باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ / این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ - ابوسعید ابوالخیر

یک با یک برابر نیست!
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦   |  ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ
 

 

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

 ولی آخر کلاسی ها ،

            لواشک بین خود تقسیم می کردند

                        وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد

 

برای اینکه بی خود ، های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان ،

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است .

 

از میان جمع شاگردان یکی برخاست ، همیشه یکنفر باید بپاخیزد ...

به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است! قهر

 

نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره و گشت و

معلم مات برجا ماند .

 

و او پرسید: اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود،

آیا باز یک با یک برابر بود؟ سوال

 

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود!

 

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

                        قلب پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می داشت بالا بود

                        وان سیه چرده که می نالید پایین بود

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ، این تساوی زیر و رو می شد

 

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

 

            یک اگر با یک برابر بود

                        پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

                        یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

 

            یک اگر با یک برابر بود

                        پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

 

معلم ناله آسا گفت :

                        بچه ها در جزوه های خویش بنویسید، " یک با یک برابر نیست ... "

 

 

 

شاعر : خسرو گلسرخی

کتاب : ای سرزمین من

به کوشش : کاوه گوهرین


 


comment نظرات ()

افتر شیو
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦   |  ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ
 

 

صبح به سختى از خواب بیدار مى شوید. رادیو را روشن مى کنید:

«به به...! چه روز قشنگى است امروز. یک روز عالى!»

 

اما شما معتقدید که امروز روز بسیار زشت و چرت و پرتى است.سبز یکى از دلایل ناراحتى تان این است که از اصلاح متنفر هستید و امروز مجبورید که ریش تان را مرتب کنید. ماشین ریش تراش را برمى دارید. با عصبانیت جلو آینه حمام مى ایستید. ناگهان ماشین ریش تراش از مسیر خود منحرف مى شود و قسمتى از ریش تان را مى زند. مى خواهید ریش بلند خود را کوتاه و هم سطح قسمت خراب شده کنید. ولى دیگر خیلى دیر شده. چون نصف صورت تان سه تیغه و صاف شده است. پس از اصلاح، کمى از کرم "افتر شیو" پسرتان را به صورتتان مى مالید.

 شما رییس یک اداره هستید و امروز کنفرانس مطبوعاتى دارید. مى دانید اگر با آن قیافه دیده بشوید فاجعه رخ خواهد داد. تصمیم مى گیرید با منشى خود تماس بگیرید و جلسه را کنسل کنید. ولى بهانه اى براى این کار ندارید. به ناچار تصمیم مى گیرید که بلایى سر خودتان بیاورید که آن را بهانه کنید و تا ریش تان مثل روز اول نشده در انظار حاضر نشوید.

 به آشپزخانه مى روید و کارد را برمى دارید. نمى دانید آن را باید به کجایتان بزنید.متفکر مى ترسید که از شدت خونریزى بمیرید. از طرفى هم مطمئن هستید که در هر حال اگر با آن شکل و شمایل به اداره بروید، به زودى مجبور به خودکشى خواهید شد. با خودتان فکر مى کنید مسموم شدن هم خوب است. در یخچال به دنبال یک ماده خوراکى مى گردید که تاریخ مصرف آن گذشته باشد. ولى همه چیز را تازه خریده اید. از مسموم شدن منصرف مى شوید. فکرى به ذهنتان مى رسد.

با خودتان فکر مى کنید که مى شود عضوى از بدن خود را عمل جراحى کنید. سپس در بیمارستان بسترى مى شوید و کسى را به حضور نمى پذیرید تا زمانى که ریش تان رشد کند. با یکى از دوستانتان که پزشک است تماس مى گیرید. او عمل آپاندیس را پیشنهاد مى کند. ولى شما قبلاً این کار را کرده اید. به دکتر مى گویید دوران استراحت پس از عمل جراحى باید به اندازه اى باشد که ریش تان در این مدت در بیاید. دکتر مى گوید که چون کاملاً سالم هستید، تنها دو راه دارید. زایمان کنید، یا مثل مایکل  جکسون جراحى کنیدوقت تمام. از دکتر خداحافظى مى کنید.

