باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

دیوانه
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ
 

 

 

یکی دیوانه ای آتش برافروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت.

همه خاکسترش را باد می برد

وجودش را جهان از یاد می برد.

 

تو همچون آتشی، ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز.

من آن دیوانه ی آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم.

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم.

 

خوشم با اینچنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی ها.

 

به غیر از مردن و از یاد رفتن؛

غباری گشتن و بر باد رفتن؛

در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم.

 

لهیبی همچو آه تیره روزان،

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن، خاکسترم کن

مسم، در بوته ی هستی زرم کن.

 

 

 

شاعر: فریدون مشیری

منبع: کتاب گناه دریا

 ---------------------------------

هنگامه: معرکه؛ شور و غوغا، داد و فریاد.

عود: چوب

فرجام: پایان


 


comment نظرات ()

پادشاه دانا
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ
 

روزگاری در شهر دور دستی به نام ِ ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب ِ دانایی اش دوستش می داشتند.      

در میان شهر چاهی بود که آب ِ سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه ِ دیگری نبود.

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع ِ شگفتی در چاه ریخت و گفت: ((از این ساعت به بعد هرکه از این آب بنوشد دیوانه می شود)).

 بامداد ِ فردا همه ی ساکنان ِ شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جادوگر گفته بود.

 آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز این که با هم نجوا کنند: ((پادشاه ِ ما دیوانه است. پادشاه ِ ما و وزیرش عقل شان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومتِ پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کنیم)).

 آن شب پادشاه فرمود تا یک جام ِ زرین از آب چاه پُر کنند. وقتی که جام را آودند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.

 از آن شهر ِ دور دست ِ ویرانی، غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند.

 

 

 

منبع: کتاب دیوانه، جَبران خلیل جبران بن میخائیل بن سعد

ترجمه: نجف دریابندری

---------------------------------

The Wise King

 

 

 

Once there ruled in the distant city of Wirani a king who was both mighty and wise.  And he was feared for his might and loved for his wisdom.

 Now, in the heart of that city was a well, whose water was cool and crystalline, from which all the inhabitants drank, even the king and his courtiers; for there was no other well.

 One night when all were asleep, a witch entered the city, and poured seven drops of strange liquid into the well, and said, "From this hour he who drinks this water shall become mad."

 Next morning all the inhabitants, save the king and his lord chamberlain, drank from the well and became mad, even as the witch had foretold.

 And during that day the people in the narrow streets and in the market places did naught but whisper to one another, "The king is mad.  Our king and his lord chamberlain have lost their reason. Surely we cannot be ruled by a mad king.  We must dethrone him."

 That evening the king ordered a golden goblet to be filled from the well.  And when it was brought to him he drank deeply, and gave it to his lord chamberlain to drink.

 And there was great rejoicing in that distant city of Wirani, because its king and its lord chamberlain had regained their reason.

 

 

The Madman

Kahlil Gibran (Khalil)

(Gibran Khalil Gibran bin Mikhael bin Saâd)

 

 

منبع: سایت گوتنبرگ

http://www.gutenberg.org


 


comment نظرات ()

ماجرای فدک
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ
 

 

حضرت فاطمه س

 

چون پیامبر (ص) چشم از جهان فروبست فاطمه خواستار میراث خود شد. ابوبکر از پیامبر (ص) روایت کرد که گفت: ما گروه پیامبران، ارث بر جای نمی گذاریم و آنچه باقی می گذاریم صدقه است. اصولیون اهل سنت نیز به این حدیث، بنابر آنکه خبر واحد را حجت می دانند، احتجاج می کنند.)) آنها می گویند: ابوبکر این حدیث را نقل کرده است و اصحاب آن را پذیرفته اند، پس اجماع شده است.

از طرفی فاطمه خواستار عطا (نحله) خویش شد و گفت که پیامبر فدک را به او بخشیده است. ابوبکر از او شاهد خواست. علی و ام ایمن برای فاطمه گواهی دادند اما ابوبکر گفت: ای دختر رسول خدا! می دانی که جز شهادت دو مرد یا شهادت یک مرد و دو زن مورد قبول نیست.

 

ابن ابی الحدید گوید: (( از علی بن الفارقی مدرس مدرسه ی غریبه ی بغداد پرسیدم: آیا فاطمه در ادعای خود راستگو بود؟ گفت: آری.

گفتم: پس چرا اگر راست می گفت ابوبکر فدک را به او باز پس نداد؟!

