باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

کی بود؟! ...
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧   |  ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ
 

 

در تاکسی تلفنینشسته اید. همسرتان به موبایل تان زنگ می زند ومی  گوید که زود به خانه بروید. شما می گویید که کار خیلیمهمی دارید و شب دیروقت برمی گردید. صدای اپراتور از بی سیم تاکسی بلند می شود. همسرتان می پرسد: «صدای کی بود؟!»

شمالبخندی می زنید و می گویید هیچ کس! همسرتان می گوید مطمئناست که صدای یک زن را شنیده است. شما خنده تان می گیرد.

در همین لحظه مکالمه قطع می شود. می خواهید شمارهخانه تان را بگیرید ولی مشاهده می کنید که اصلاً آنتن ندارید وگوشی تان هیچ مرکزی را نمی شناسد. چند بار آن را خاموش و روشنمی کنید. فایده ای ندارد. از راننده می خواهید کهسریع تر از منطقه کور خارج بشود، ولی مشکل از منطقه نیست. تصمیممی گیرید که از یک تلفن عمومی با خانه تماس بگیرید. همسرتان گوشی رابرمی دارد. شما به او می گویید که موبایل تان آنتن ندارد.سپس برایش توضیح می دهید که او صدای اپراتور بی سیم تاکسی تلفنیرا شنیده است. آنقدر التماس می کنید تا بالاخره باور می کند.

مادر و دختری می خواهند از تلفن استفاده کنند. دختر از شمامی پرسد: «ببخشید! سکه دارید؟!» همسرتان جیغ می کشد: «این صدایکی بود؟ لابد اپراتور بی سیم تاکسیرانی گوشه پیاده رو نشستهاست!...» سپس گوشی را قطع می کند.

می خواهید دوباره شماره را بگیرید ولی سکه دیگری ندارید. سوار تاکسیمی شوید و می گوید: «بدبخت شدم!» راننده نچ نچمی کند. شما جایی کار دارید و نمی توانید به خانه بروید.

همسرراننده پراید از پشت تلفن جیغ می کشد: «زود بیا خانه!» راننده پرایدعصبانی می شود و با سرعت به طرف خانه حرکت می کند. در یک تقاطعاز چراغ قرمز عبور کرده و با شما تصادف می کند.
با خودتان فکر می کنید که اگر همسرتان بیاید و راننده تاکسی تلفنی رادر بیمارستان ببیند قضیه حل می شود. یک دختر جوان تصادف کرده ودوستانش اورژانس را روی سرشان گذاشته اند. برای اینکه همسرتان دوبارهمشکوک نشود تصمیم می گیرید به یک جای خلوت بروید که هیچ کس آنجانباشد. هر جایی که می روید، یک پرستار هم هست.
به نگهبان آسانسور می گویید می خواهید یک تماس فوری بگیریدو قصد دارید که از داخل اتاقک آسانسور این کار را انجام بدهید. نگهبانقبول نمی کند و می گوید اگر به طبقات رفتید، برایش مسئولیتدارد. شما به او می گویید که برای محکم کاری می تواند درآسانسور را نیمه باز بگذارد. نگهبان قبول می کند. وارد آسانسورمی شوید و شماره خانه را می گیرید. نگهبان وقتیالتماس هایتان را می شنود پیش خودش فکر می کند خوب نیست کهبه حرف های خصوصی و منت کشی مردم گوش بدهد. پس در رامی بندد. یک نفر از طبقه چهارم دکمه را می زند. آسانسور حرکتمی کند و به طبقه چهارم می رود. همسرتان باور می کند کهاشتباه کرده است. شما به او می گویید الان جایی هستید که هیچ زنینیست. آسانسور توقف می کند. صدای زنی از بلندگو می گوید: «طبقهچهارم!» همسرتان گوشی تلفن را از پریز می کشد.