 تصمیم مى گیرید که از شدت غم و غصه سکته کنید. مى نشینید و به خاطرات خوش زمان مجردى، گول خوردن دوران نامزدى، سوال‌هاى روز خواستگارى، طعنه‌هاى فامیل در شب عقد، اتفاقات مراسم عروسى، ماجراهاى خرید سیسمونى و چیزهاى دیگر فکر مى کنید. ولى آنقدر این کار را در این سال‌ها هر روز انجام داده اید که برایتان عادى شده است و یک ذره هم ناراحت نمى شوید. کنفرانس مطبوعاتى تا دو ساعت دیگر شروع مى شود. تنها یک راه برایتان باقى مانده و آن این است که در مسیر اداره تصادف کنید.

 پشت چراغ قرمز توقف کرده اید. بیلبورد سر تقاطع را نگاه مى کنید. تبلیغ یک کرم مو بر صورت است که براى همیشه موها را از بین مى برد. خنده تان مى گیرد. آرم و شکل کرم برایتان آشنا است. شبیه کرم "افتر شیو" پسرتان است. بیشتر دقت مى کنید و متوجه مى شوید که خودش است. صورت صاف تان را در آینه مى بینید و فریاد مى زنید:

- خوشگله...!!!...

 

راننده خودرو کنارى فکر مى کند که به همسر او متلک انداخته اید. با عصبانیت مى گوید:

- الان خوشگله را نشانت مى دهم!

سپس پیاده مى شود و به طرف اتومبیل شما مى آید. گاز مى دهید و فرار مى کنید. او هم به دنبالتان مى آید. تعقیب و گریز آغاز مى شود. نمى توانید از او فرار کنید. در یک خیابان ناگهان متوجه مى شوید که پشت سرتان نیست و گم تان کرده است.

 کمى جلوتر، ورودى یک پارکینگ بزرگ باز است. داخل آن مى پیچید و تصمیم مى گیرید که مدتى در آنجا بمانید تا مطمئن بشوید که راننده عصبانى شما را گم کرده است. یک گوشه از پارکینگ پارک مى کنید. سرتان را روى فرمان مى گذارید و نفس راحتى مى کشید. کسى به شیشه مى زند. نگاه مى کنید. نگهبان پارکینگ اداره است. شما را بدون ریش نمى شناسد. شما به داخل پارکینگ اداره آمده اید. راننده آن خودرو که در تعقیب شما بود خبرنگار است و با همسرش به اداره شما مى آید تا در کنفرانس مطبوعاتى تان شرکت کند.

 

 

 

نویسنده : فرورتیش رضوانیه

منبع : روزنامه شرق (456)


 


comment نظرات ()

تاکسی
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                      روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦   |  ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ
 

 

صبح زود وقتی در صف بانک ایستاده اید، همکارتان را می بینید. هزینه قبض برق را پرداخت می کنید اما وقتی می خواهید از بانک خارج بشوید، همکارتان ظرف ناهارش که میرزا قاسمی دارد را به شما می دهد تا آن را با خودتان به اداره ببرید، قبول می کنید.

وقتی از بانک خارج می شوید در پیاده رو مردی از شما آدرسی می پرسد. وقتی مشغول صحبت با او می شوید، ناگهان یک موتور سوار با سرعت از کنارتان رد می شود و کیسه مشکی ظرف غذای دوست تان را از دست تان می قاپد. قبل از اینکه از مردم کمک بخواهید، موتور سوار روی یخ پل فلزی لیز می خورد و روی زمین می افتد. در همین لحظه یک موتور سوار پلیس که آن طرف خیابان است به طرف سارق می رود. شما ظرف غذا را از روی زمین بر می دارید و لگد محکمی به پای سارق می زنید. در همین لحظه مردی که از شما آدرس پرسیده بود را می بینید که سوار یک تاکسی می شود فرار می کند. شما هم سوار یک تاکسی می شوید تا او را تعقیب و دستگیر کنید.