تبسمی کرد و با همه ی وقار و جدیت و حیای خود سخن لطیف و نیکویی گفت. وی اظهار داشت: اگر آن روز ابوبکر به مجرد دعوی فاطمه، فدک را به او پس می داد، فردا دوباره فاطمه پیش او می رفت و برای همسر خویش خلافت را ادعا می کرد و ابوبکر را از مقام خلافت خلع می کرد و آنگاه ابوبکر هیچ عذر و دفاعی از خود نداشت. زیرا ابوبکر به خود قبولانیده بود که فاطمه در آنچه ادعا می کند راستگوست و برای اثبات ادعای خود به بینه نیاز ندارد!))

ابن ابی الحدید گوید: ((اگر چه الفارقی این حرف را به طنز و شوخی گفته است اما سخن او را می توان درست دانست.))

فاطمه به روایت ابوبکر اذعان نکرد و همچنان بر گرفتن عطای خویش از پیامبر (ص) پای فشاری به خرج می داد.

 

خطبه زاهرا (س) در حضور مهاجران و انصار

 

فاطمه به ایراد خطبه پرداخت و فرمود:

(( ... اینک شما ادعا می کنید که برای ما ارثی نیست. آیا در پی حکم جاهلیت هستید؟ و به راستی چه حکمی برای موقنان (یقین دارندگان) بهتر از حکم خداست؟ آیا نمی دانید؟ در حالی که برای شما مانند آفتاب درخشان، روشن است که من دختر اویم. ای مسلمانان! آیا سزد که ارث پدرم را از من بستانند؟

ای پسر ابوقُحافه (ابوبکر) آیا در کتاب خدا آمده است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟ به راستی امری تازه و زشت آورده ای! آیا عمدا کتاب خدا را وانهاده و آن را پس سر انداخته اید؟ آیا مگر قرآن نمی گوید که سلیمان از داود ارث برد؟ (نمل/16) و در آنجا که داستان زکریا را نقل می کند، مگر نفرموده است که زکریا به خداوند گفت: پس مرا فرزندی بخش که از من و آل یعقوب ارث برد (مریم/6) و نیز فرموده است: و برخی از خویشاوندان رحمی از نظر ارث بر برخی دیگر تقدم دارند (انفال/75). و نیز فرموده است: خداوند درباره ی فرزندانتان شما را وصیت می کند برای پسر دو برابر بهره ی دختر است (نساء/11). و نیز فرموده است: هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد، اگر مالی بر جای نهد، برای پدر و مادر و خویشان آن چنان که رسم عدالت است، وصیت کند که این گونه زیبنده ی پرهیزکاران است (بقره/180)

با این همه آیا ادعا می کنید که باز هم مرا بهره ای نیست و از پدرم ارث نمی برم؟ آیا، پس خداوند شما را به آیتی ویژه کرد و پدرم را از حکم آن استثنا کرد؟ یا اینکه می گویید چون اهل دو کیش از یکدیگر ارث نمی برند مرا از بهره ی خود محروم کرده اید؟! آیا مگر من و پدرم اهل یک کیش نبودیم؟ یا اینکه شما از پدر و پسر عمویم، به عموم و خصوص قرآن، آگاه تر هستید؟

اینک این تو و این شتر، شتری مهار زده و رحل نهاده شده برگیر و ببر. دیدار ما روز قیامت که خداوند خوب داوری است و محمد نیکو دادخواهی و قیامت وعده گاه ما که آن هنگام باطل کاران زیان می برند و پشیمانی سودشان نرساند. و هر خبری را زمانی است مسلم و به زودی خواهید دانست چه کسی را عذاب خوار کننده خواهد آمد و بر چه کسی عذاب همیشگی واقع خواهد شد ...))

 

ابوبکر عبدالله بن عثمان، در مقام پاسخ برآمد و به فاطمه (س) گفت:

