باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

شطرنج موبیوس
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ
 

 

موبیوس

 

عکس بالا، یک صفحه ی شطرنج از نوع نوار موبیوس هست. نوار موبیوس، نواری هست که ساده ترین حالت آن با داشتن یک نیم چرخش در نوار و چسباندن دو سر نوار به یکدیگر بدست می آید. نوار موبیوس مثالی از یک سطح جهت ناپذیر در ریاضیات هست، یعنی یک رو بیشتر ندارد و ...

  ---------------------------------

معما

 

طول این نوار برای ما مهم نیست اما عرض این نوار، فقط از چهار خانه تشکیل شده است. تمام مهره ها نیز در تصویر قابل مشاهده هستند و هیچ مهره ای در قسمتی از نوار که نمی توانیم ببینیم، وجود ندارد. همانطور که مشخص است، این صفحه شطرنج، سه قسمت راست، بالا و چپ دارد. در سمت چپ این صفحه شطرنج، شاه سفید، رخ سفید و رخ سیاه قرار دارند. در قسمت بالا، دومین سطر، وزیر (ملکه) سفید، سومین سطر رخ سیاه و در سطر چهارم، رخ سفید و اسب سیاه قرار دارند. شاه سیاه، در قسمت سمت راست نوار قرار گرفته است.

 

پرسش: چگونه در دو حرکت شاه سیاه مات می شود؟

 

  ---------------------------------

 

 پاسخ

 

 

حرکت اول:

وزیر سفید را به سمت راست حرکت می دهیم تا در پشت نوار سمت راست، در ستون دوم از چپ قرار بگیرد (قسمت زیرین شاه سیاه) و با ادامه ی حرکت، این مهره در روی نوار سمت چپ، ستون دوم از چپ آن قرار بگیرد (کنار شاه سفید) و با ادامه ی حرکت، در پشت نوار بالایی، در سطر سوم قرار می گیرد و در ادامه حرکت اسب سیاه را می زند و شاه کیش می شود.

وزیر سفید، توسط اسب سفید (ستون اول از چپ) پشتیبانی می شود. در نتیجه شاه سیاه نمی تواند وزیر را بزند. مهره ی فیل سیاه هم نمی تواند وزیر را بزند چراکه با حرکت فیل به سمت وزیر، شاه سیاه توسط رخ سفید که در قسمت چپ نوار قرار گرفته است کیش می شود (حرکت رخ سفید را به سمت بالا دنبال کنید). تنها راه شاه سیاه، زدن اسب سفید است.

 

حرکت دوم:

در نوار قسمت بالا، رخ سفید را به سمت چپ حرکت می دهیم.

رخ سفید به سمت چپ -->  قرار گرفتن در پشت نوار سمت چپ، ستون اول از چپ --> قرار گرفتن در نوار سمت راست و زدن وزیر سیاه.

وزیر سفید، از رخ سفید حمایت می کند و شاه سیاه نمی تواند آن را بزند. در نتیجه شاه سیاه کیش و مات می شود.

 


 


comment نظرات ()

برچسب:  معما
تَذکِرةُ المُحصلین (کارورزی)
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ
 

اصلا جدی نگیرید!زبان

محسن:آن کارورز نمونه، آن خوردنی همچون گیاه پونه؛ آن حاسِب الحِساب، آن مرد بی کتاب؛ آن فرد کارمند، آن رفیق ارجمند، شیخ محسن ((رحمة الله علیه)) از کارورزان زمانه ی خویش بود و از کارمندان اریکه ی صنعت.

نقل است که شیخ روزهای بسیاری از کارورزی می پیچاندی، و آن روزها که حاضر بودی، ساعت مچی خود را می پیچاندی، بدین طریقت که ساعت نه بامداد از برای او هشت می نمودی؛ گهگداری که پیچش ِ پیچَش ازدیاد می یافتی ساعت به ده و یازده نیز می رساندی.

روزی یکی از مریدان سبب را از شیخ جویا شد و شیخ پاسخ داد:

"از برای آنکه پیچش بیشتر سبب ورزیدگی هرچه بیشتر کار می گردد. مگر غیر از این است که یک سیب هزار چرخ و پیچ می خورد و به زمین می افتد؟ آن وقت عروس می گوید زمین کج است ... ".

مریدان گویند که شیخ از این دست امثال نغز، سلسله وار بر زبان می رانده است تا سائل را عقل زایل گردد.