خانواده راننده تاکسی می رسند. شما خداحافظی می کنید و ازبیمارستان خارج می شوید. یک نفر از پشت محکم به سرتان مشتمی زند. برمی گردید و یکی از دوستان قدیمی تان رامی بینید. او اصرار می کند که شما را تا منزل تان برساند. قبول می کنید. در بین راه با مادر خانم تان تماس می گیریدو کل قضیه را برایش تعریف می کنید. او می گوید که همین الان بهطبقه بالا (خانه تان) می رود و با دخترش صحبت می کند.خیال تان راحت می شود. دوست تان می گوید که بعداز ده سال اصلاً عوض نشده اید و هنوز مظلوم و کتک خور هستید.


از او درباره شغلش می پرسید. جواب می دهد که شوفاژ است. یعنیمجلس عروسی گرم می کند و مهارت فوق العاده ای در تقلید صدادارد. تا مقصد صدای همه حیوانات را درمی آورد. جلو در خانه تانتوقف می کند. مادرخانم تان صدای ماشین  را می شنود،از پنجره شما را می بیند که از اتومبیل پیاده می شوید. هنوز دررا نبسته اید که دوستتان می گوید: «حالا صدای خنده سیندرلا!»سپس با صدای بلندی می خندد. مادر خانم تان صدای سیندرلا رامی شنود و می بیند که وقتی اتومبیل حرکت کرد برایش ماچ فرستادید.

 

 

منبع: روزنامه شرق، شماره 117

نوشته فرورتیش رضوانیه


 


comment نظرات ()

زئوس 2
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ
 

زئوس خدای خدایان

 

(Zeus)

 

 

می توان انبوه خدایان یونانی را به هفت گروه تقسیم کرد: خدایان آسمان، خدایان زمین، خدایان حاصلخیزی، خدایان حیوانات، خدایان زیرزمین، خدایان گذشتگان یا قهرمانان، خدایان اولمپی.

در راس خدایان اولمپی، زئوس، خدای بزرگ یا خدای خدایان، قرار داشت. زئوس از لحاظ زمانی، نخستین خدا به شمار نمی رفت. (اورانوس، کرونوس و سایر تیتان ها بر او مقدم بودند)

هنگامی که بساط الوهیت ابتدایی در میان یونانیان برچیده شد (در نظر یونانیان، جدال زئوس و کسانش با تیتان ها به منزله ی تصادم تمدن با توحش است) زئوس و برادرانش جهان را با قرعه میان خود تقسیم کردند. بر اثر قرعه کشی، آسمان به زئوس رسید، و دریاها به پوسیدون، و زیرزمین به هادس.

در اساطیر یونانی، جهان مخلوق خدایان نیست. جهان پیش از خدایان وجود داشته است. خدایان در آغاز با یکدیگر آمیختند و انسان را زادند. سپس با زادگان خود، انسان ها، زناشویی کردند. از این رو آدمیان از نسل خدایانند. خدایان علم و قدرت تام ندارند و، مانند انسان ها، فریب می خورند و اشتباه می کنند. هر خدا قدرت خدایان دیگر را محدود می کند و حتی با آنان به معارضه بر می خیزد. اما خدایان، به اقتضای رعایت مقام پدری، زئوس را به سروری پذیرفته اند.

 

خدایان در بارگاه زئوس گرد می آیند. زئوس در برخی از کارها رای آنان را می جوید، و اگر آنان را مخالف یابد، مطابق رای ایشان عمل می کند. اما، بسا اوقات، زئوس خود دستور صادر می کند و خدایان دیگر را وادار می کند که حدود خود را بشناسند.

زئوس در ابتدا خدای آسمان و کوه ها و فرستنده ی باران و نیز، مانند یَهُوَه، رب النوع جنگ بود. از این رو در جریان جنگ تروا، در کارزار مداخله کرد و جنگ را خونین تر ساخت. اما بتدریج مبدل به مقتدای خدایان و آدمیان شد.

