| مرگ سرخ |

... عصری است که اندیشه ها فلج است، شخصیت ها فروخته شده اند، وفاداران تنها هستند، پارسیان گوشه گیر، جوانان یا مایوس یا فروخته شده یا منحرف، و گذشتگان و بزرگان گذشته، یا شهید شده یا خاموش و خفه شده و یا فروخته شده؛ و عصری است که در میان توده هیچ آوایی و ندایی دیگر بلند نیست. قلم ها را شکسته اند، زبان ها را بریده اند، لب ها را دوخته اند، و همه ی پایگاه های حقیقت را بر سر وفادارانش ویران کرده اند.
... "جاهلیت جدید" سیاه تر و وحشی تر و سنگین تر از "جاهلیت قدیم"، و دشمن اکنون هوشیار تر و چیره تر و پخته تر از پیش و در میان مردم آگاه، تجربه ها همه تلخ و ثمره ی همه قیام ها، شکست و شهادت! ناگهان جرقه ای در ظلمت، انفجاری در سکوت! سیمای تابناک "شهیدی که زنده بر خاک گام بر می دارد"؛ از اعماق سیاهی ها، از انبوه تباهی ها! چهره ی روشن و نیرومند یک "امید"، در شب ظلمانی "یأس"!
... مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است. مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را، و مکه ی ابراهیم را، و کعبه ی به بند ِ نمرود کشیده را، و اسلام را، و پیام محمد (ص) را، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و در بند کشیدگان را و ...
مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است. بار سنگین همه ی این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی می کند. او وارث رنج بزرگ انسان است. تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و ... تنها وارث محمد و ...
مردی تنها؛ اما، نه! دوشادوش او، زنی نیز از خانه ی فاطمه بیرون آمده است. گام به گام او. نیمی از بار سنگین رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است.
... جز مرگ سلاحی ندارد! اما او فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را، در مکتب حیات خوب آموخته است.
... و حسین وارث آدم (که به بنی آدم زیستن داد) و وارث پیامبران بزرگ (که به انسان "چگونه باید زیست" را آموختند) اکنون آمده است تا در این روزگار، به فرزندان آدم، "چگونه باید مرد" را بیاموزد! حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا "زنده بمانند"، چه (زیرا)، کسانی که گستاخی آن را ندارند که "شهادت" را انتخاب کنند، "مرگ" آنان را انتخاب خواهد کرد!
... در چنین روزگاری است که "مردن"، برای یک مرد، تضمین "حیات" یک ملت است، شهادت او، مایه ی بقای یک ایمان است؛ گواه آن است که جنایتی بزرگ، فریبی بزرگ، غصب و قساوت و جور حاکم است. شاهد اثبات حقیقتی است که انکار می شود، نمونه ی وجود ارزش هایی است که پامال می گردد، از یاد می رود و بالاخره اعتراض سرخی است بر حاکمیت سیاه، فریاد خشمی است بر سر سکوتی که همه ی حلقوم ها را بریده است.
... ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی، تا با هر قطره خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی؛ ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما، به تو و خون تو محتاج است.
... چه هوشیارانه دگرگون کرده اند پیام حسین را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدانش را، پیامی که خطاب به همه ی انسان ها است. اینکه حسین فریاد می زند (پس از اینکه همه ی عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند) فریاد می زند که:
آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟
هل من ناصر ینصرنی؟
مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سوال، سوال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ی ماست، و این سوال انتظار حسین را از عاشقانش بیان می کند، و دعوت شهادت او را به همه ی کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند اعلام می نماید.
اما این دعوت را، این انتظار یاری از او را، این پیام حسین را (که شیعه می خواهد و در هر عصری و هر نسلی شیعه می طلبد) ما خاموش کردیم، به این عنوان که به مردم گفتیم که حسین اشک می خواهد، ضجه می خواهد و دگر هیچ؛ پیام دیگری ندارد. مرده است و عزا دار می خواهد ... آری اینچنین به ما گفته اند و می گویند.
... و شهید قلب تاریخ است؛ همچنان که قلب به رگ های خشک اندام، خون حیات و زندگی می دهد، جامعه ای که رو به مردن می رود، جامعه ای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست داده اند، و جامعه ای که به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعه ای که تسلیم را تمکین کرده است، جامعه ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است، و جامعه ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است، شهید همچون قلبی به اندام های خشکِ مرده ی بی رمق جامعه، خون خویش را می رساند و بزرگترین معجزه ی شهادتش این است که به یک نسل ایمان جدید به خویشتن را می بخشد. شهید حاضر است و همیشه جاوید!
حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه ی اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت جهاد کردند؛ این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند. مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همه ی حج گزاران تاریخ، نماز گزاران تاریخ، مومنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه ی خدا، با خانه ی بت مساوی است.
در آن لحظه که حسین حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد، کسانی که به طواف همچنان در غیبت حسین ادامه دادند، مساوی هستند با کسانی که در همان حال، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند!
... آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند، این ها با هم برابرند، هر سه یکی اند: چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او، چه آنهایی که در هوای بهشت به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت حسین را تنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه ی محراب ها و زاویه ی خانه ها به عبادت خدا پرداختند، و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا که حسین حضور دارد (و در هر قرنی و عصری حسین حضور دارد) هرکس که در صحنه ی او نیست، هرکجا که هست، یکی است، مومن و کافر، جانی و زاهد یکی است.
... هر انقلابی دو چهره دارد: خون و پیام! رسالت نخستین را حسین و یارانش امروز گزاردند، رسالت خون را. رسالت دوم، رسالت پیام است، پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است. زبان گویای خون های جوشان و تن های خاموش، در میان مردگان متحرک بودن است. رسالت پیام از امروز آغاز می شود، این رسالت بر دوش های ظریف یک زن، زینب؛ (زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است) و رسالت زینب دشوارتر و سنگین تر از رسالت برادرش.
... رسالت زینب پیامی است به همه ی انسان ها، به همه ی کسانی که بر مرگ حسین می گریند، و به همه ی کسانی که در آستانه ی حسین سر به خضوع و ایمان فرود آورده اند، و به همه ی کسانی که پیام حسین را که "زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد" معترفند، پیام زینب به آنهاست که:
"ای همه! ای هرکه با این خاندان پیوند و پیمان داری، و ای هرکس که به پیام محمد مومنی! خود بیاندیش و انتخاب کن! در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمده ای، پیام شهیدان کربلا را بشنو، بشنو که گفته اند: کسانی می توانند خوب زندگی کنند که می توانند خوب بمیرند.
بگو ای همه ی کسانی که به پیام توحید، به پیام قرآن، و به راه علی و خاندان او معتقدید، خاندان ما پیامشان به شما، ای همه ی کسانی که از پس ما می آیید! این است که این خاندانی است که هم هنر خوب زیستن را به بشریت آموخته است و هم هنر خوب مردن را، زیرا هرکس آنچنان می میرد که زندگی می کند.
و پیام اوست به همه ی بشریت که اگر دین دارید، دین، و اگر ندارید، حریت (آزادگی بشری) مسئولیتی بر دوش شما نهاده است که به عنوان یک انسان دیندار، یا انسان آزاده، شاهد زمان خود، و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است، باشید، که شهیدان ما ناظرند، آگاهند، زنده اند و همیشه حاضر و نمونه عمل اند و الگوی اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند."
... آنچه می خواستم بگویم حدیث مفصلی است که در این مجمل می گویم به عنوان رسالت زینب، پس از شهادت که:
آنها که رفتند کاری حسینی کردند،
و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند،
وگرنه یزیدی اند!
منبع: کتاب امام حسین (ع)
نوشته دکتر علی شریعتی
نظرات ()| مُغان |

آیین مغان: قبل از ظهور زردشت (زرتشت) در اوایل هزاره ی اول قبل از میلاد، یعنی پیش از آوردن اوستا و تاسیس کیش مَزدََیــَسنی و قبل از تشکیل سلطنت ماد، در نزد بومیان غیر آریایی ایران، دینی معمول و مجری بوده است که از آن به ((آیین مغان)) تعریف کرده اند.