نقل است آخرالامر نیز او را به عنوان کارورز نمونه برگزیدندی و سپاس و ثنای بسیار گفتندی و هنگام بدرقه همگان این شعار سر می دادند که:

"ای خدای زمونه، این کارورز نِمونه، بیشتر از این نَمونه! وای اگر بمونه؛ وای اگر بمونه ...".

نقل است که بسیاری کف و خون بالا آورده و این رفتن، غشی بسیار داشته است (از فرط شادی)

نقل است که شیخ عاشق و شیفته ی صورت حساب می بود و تا صورتی از حساب می یافت آن را حساب کرده و هزینه ی آن را تقبل می فرمود. این عشق در وی چنان شعله گرفت که وی به دوستان خویش پیشنهاد داد تا قبوض آب، برق، گاز و ... را نیز او حساب نماید. از آن پس که عشق وی هویدا گردید، او ملقب به حساب الدوله شد و برخی از مریدانش نیز وی را آقای حسابی می خواندندی.

---------------------------------

هادی: آن قاری آیات یاس، آن مستمع نوای یاس؛ آن پارتی کارورزی، از سر مهر و عشق ورزی؛ آن مُشبّک کننده ی مکاتب، آن گیرنده ی رَواتـِـب ، شیخ هادی (( قدس السره الشریف)) از کارورزان عصر خویش بود و از ره پویندگان راه علم.

نقل است که شیخ هادی برای هر اتفاق خوب و بدی، آیه ی یاس (ناامیدی) را قرائت می نمودی و عادت به آن داشت که نیمه ی خالی ظرف را می نگریست و از گفتن و شنیدن آن لذت وافری می بردی. مریدانش نقل می کنند که در گوشی همراه وی از این نوع قرائت بسیار یافت می شدی، مانند:

"من می رم ولی تو ..."

"تو این دنیا که بی وفایی رسم، رفیق با وفا پیدا کنی تو ..."

"مگه بهت نگفته بودم، بی تو روزگار من تیره و تاره..."

و امثالهم. نقل است که وی سرانجام از این راه پا پس کشید (دارد می کشد؟ خواهد کشید؟)

نقلاست وی مدت ها قبل از کارورزی، در آن شرکت کمر همت، از برای ورزیدن کار بهکمر خویش سفت و محکم بسته بود و مسئول شبکه بندی مدارس بودی، که به اینعلت از وی به عنوان مشبک کننده ی مکاتب یاد می کردند و چون این مکاتباکثرا دولتی می بودند، وی را مشبک الدوله نیز می خواندندی و از این راهپولی به جیب خود می زد و از آن شرکت مستمری و رواتب می ستاندی.

نقل است که وی در زمانکارورزی چایی مسموم شده به محسن خورانید. از حمیدرضا نقل می کنند که:

"دوچای بود، یکی من بخوردم و آن دیگر را هادی واگذاشت. محسن بیامد و چای بدیدو خواست تا نوش کند. هادی فرمود: "برادرم اندکی شکیبا باش تا استکانیبرایت بشویم و چایی لبریز و لب سوز و لب دوز و قند پهلو و دشلمه برایتبیاورم". دو چای بیاورد. من (حمیدرضا) گفتم حال که چنین است آن چای خنک وقدیمی از آن من باشد. پذیرفتند و نوشیدیم. زمانی سپری گشت و بدیدم محسن راحالتی پدیدار گشت و الفاظی نامفهوم می گوید. پنداشتم به حالت مکاشفه رفتهاست. دیری نگذشت که دست بر دل براند و دیدگان خود را دائما تنگ و گشادبنمود. سرانجام خود را به طرفة العینی به مبال رساندی و هرآنچه نوش کردهبود قی کردی. کاشف به عمل آمد که هادی اندک مقداری از ماده شوینده، براستکان چای بر جای گذاشته بودی."

نقلاست محسن در آن لحظه فرمود: "مرا به خیر تو امید نیست، جون من شر مرسان! بگذار همان برادر علیدوست چایی بیاورد" و فرمود:



ناامیدم به خیرتو، چایی می آوری؟

زهر مار آورده ای، جانمن بالا می آوریکلافه

---------------------------------

حمیدرضا عابدینی:آن زیر باران وامانده، بی چتر و در سرما مانده؛ آن خنده به لب دارنده،کلمات را در کنار هم آرنده؛ آن کاتب تذکرة المحصلین، آن فرزند آخرین،حمیدرضا ((روحه له الفدا)) از کارورزان این دیار بود و گهگداری دست برگردن قلم می فشرد و می نوشت.