وی با سیمایی پر ریش و وقاری تمام، بالای کوه اولمپ نشسته است و بر نظام اخلاقی همه ی جهان حکومت می کند، فرزندان نافرمان را کیفر می دهد، در حفظ خانواده ها می کوشد، خیانت را بدون کیفر نمی گذارد، حدود و ثغور را رعایت و از میهمانان و حاجت خواهان دستگیری می کند، و بالاخره، داور عالم می شود و ناگفته نماند که فیدیاس با ساختن مجسمه ی او در هیات داور، شاهکاری به وجود آورده است.

تنها عیب زئوس این است که در برابر عشق سریعا تسلیم می شود؛ او، که خود زن را نیافریده است، از خلقت او سخت در شگفت است. زن را موجودی عجیب می داند، برخوردار از نعمت زیبایی که اعظم نعمات است. زئوس در برابر دلربایی زن، خود را ناتوان می بیند.

هزیود آماری از معاشقان و فرزندان او فراهم آورده است. نخستین معشوقه او دیونه است، که زئوس را در اپیروس ترک می کند. نخستین همسر او، متیس، خدای سنجش و خرد و دانش است. ولی زئوس چون می شنود که فرزندان این زن او را خلع خواهند کرد، متیس را می بلعد و، خود صاحب سجایای او می شود و به صورت خدای خرد در می آید.

متیس، آتنه را اندرون زئوس می زاید، و زئوس سر خود را می شکافد تا آتنه به خارج راه یابد. پس از آن تمیس را همسر خود می کند، و دوازده ((ساعت)) محصول این ازدواج است.

سپس ائورونومه را به همسری می گیرد، و او ((الاهگان رحمت)) را می زاید. بعد از آن منموسونه را به ازدواج خویش در می آورد، و از او صاحب 9 موسای (موزها) یعنی الاهه های هنر می شود. آنگاه لتو را به زنی بر می گزیند، و آپولون و آرتمیس را از او می یابد. بعد خواهر خویش دمتر را به همسری انتخاب می کند، و پرسفونه از این ازدواج به دنیا می آید.

زئوس پس از آنکه جوانی خود را بدین گونه به خوشی می گذراند، سرانجام با خواهر دیگر خویش، هرا، ازدواج و او را ملکه ی اولمپ می کند. هرا، به نوبه ی خود، هبه، آرس، هفایستوس، و ایلیتویا را می زاید. از آنجا که هرا از برادر خود مسن تر است، در بسیازی از شهرهای یونانی که مقام مادری و روابط زناشویی را محترم می داشتند، او را بیش از برادرش هرمت می نهادند. هرا خود زنی هوشمند و موقر و جدی است و البته بازی گوشی های شوهرش را خوش ندارد. از این رو بالاخره میانشان اختلاف می افتد. زئوس می خواهد او را مضروب کند، ولی دل بستن به زنان دیگر را چاره ای موثرتر می یابد. نخستین زنی که از آدمیان می گیرد، نیوبه است. آخرین همسر او از میان آدمیزادگان، آلکمنه است که از اخلاف نیوبه و شانزدهمین نسل پس از اوست.

زئوس، به شیوه انسان یونانی، میان زن و مرد فرقی نمی گذارد. به پسری زیبا به نام گانومده دل می بازد و او را می رباید تا بر فراز کوه اولمپ ساقی بزم او شود.

 

 

 

منبع: کتاب تاریخ تمدن، ویل دورانت

جلد دوم، یونان باستان

---------------------------------

تیتان ها: غول؛ خدایانی که از جفت شدن اورانوس (آسمان) و گایا (زمین) زاده شدند و پیش از خدایان بر جهان حکم می راندند. نژاد خدایان از جفت شدن دو تیتان کرونوس و رئا به وجود آمد. زئوس فرزند این دو بود که حکومت جهان را از دست تیتان ها به در آورد. جنگ بین خدایان و تیتان ها به نفع خدایان تمام شد و تیتان ها در تارتاروس محبوس شدند.