کلمه ی مغ، مگوش (Magush) به زبان فُرس (جمع فارسی) قدیم، مگاو ((Magay در اوستا (یسنا فصل 45/7) در تِلو (پیرو) کلام فقط در یک جا ذکر شده و آن را به معنی ((خادم)) و ((چاکر)) استعمال کرده است و از اینجا معلوم می شود که بعد از غلبه ی آریان های شمالی مهاجم، ساکنین اصلی بومی را مانند دیگر ممالک، که مورد حمله و هجوم آریان ها شدند، مُسَخر خود کرده و آن ها را به فرمانبرداری و چاکری خود گماشته بودند. ظاهراً مغ ها مانند عیلامی ها از سکنه ی قدیم ایران بوده اند و به هیچ یک از دو نژاد آریایی و سامی تعلق و بستگی نداشته اند. به ظن قوی آنان با سکنه ی قدیم هند، دراویدیان ها (Dravidians) ظاهرا از یک نژاد می باشند.
در کتیبه ی داریوش: یکی از اسناد ایرانی راجع به این طایفه، همانا کتیبه ی داریوش کبیر در بیستون است که در آنجا از مغ ها یاد کرده و می گوید گواماتا (Gaumata) (گئومات) از جماعت مغ ها بوده و می خواسته است سلطنت را غصب کند و خانواده ی هخامنشی پارس را براندازد و شاهنشاه بر او غلبه یافت و جمع کثیری از مغ ها را به قتل رسانیده، خاندان خود را از خطر آنان نجات داد، ولی این کتیبه از رسوم و عادات ایشان ذکری نمی کند.
در منابع عبری: در منابع عبری و صحف انبیای بنی اسراییل که قبل از اسارت بابل و یا در همان ازمنه (زمان ها) به تحریر آمده در چند مکان، اجمالا (خلاصه) و به طور ضمنی (در میان سخن) از مغ ها یا مگوش ها، ذکری رفته است. از آن جمله در کتاب ارمیاء نبی (39/13) به وجود یک صاحب منصب مجوسی در دستگاه نبوکدنسار (بخت النصر) پادشاه بابل اشاره می کند (در حدود 600 ق.م.) معلوم می شود که آن جماعت در آن ازمنه، قبل از طلوع دولت پارسیان، نفوذ و پیشرفتی در تختگاه بابل داشته اند.
همچنین در انجیل متی (2/1) آنجا که می گوید: ((مقارن تولد عیسی چند مرد مغ از مشرق زمین به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولود که پادشاه یهود است؟ زیرا که ستاره ی او را در مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم ...)) و نیز در کتاب اعمال رسولان که در قرن اول میلادی نگارش یافته (باب 13/6 و باب 8) مغ به معنای ((جادوگر)) استعمال شده است.
در قرآن مجید: در قرآن مجید کلمه ی المجوس آمده است در این آیت: ((ان الذین آمنوا و الذین هادوا و الصابئین و النصاری و المجوس و الذین اشرکوا ان الله یفصل بینهم یوم القیمه ...)) (الحج 22/17) در این آیت آن ها را در عرض یهود و نصاری قرار داده و از صف مشرکین خارج فرموده است.
هرچند غالب مفسرین کلمه ی مجوس را به معنای زردشتی ((گبر)) تفسیر کرده اند ولی مسلماً آن کلمه ی معرب مگوش فُرس قدیم و مگاو اوستایی و مگوسیا پهلوی است که در زبان فارسی امروزه صورت ((مغ)) گرفته است. علاوه بر قرآن در اشعار عرب جاهلی نیز کلمه ی المجوس کما بیش دیده می شود.
چون منابع شرقی اطلاع کاملی از این طایفه و رسوم و آداب دینی و معتقدات ایشان به دست نمی دهد، ناگزیر باید به آنچه مورخین و نویسندگان کلاسیک یونانی در باب آن گروه و عقاید آن فرقه نوشته اند اکتفا نمود.
منابع یونانی – معتقدات مغان: در منابع یونانی از همه بهتر کتاب هرُودُوت است (فصل اول، 101). از این نوشتجات چنین بر می آید که فرقه مگوش یا مغان قبل از تهاجم آریان ها, ریاست مذهبی بر سکنه ی بومی قدیم ایران داشته اند و همچنین در دوران سلطنت ماد گروه یا فرقه ی برگزیده و نیرومندی بوده اند، اما چون نوبت پادشاهی به پارس رسید نفوذ و اقتدار ایشان کاسته گشت، لیکن پس از ظهور زردشت و انبساط دین مَزدَیــَسنی بسیاری از اصول عقاید آنان در جامعه ی دین زردشتی باقی ماند که از آن جمله است احترام به عنصر آذر یا آتش، که پارسیان نیز آن را مورد احترام و پرستش قرار دادند.