نقلاست دوستانش روزی را برای پیوستن او به جمع کارورزان بر گزیدند و ستارگانآسمان هستی و تقویم ها را بسیار رصد و کنکاش کردند، تا قمر در صورت فلکیعقرب نی افتد، و قمر در عقرب نباشد و نحسی آن روز، گریبان آنان را نگیرد.

ساعتهشت ِ روزی بهاری، که هوا رویی خوش نشان داده بود، از برای پیوستن بهکارورزان معین گشت. تا وی از ماشین پیاده گشت و در وقت معین، در جای معینحاضر گشت، بارانی سیل آسا از آسمان رهسپار زمین گشت و دمای هوا به شدتکاسته شد، و شیخ با پیرهنی آستین کوتاه واماند. او سخت می لرزید و باالهام از شعر "زمستان" اخوان، شعری اینگونه زمزمه می کرد:



نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، شود ابری سپید.

بدون اشک و سرمایی،ایستد در پیش چشمانت

نفس اینست. هلا ابرسیاهِ سنگین بار!

خیس کردی مرا زیر اشکچشمانت

...

هوا بس ناجوانمردانهسرد است... آی

دمم گرم و سرم خوش باد!

منم من، زیر آماج ِ قطرگانِ دود آلود ِ چرکین دل

منم من، مانده مابیناشکِ ابر و زمین ِ گل

منم من، به دنبال سقفیتا شود ما بین ما حائل

...

من امروز آمدستم کارورزم

بیایید ای رفیقان،تا شما را مشت و مال ورزم (برای دیر کردنشان)

سرانجاموی به ایستگاه اتوبوسی پناه آورد و سه ربع از ساعت چشم انتظار دوستانبنشست و مثل بید بر خود می لرزید تا محسن و هادی بیامدند و محسن بارانیخویش به شیخ بداد.

نقلاست که در دوران کارورزی، وی، محسن و هادی را بسیار مورد عنایت خویش قرارمی داد (خیلی). نقل است که شیخ ناسزا را به زبانی سزاوار بیان می کرد تاهم جانب ادب را رعایت کرده باشد و هم دلش را خنک سازد. همانند آنکه ((بفرما، بنشین و بتمرگ)) یک معنا دارند، اما هرکدام جایگاه خود را دارند. شیخ نیز با کلامی مودبانه و با لحن خویش، معنا را به طرف می رساندی.

بدینترتیب واژگان جدیدی برای دوستان خویش ابداع نمود و کتابی به نام "واژهنامه ی سزاوار" به رشته ی تحریر درآورد که تنها نسخه ی آن به صورت لفظی برزبان ایشان و دوستانشان همچنان محفوظ است و روان.





منبع: کتاب تذکرة المحصلین

نوشته: حمیدرضا عابدینی ((روحی له الفدا))
---------------------------------

رواتب:مستمری، جیره.

دشلمه:چای تلخ . نوعی خوردن چای که در آن قند را به دهان گذارند و چای را تلخروی آن بنوشند. مدتها است که در زبان فارسی بجای این صفت (که گویا ترکیاست) برای چای، صفت «قندپهلو» را استعمال می کنند.


 


comment نظرات ()

پسر
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ
 

 

نان نمی داد به مادر، فرزند

شـِـکوه از وی بر حاکم بردند.

 

گفت حاکم به پسر: واقعه چیست؟

- برهان

 - گفت مرا واقعه نیست.

 

گفت او را: برهی یا نرهی

        نان به مادر به چه عنوان ندهی؟

      - داری از خرج زیاده؟
- دارم.
- ز چه رو می ندهی؟
- مختارم

این سخن حکمروان چون بشنفت

به غضب آمد و درهم آشفت

داد در دم به غلامی فرمان

به شکم بندندش  سنگِ گران

پس به زندان ببرندش از راه

بنهندش که برآید نُه ماه

نگذارند فرو کرد این سنگ

تا مگر آید از این سنگ به تنگ.

 

بانگ برداشت به تشویش پسر

که: از اینگونه سیاست بگذر،

تا به نُه ماه بُن ِ سنگِ گران

به خدا نیست مرا طاقت آن.

 

گفت: چونی که تأمل نکنی

خرج ِ مادر، تو تحمل نکنی

پس چسان کرد تحمل زنِ زار

تا به نُه ماه تو را بی گفتار؟

 

 

منبع: مجموعه ی کامل دیوان اشعار نیما یوشیج

تدوین: سیروس طاهباز


 


comment نظرات ()