خدایان اولمپی: خدایان عمده ی دوازده گانه ای که در کوه اولمپ ماوا داشتند و عبارتند از: زئوس، هرا (زن و خواهر زئوس)، آتنه و هبه و آرتـِمیس و آفرودیته (دختران زئوس)، هرمس و آرس و آپولون و هفایستوس (پسران زئوس)، هستیا (خواهر بزرگ زئوس) و پوسیدون (برادر زئوس)

 

رئا: از ماده تیتان ها؛ دختر اورانوس و گایا. همخوابه ی برادرش کرونوس شد و برایش شش فرزند آورد: هستیا، دمتر، هرا، هادس، پوسیدون و زئوس. در فروگیا او را با کوبله، و در روم با اوپس مطابق می دانستند.

کرونوس: پسر اورانوس و گایا؛ پادشاه تیتان ها. پدرش را اخته کرد که از خونش با خواهر خود رئا ازدواج کرد و صاحب شش فرزند شد. چون شنید یکی از فرزندانش او را برخواهد انداخت، خواست تا فرزندان خود را ببلعد.


 


comment نظرات ()

زئوس 1
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧   |  ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ
 

زئوس خدای خدایان

 

(Zeus)

 

تواناترین خدایان را زئوس می دانستند. ایرانیان قدیم این کلمه را ((زاوش)) و گاهی هم ((زواش)) تلفظ کرده و نام ستاره ی مشتری دانسته اند. در ادبیات یونان گاهی به این خدا ((شاه آدمی زادگان و خدایان)) گفته اند و وی را رب النوع آسمان و باران و تندر می دانستند.

می گفتند در قله ی کوه های بلند و در جایگاه توفان ها مسکن دارد، و در تسالی او را در کوه اولمپ، در اقریطس در کوه ایدا، در سرزمین آرکادی او را ساکن کوه ((لیسه)) می دانسته اند. به وی ((گرد آورنده ی ابرها)) یا ((خدای ابرهای تیره)) یا ((خدایی که در قلل کوه ها می غرد)) لقب می دادند و چون باران می باریدمی گفتند: زئوس می بارد.

و مردم آتن در خشکسالی در خواست باران ازو می کردند و می گفتند: ای زئوس! باران را بر روی کشتزارهای مردم آتن فرو ریز.

مجسمه سازان زئوس را به سیمای مردی که ریش پهن، گیسوان پر پشت دارد، نشان می دادند که بر روی تختی نشسته و چوبی در دست دارد که به منزله ی صاعقه است، زیرا که مردم یونان صاعقه را یک قسم تیر می دانستند؛ در پایین پای او عقابی هست که پرنده ی قلل مرتفع می باشد

چهره ی آرام و شاهانه ای دارد. می پنداشتند که چون ابروها را درهم کشد زمین می لرزد و تندر می غرد.

چون زئوس را پیشوای خدایان دیگر و خداوندگار جهان می دانستند، معتقد بودند که سلطنت ازوست و برخی از شاهان خود را از بازماندگان وی می شمردند و خوشبختی و بدبختی را ازو می دانستند چنانکه هومر نیز بدین نکته اشاره کرده است. وی را پاسبان خانه و خانواده می دانستند و می گفتند دادگری به دست اوست و گناهکاران را کیفر می دهد.

برای زئوس پدری به نام ((کرونوس)) قایل بودند و مادری به نام ((رئا)). می گفتند کرونوس بر جهان فرمان روا بوه و می دانسته است که یکی از پسرانش می بایست او را شکست بدهد و خلع کند. همینکه رئا همسر وی، پسری به جهان می آورد، آن پسر را می درید. اما سرانجام رئا توانست پسری را که زئوس باشد پنهان کند و به جای او سنگی را قنداق کرده، نزد وی ببرد و او آن سنگ را بلعید.

این کودک را به سرزمین اقریطس برد و به غاری در کوه ایدا گذاشت و او را به فرشتگان ((دریا)) و ((کوریبانت ها)) یعنی راهبان خود که دختر آسمان و الهه ی زمین و جانوران بود سپرد.