هردوت می گوید که مغان در ایران عناصر اربعه (چهارگانه) یعنی آتش و خاک و آب و باد را مورد عبادت و تقدیس قرار داده و معبد مخصوص آذر یا آتشکده داشته که آن ها را در محل مرتفعی در شهر و بلد می ساخته اند و شعله ی آن را دائما و اتصالا در شب و روز فروزان نگاه می داشته. از آنجاست که حافظ در اشعار خود که غالبا تلمیح به مغان کرده است، در بیتی لطیف چنین می گوید:
از آن به دیر مغان عزیز می دارند / که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
برای آنکه چهار عنصر مقدس طبیعت آلوده و نجس نشوند، مغان اجساد اموات را که نزد ایشان شی ای ناپاک و مورد رعب یعنی تابو بوده است در خاک دفن نمی کرده و مانند هنود (هندی ها) آن را نمی سوزانده، بلکه کالبد مرده را در معرض هوا می گذاشته اند تا طیور و درندگان لاشخوار آن را ببلعند. رسم ساختن ((برج خاموشان)) در آغاز از ایشان معمول گردیده، این رسم همچنان در نزد زردشتیان نیز بعد ها مُتــّبع و متداول گشت.
بعضی از محققین جدید بر آنند که مبدا اعتقاد به دوگانه پرستی یعنی ایمان به خدای خیر و نور، در برابر خدای شر و ظلمت، عقیده ایست که از مغان باستانی باقی مانده است. زیرا در گاتا ها که قدیمی ترین قسمت اوستا و صرفا ایرانی الاصل است، کمتر تصریح به مبدا ثنویت و دوگانگی دیده شده است و حتی از نام اهرمن بر سبیل اتفاق و ندرت در آن کتاب ذکری رفته است (یسنا 45/2). ولی مغ ها اهریمن را در برابر اهورامزدا فاعلی مستقل و نیرویی قادر و جاویدی می دانسته اند.
پلوتارک مورخ یونانی ذکر می کند که آنان به نام اهرمن قربانی ها می گذرانیده و عقیده ی ثابت و صریحی برای قدرت و توانایی دو فاعل و خالق خیر و شر متساویا در عالم هستی قائل بوده اند. این به عقیده ی قدیم زرتشتی که همه چیز را مخلوق خدای نیکی (اهورامزدا) می داند و در پایان کار نیز او را بر اهرمن پیروز می شمارد مباینت (تفاوت) واضح دارد.
همچنین بر حسب روایات یونانی عقیده یه رستاخیز یعنی بعث بعدالموت که پس از آن ارواح دارای وجودی جاویدانی می شوند از اصول و مبادی بوده است که نزد مغان رواج داشته و بعداً به ادیان دیگر سرایت نموده است.
یکی از مَبادی قدیمه ایشان که نزد زردشتیان نیز متداول شده مساله عبادت آفتاب است و مخصوصاً آن رسم که در هنگام ستایش آفتاب شاخه های سبزی در برابر چهره و بینی خود نگاه می داشته اند. ظاهراً مراسم معروف به ((برسوم)) (Barsom) که نزد زردشتیان معمول است از این عبادت قدیم ناشی شده. در کتاب حزقیال نبی (8/17) به همین رسم برسوم، یعنی گذاشتن شاخه های برگ سبز بر بینی اشاره شده است.
سحر و جادو: دیگر از خصائص مغان که منابع قدیمه کلاسیک یونانی همه وجود آن را نزد ایشان تاکیید می کنند، داشتن علوم غریبه و مخصوصا مهارت در فنون جادوگری و ساحری است. هردوت می گوید: مغان را افسون ها و اوراد (ورد ها) است و کارهای غریب می کنند و نیز اعتقاد به تاثیر کواکب و نجوم و سعد و نحس ستارگان از معتقدات ایشان است که اجرام عِلوی (اجرام بالایی) را موثر در سرنوشت انسانی می دانند، چه بسا که این علم خرافی (نجوم) را از بابلیان آموخته و خود نیز بر آن، خرافات دیگری مزید ساخته بوده اند. همچنین اعتقاد بر موثریت خواب و رویا در عالم بیداری از مبادی ایشان است و علم تعبیر رویا و تاویل مَنام (خواب) ، میراثی از ایشان می باشد.
