.

"تموز" ، پسر خدای بزرگ "ائا" (Ea)، گوسفندان خود را در زیر درخت بزرگ "اریدا"، که سایه ی آن همه ی زمین را می پوشاند، می چرانید؛ "عشتر"، که پیوسته تشنه ی عشق بود، به دام عشق او گرفتار آمد و بر آن شد که وی را به همسری جوانی خود برگزیند. ولی "تموز"، مانند "آدونیس"، با حمله ی گرازی وحشی از پای در آمد و مانند همه ی مردگان به دوزخ تاریک زیر زمین (که بابلیان به آن نام "آرالو" (Aralu) می دادند و "ارشکیگال" (Ereshkigal)، خواهر حسود "عشتر" بر آن تسلط داشت) فرو رفت. "عشتر" به اندوه سخت گرفتار شد و عزم جزم کرد که به "آرالو" فرو شود و، با شستن زخم های "تموز" در یکی از چشمه های شفا بخش، زندگی را به وی بازگرداند. آنگاه با زیبایی خیره کننده ی خویش به دروازه ی دوزخ نزدیک شد و اجازه خواست که به آن درآید. لوح هایی که به دست آمده داستان را، به صورت نیرومندی، چنین بیان می کند:

 

چون "ارشکیگال" این را شنید،

مانند کسی بود که درخت گزی را می بُرد (لرزید؟).

و مانند کسی بود که نی ای را می برد(تکان خورد؟).

 

((چه چیز قلبش را پریشان کرد؟ چه چیز کبدش را (تکان داد)؟

(آیا) این زن (می خواهد) که با من (در اینجا بماند)؟

و از خاک تغذی کند و (غبار) را به جای شراب بنوشد؟

من برای مردانی می گریم که زنان خود را رها کرده اند؛

برای زنانی می گریم که آنان را از آغوش شوهرانشان کنده اند؛

و برای کودکانی که نارس (چیده شده اند).

برو ای دربان! و در را به روی او بگشا،

و مطابق دستور قدیم با وی رفتار کن)).

 

دستور و مقررات قدیم چنان بود که هرکس می خواست به دوزخ درآید باید برهنه باشد؛ به همین جهت، از هر دری که "عشتر" می خواست بگذرد، دربان دوزخ، لباسی یا زینتی را از او باز می گرفت:

ابتدا تاجش را برداشت، آنگاه گوشواره را بیرون کرد، و پس از آن گردنبند و سپس زیور آلات سینه اش را برداشت؛ و پس از آن کمربند گوهرنشان و دستبند و پای بند زرین و در پایان، پارچه ای را که میان او را می پوشانید، بازگرفت.

هربار "عشتر" با لطافت و ظرافت، لب به اعتراض می گشود، ولی به آنچه از او خواسته بودند رضا می داد.

 

و چون "عشتر" در زمینی فرو رفت که در آمدن به آن را بازگشتی نبود،

"ارشکیگال" وی را دید و از این آمدن در خشم شد.

"عشتر" بی پروا  خود را بر وی افکند.

"ارشکیگال" دهان گشود و سخن گفت

به "نمتار" (Namtar) قاصدش ...

 

((برو "نمتار" (و او را به زندان کن؟) در کاخ من.

و بر وی شصت بیماری را چیره کن،

بیماری چشم را بر چشمانش،

بیماری پهلو را بر پهلویش،

بیماری پا را بر پایش،

بیماری قلب را بر قلبش،

بیماری سر را بر سرش

و بر تمام وجودش)).

 

در آن هنگام که "عشتر" با این پرستاری های خواهرانه به دوزخ در بند بود، زمین که از وجود وی بر پشت خود، به علت غیبت او، الهام نمی گرفت، همه ی هنرها و راه های عشق ورزی را یکباره فراموش کرد:

دیگر گیاهی، گیاه دیگر را بارور نساخت، سبزی ها پژمرده شد، و جانوران دیگر گرمایی در خود احساس نمی کردند؛ ریشه ی عاطفه و محبت در مردم خشکید.

پس از آنکه بانو "عشتر" به سرزمینی که بازگشت ندارد در آمد،

دیگر گاو نر بر پشت ماده گاو نجهید، و خر نر به خر ماده نزدیک نشد؛

و هیچ مردی در کوچه به دختر جوانی نزدیک نشد؛

مرد در اتاق خود می خوابید،

و زن تنها به خواب می رفت.

 

جمعیت کم شد؛ خدایان که دریافتند قربانی های زمین کاهش یافته پریشان شدند و فرمان دادند که "ارشکیگال" خواهرش "عشتر" را آزاد کند؛  او به فرمان خدایان گردن نهاد. ولی "عشتر" به بازگشتن به زمین، جز آنکه "تموز" را با خود همراه ببرد، خرسندی نمی داد. درخواست وی پذیرفته شد و او پیروزمندانه از هفت دروازه گذشت، و میان بند و دستبند و پای بند زرین و کمربند گوهرنشان و زیور آلات سینه و گردنبند و گوشواره ها و تاج خود را بازگرفت.

چون دوباره بر روی زمین آشکار شد، گیاهان از نو به روییدن و شکوفه کردن آغاز کردند، و زمین پر از خوردنی شد، و جانوران به زیاد کردن نسل خود پرداختند. عشق، که نیرومند تر از مرگ است، به جایگاه حقیقی خود، که چیرگی و خواجگی بر خدایان و آدمیزاد است، بازگشت.

برای مرد عالِم و محقق زمان حاضر، این افسانه به صورت شگفت انگیز و زیبایی مرگ و رستاخیز سالانه ی زمین را نمایش می دهد و نیروی برین عشق را آشکار می سازد که "لوکرتیوس" (Lucretius) در آنجا که از "ونوس" سخن می گوید، به بهترین وجه بیان می کند؛ ولی همین افسانه عنوان تاریخ مقدسی را داشت که مردم بابل به آن ایمان راسخ داشتند، و یک روز از سال را به خاطر مرگ "تموز" سوگواری می کردند، و روز دیگر را به یادگار زنده شدن و رستاخیز او به جشن و شادی می پرداختند.

 

 

 

منبع: کتاب تاریخ تمدن، ویل دورانت

جلد اول، مشرق زمین گاهواره ی تمدن


 


comment نظرات ()