زئوس را با انگبین (عسل) و بز ماده ای به نام ((آمالته)) پروردند. هنگامی که می گریست کوریبانت ها با شمشیرهای خود بر سپرهای رویین خود می زدند تا بانگ ناله او را بپوشانند و نگذارند کرونوس بشنود. چون زئوس بزرگ شد بر پدرش تاخت و او را شکست داد و در ته زمین فرو برد و جای وی را گرفت.

 

 

منبع: کتاب ایلیاد، اثر هومر

قسمت ضمائم، خدایان عمده یونانی

ترجمه: سعید نفیسی

 


 


comment نظرات ()

بوی جوی مولیان
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧   |  ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ
 

 

بوی جوی مولیان رودکی

 

شاید آهنگ معروف بوی جوی مولیان که توسط رودکی سردوه شده است را شنیده باشید. این شعر داستان جالبی دارد

 

گوش دادن به آهنگ

---------------------------------

 

چنین آورده اند که نصربن احمد که واسطه ی عقد (پیمان) آل سامان بود و اوج دولت آن خاندان، ایام ملک او بود، و اسباب تَمَنّع (باز ایستادن) و علل تَرَفع (برتری نمودن) در غایت (نهایت) ساختگی بود؛ خزائن آراسته و لشکر جَرار (انبوه)، و بندگان فرمانبردار.

زمستان به دار الملک بخارا مقام (اقامت، مکان) کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان، مگر یک سال نوبت هری (هرات) بود. به فصل بهار به بادغیس (نام شهری از ولایت هرات) بود که غیس خرم ترین چراخورهای خراسان و عراق است. قریب هزار ناو (چوب بزرگ توخالی) هست پر آب و علف که هر یکی لشکری را تمام باشد.

چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش (بدن، نیرو) خویش باز رسیدند و شایسته ی میدان و حرب (جنگ) شدند نصربن احمد روی به هری نهاد، و به در شهر به مرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد؛ و بهارگاه بود و شمال (باد شمال) روان شد و میوه های مالِن (ده ای در هرات) و کروخ (ده ای در هرات) در رسید که امثال آن در بسیار جای ها بدست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد. آنجا لشکر بر آسود، و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ (بسیار فراوان)، و میوه ها بسیار و مشمومات (چیزهای خوشبو) فراوان، و لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش، و چون مهرگان درآمد و عصیر (شیره) در رسید و شاهِسفَرَم (شاهسپَرَم، ریحان) و حماحِم (نوعی پونه) و اقحَوان (شکوفه ریحان و بابونه) در دم شد انصاف از نعیم (فراوانی نعمت) جوانی بستدند و داد از عنفوان شباب (اول جوانی) بدادند.

 

 مهرگان، دیر در کشید و سرما قوت نکرد و انگور در غایت شیرینی رسید و در سواد (شهر، ده) هری، صد و بیست لون (رنگ) انگور یافته شود، هر یک از دیگری لطیف تر و لذیذتر و از آن دو نوع است که در هیچ ناحیت ربع مسکون (ربع زمین که سکونت کرده شده انسان است، هفت اقلیم) یافته نشود: یکی پرنیان و دوم کلنجری تُنُک (نازک) پوست، خُرد تَکـَس (تکژ، هسته انگور)، بسیار آب، گویی که درو اجزا ارضی نیست. از کلنجری خوشه ای پنج من و هر دانه ای پنج دِرمَسَنگ ( وزن یک درم، درم+سنگ) بیاید، سیاه چون قیر و شیرین چون شکر و ازش بسیار بتوان خورد بسبب مائیتی (ماهیتی) که دروست و انواع میوه های دیگر همه خیار (برگزیده).

چون امیر نصر بن احمد مهرگان و ثمرات او بدید، عظیمتش خوش آمد. نرگس رسیدن گرفت، کشمش بی افگندند در مالن، و مُنَقّی برگرفتند (دانه از کشمش بیرون کردن، پاک کردن) و آونگ ببستند (ریسمانی که خوشه های انگور و دیگر میوه ها را به آن می بندند) و گنجین ها (خزانه ها) پر کردند.