((... به خدا قسم من گامی از رای رسول خدا (ص) فراتر ننهاده ام و جز به اذن او کار نکرده ام. و بدان که جلودار هیچگاه به همراهان خویش دروغ نمی گوید و من خدا را گواه می گیرم که او به تنهایی به عنوان شاهد بس است. من خود از رسول خدا شنیدم که می فرمود: ((ما پیمبران نقره و طلا و یا خانه و زمین از خود به ارث نمی گذاریم بلکه آنچه به ارث می گذاریم کتاب و حکمت و علم و نبوت است و آن اموالی که از ما برجای می ماند، اختیارش به دست کسی است که پس از ما به حکومت می رسد که هرگونه او صلاح بداند به مصرف خواهد رسید)). و ما آنچه را که تو در صدد گرفتن آن هستی به مصرف خرید اسب و صلاح رسانیده ایم تا مسلمانان با آن جنگ کنند و با کافران به جهاد پردازند و با سرکشان فاجر ستیز آورند. البته من این تصمیم را به اجماع مسلمانان گرفتم و تنهایی دست به این کار نزدم و تنها به رای و نظر خود بسنده نکرده ام. اینک این حال من و این مال من که از آن تو و پیش روی توست. نه از تو دریغ و مضایقه می شود و نه برای کسی جز تو پس انداز می گردد. تو سرور امت پدرت و درخت پاک فرزندانت هستی. فضایل تو انکار نخواهد شد و از ریشه  و شاخه ی تو کاسته نخواهد گشت. حکم تو در آنچه نزد من است نافذ است. پس آیا به نظر تو من می توانم در این باره بر خلاف گفته ی پدرت رفتار کنم؟!))

 

فاطمه (س) گفت:

((سبحان الله! رسول خدا (ص) از کتاب خدا رویگردان نبود و با احکامش مخالفت نمی کرد. بلکه او پیوسته قرآن را پیروی می کرد و از پس سوره های آن راه می پویید. آیا اینک شما اجماع کرده اید که زور بگویید و به پدرم تهمت بزنید؟

این کار پس از وفات وی درست همانند همان نقشه ها و دام هایی است که در زمان حیاتش برایش می گستردید! این کتاب خدا داوری عادل و ناطق و جدا کننده ی حق از باطل است که می گوید: (( از من و آل یعقوب ارث ببرد)) و ((و سلیمان از داود ارث برد.)) خداوند عزوجل با این آیات چگونگی توزیع ارث را بیان فرموده و امر فرایض و میراث را تشریع ساخته و حق پسران و دختران را در ارث کاملا روشن کرده آنگونه که جای هیچ تردید گمان باطل و شبهه ای تا قیامت برجای ننهاده است، هرگز. بلکه این نفس های شماست که این کار را برایتان آراست و مرا صبوری باید نیکو. و خداوند بر آنچه توصیف می کنید یاور ماست.))

 

 

 

منبع: کتاب سیره ی معصومان، جلد 2

تالیف: سید محسن امین

ترجمه: علی مجتبی کرمانی

 


 


comment نظرات ()

دریچه ها
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ
 

 

ما چون دو دریچه، روبروی هم،

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آینده.

 

عمر آینه ی بهشت، اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

 

اکنون دل من شکسته و خسته ست،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون

نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد

 

 

شاعر:  مهدی اخوان ثالث

 تهران/دی 1335

منبع کتاب: آخر شاهنامه


 


comment نظرات ()

آن روزگاران که جنگ نیست ...
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧   |  ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ
 

جنگ

 

(نامه بچه های ایران به خدا)

 

یادگار جنگ

ای خدای بزرگ از وقتی که فهمیدم سرفه های زیاد پدرم، تاول ها و زخم های روی بدنش که از من قایم می کند به قول خودش یادگار جنگ است، و از وقتی که فهمیدم داروی خوبی برای خوب شدن پدرم نیست، تصمیم گرفتم برای تو خدای خوبم نامه بنویسم و در نامه از شما بخواهم که پدرم را خوب کنید، چون مادرم همیشه می گوید: از خدا بخواه پدرت و مثل پدرت را شفا دهد...

 

سید شاهین حسینی،10 ساله، تهران

---------------------------------

اگر من فرشته بودم...

 

خداجون سلام. من تو را خیلی دوست دارم. من می خواهم بدانم که چرا مرا فرشته نکردی. خداجون بابای دوست من شهید شده و من دلم برای دوستم زهرا می سوزد که چرا او مثل من بابا ندارد. او دوست دارد بابایش را در خواب ببیند. اگر من فرشته بودم به بابای زهرا می گفتم که به خواب زهرا بیابد. خداجون حالا که فرشته نیستم تو خودت یک فرشته بفرس(بفرست). خانه زهرا نزدیک خانه ماست، هر وقت فرشته می یاید (می آید) به من خبر بده. خداحافظ خداجون.

 

سعیده طالب نجف آبادی، 7 ساله از قم

 

 

 

منبع: کتاب نامه ی بچه های ایران به خدا

چاپ 1384


 


comment نظرات ()