 مرکز فرماندهی پلیس به علت تجمع مردم مقابل شعبه یکی از بانک ها و به علت تصادف یک کیف قاپ و ایجاد ترافیک، سه خودروی گشتی پلیس را به محل حادثه اعزام می کند. دو قاتل حرفه ای در خانه ای در کوچه کنار بانک پنهان شده اند. آن ها با شنیدن صدای آژیر خودروهای پلیس تصور می کنند که محل اختفایشان لو رفته است. قاتل ها با اسلحه از خانه خارج می شوند و پس از چند شلیک هوایی، به طرف اتومبیل شان می روند. پلیس ها که از دیدن این صحنه تعجب کرده اند از مردم می خواهند روی زمین دراز بکشند، سپس به دو مرد مسلح دستور ایست می دهند. یکی از قاتل ها پشت فرمان می نشیند و استارت می زند اما خودرو روشن نمی شود. آن ها پیاده می شوند و پس از شلیک چند گلوله به پلیس ها سوار کامیونت برف روبی شهرداری که کنار خیابان پارک است می شوند و فرار می کنند. پلیس ها با اتومبیل شان به تعقیب آن ها می پردازند. مرکز فرماندهی پلیس به ایستگاه های منطقه و نیروهای گشتی وضعیت اظطراری اعلام می کند.

 شما با تاکسی هنوز در تعقیب همکار آن سارق مقابل بانک هستید. راننده تاکسی می گوید که نمی تواند کوچک ترین آسیبی به اتومبیل خودش یا حتی تاکسی همکارش وارد کند. نمی دانید چه اقدامی باید انجام بدهید، از طرفی هم می ترسید که تاکسی را متوقف کنید و با سارق گلاویز بشوید. کمی جلوتر وقتی به چراغ قرمز تقاطع می رسید، یک مامور پلیس را می بینید. از تاکسی پیاده می شوید و به طرف او می روید و در خواست می کنید سارق را دستگیر کند. پلیس به افسر راهنمایی و رانندگی می گوید که چراغ تقاطع را سبز نکند سپس به طرف تاکسی می رود.

مردی که عقب آن نشسته، یک جاعل حرفه ای کارت پایان خدمت سربازی است و چند دقیقه قبل مقابل بانک، اتفاقی آدرسی را از شما پرسیده و با کیف قاپ رابطه ای نداشته است. او با دیدن مامور پلیس که مقابل تاکسی ایستاده است، تصور می کند که شناسایی شده است. ناگهان راننده تاکسی را به بیرون پرتاب و درها را قفل می کند. او مطمئن است که چراغ تقاطع سبز نمی شود به همین دلیل با چند ضربه زدن به اتومبیل جلویی که یک پیکان است تلاش می کند که راه را باز کند.

راننده پیکان با دیدن پلیس متوجه قضیه می شود و تصمیم می گیرد به دستگیری مظنون کمک کند. او کمی جلو می رود. خلافکار که تصور می کند او راه را باز کرده با خوشحالی حرکت می کند اما ناگهان پیکان با سرعت دنده عقب می آید و با تاکسی تصادف می کند. راننده پیکان دوباره به جلو می رود اما قبل از اینکه دوباره دنده عقب بیاید به خاطر می آورد که در صندوق عقب کپسول گاز وجود دارد. او از اشتباه خود پشیمان می شود و راه را برای تاکسی باز می کند.خلافکار با خوشحالی گاز می دهد تا از تقاطع عبور کند اما در همین لحظه با یک کامیونت برف روبی شهرداری تصادف می کند!

 

 

منبع:روزنامه همشهری، مسافر

نوشته فرورتیشرضوانیه


 


comment نظرات ()