 امیر با آن لشکر بدان دو پاره دیه درآمد که او را غوره و درواز خوانند. سراهایی دیدند هر یکی چون بهشت اعلی و هر یکی را باغی و بستانی در پیش، بر مَهَب (محل وزیدن باد) شمال نهاده. زمستان آنجا مقام کردند و از جانب سجستان (نام شهری) نارنج آوردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت. زمستانی گذاشتند در غایت خوشی؛ چون بهار درآمد اسبان به بادغیس فرستادند و لشکرگاه به مالن، به میان دو جوی بردند و چون تابستان درآمد میوه ها در رسید، امیر نصر بن احمد گفت تابستان کجا رویم که از این خوشتر مقامگاه نباشد، مهرگان برویم! و چون مهرگان در آمد گفت هری (گوشت خوب پخته) بخوریم و برویم؛ همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهارسال برین برآمد، زیرا که صمیم دولت سامانیان بود، و جهان آباد و مُلک بی خصم (دشمن) و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق.

 با این همه ملول گشتند و آرزوی خانمان برخاست. پادشاه را ساکن دیدند، هوای هری (هرات) را به بهشت عَدَن (موضع آدم و حوا قبل از سقوط) مانند کردی، بلکه بر بهشت ترجیح نهادی و از بهار چین (بهشت روی زمین) زیادت آوردی؛ دانستند که سر آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد. پس سران لشکر و مهتران ملک به نزدیک استاد ابو عبدالله رودکی رفتند، و از ندماء (ندیمان، همنشینان) پادشاه هیچکس محتشم تر (توانا و بزرگ) و مقبول القول تر ازو نبود.

گفتند پنج هزار دینار تو را خدمت کنیم اگر صنعتی بکنی که پادشاه ازین خاک حرکت کند که دل های ما آرزوی فرزند همی برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی برآید. رودکی قبول کرد، که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او شناخته؛ دانست که به نثر با او در نگیرد، روی به نظم آورد و به جای خویش بنشست، و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت و در پرده ی عشاق این قصیده آغاز کرد:

 

بوی جوی مولیان آید همی/ بوی یار مهربان آید همی

(یاد یار مهربان آید همی)

 

پس فروتر شود و گوید:

 

ریگ آموی و درشتی راه او/ زیر پایم پرنیان آید همی

(ریگ آموی و درشتی های او)

 

آب جیحون از نشاط روی دوست/ خِنگِ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی/ میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه ست و بخارا آسمان/ ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوسِتان / سرو سوی بوسِتان آید همی

 

چون رودکی بدین بیت رسید، امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بی موزَه (چکمه) پای در رکاب خِنگ (اسب سفید)  نوبتی آورد و روی به بخارا نهاد، چنانکه رانین (نوعی زره) و موزه تا دو فرسنگ در پی امیر بردند به بروته و آنجا در پای کرد و عنان (افسار) تا بخارا هیچ جای بازنگرفت.

 

 

 

منبع: کتاب چهار مقاله (مجمع النوادر)

تالیف: احمد بن علی نظامی عروضی سمرقندی

تصحیح به کوشش علی حصوری

---------------------------------

آمو:رود جیحون.

بهار چین: جاییکه در افسانه ها به منزله ی بهشت روی زمین است. بهشت گنگ. و آن بدست عده ایاز ایرانیان در وسط خاک توران در طرف شمال سیر دریا (سیحون) برپا شده بود.

پرده عشاق: پرده ای از دوازده پرده موسیقی.

پرنیان: پارچهابریشمیگل دار.

جوی مولیان: جویی است درنزدیکی قلعه بخارا که در آنجا سامانیان باغ بزرگی داشته اند.

رانین: نوعی زره ، که هنگام جنگ ران ها را با آن می پوشانیدند.

زی: جان و زندگی

زی: سوی و طرف

ناو: چوب بزرگ توخالی که آب از طریق آن آسیاب آبی را به حرکت در می آورد.

 


 


comment نظرات ()