به هر حال در سحر و جادو مغ ها یا مگوش ها به قدری معروف و علم شده اند که رفته رفته در زبان یونانی این کلمه مرادف با جادوگر شده است. در کتب مقدسه نیز چنانکه گفتیم کلمه ی مجوس به معنی ساحر استعمال گردیده. از اینجا کلمه ماژی (Magie) به معنی سحر، ماژیسیان (Magicien) به معنی ساحر از السنه کلاسیک به السنه حیه (زبان های زنده) امروزی اروپا سرایت کرده و اکنون لغتی متداول است.
صناعت شراب سازی: یکی از هنرهای خاص مغان صنعت ساختن شراب و انداختن باده ی ناب است. از آن زمان که پرتو آفتاب درخشان و خاک بارور فلات ایران، در آن سرزمین بهترین انواع تاک را پرورش می داده، صناعت شراب سازی در نزد دهقانان ایران به ظهور رسیده و تکامل حاصل کرده است. در کتب تواریخ باستان اکتشاف شراب را به زمان افسانه ی جمشید منسوب می دارند.
ظاهرا این صناعت لطیف را پیشوایان مغ به حد کمال رسانیده و از انگورهای چون یاقوت رمانی و گوهر عمانی شراب های لعل گون مشکبو می ساخته اند. از این روست که شاعر گفته:
مغان که دانه ی انگور آب می سازند / ستاره می شکنند آفتاب می سازند
منبع: تاریخ ادیان، تالیف علی اصغر حکمت
گفتار یازدهم / ایران باستان
1345
نظرات ()| "هیچ" بر درگاه او هم می خرند |
(حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب می کرد و خدا خطابش را لبیک می گفت)
یــــک شـــبــی روح الامـــیــن در ســــدره بــود بـــانــــگ لــبــیـــکـــی ز حـــضـــرت می شنـود
بـــنـــــده ای گــــفـت ایـــن زمان می خواندش مــــی نـــدانــم تا کـــســـی مــــی دانــــدش؟
ایــــن قـــدر دانـــم کـــه عــــالـــی بنده ایست نـــفـــس او مـــرده اســـت، او دل زنـده ایست
خـــــواســــت تـــــا بـــــشــناسد او را آن زمان زو (از او) نـــگـــشـــت آگـــاه در هــفت آسمان
در زمــیـــن گــــردیــــد و در دریـا بـــگــــشـــت بــــار دیــــگر گــــرد عــــالـــم در بـــگــــشـــت
هم ندید آن بـنـــده را، گــــفــــت: ای خـــدای! ســـــوی او آخــــــر مــــرا راهــــی نــــمـــــای
حـــق تـــعـــالـــی گـــفــــــت: عـــــزم روم کن در مـــیـــان دیـــر (عبادتگاه) شـــو، مـعلوم کن
رفـــت جـــبـــریـــیـــل و بـــدیـــدش آشـــکـــار کــان زمــــان مـــی خـــوانـــــد بـــــت را زار زار
جـــبـــریـــیـــل آمـــد از آن حـــالـــت بـه جوش ســــوی حــضـــرت بــــــازآمــــــد در خـــــروش
پـــس زفـــان بـــگـــشـــاد، گـفـت: ای بی نیاز پـــرده کـــن در پــــیــــش مــــن زیـــن راز بـــاز
آنـــکـــه در دیــــری کــــنــــد بـــت را خــطــاب تـــو بــــه لـــطـــف خـــود دهـــی او را جــواب؟
حـــق تـــعـــالی گـــفت: هست او دل ســیـاه
مـــی نــــدانــــد، زان غـــلــط کـــردســــت راه
گـــر زغـــفلت ره غــلط کرد آن سقط (خطاکار)
مـــن چــــو مــی دانــم، نــــکـــردم ره غــلــط
هـــم کـــنـــون راهـــش دهـــم تـــا پـیـشـگاه لـــطف مـــا خـــواهـــد شـــد او را عـــذر خواه
ایـــن بـــگـــفـــت و راه جــانــش بـــرگـــشــاد در خـــــدا گــفـــتـــن زفـــانـــش بـــرگـــشــاد
تـــا بــدانـی تــو کــه ایـن آن ملـت (دین)ست کانچه (که آنچه) اینجا می رود بی علت ست
گــــر بــــریــــن درگــــه نــــداری هـــیـــچ تــو
"هــیــچ"، نــیــســت افــکــنــده، کمتر پیچ تو
نـــه هـــمـــه زهـــد مــســلــم مــی خــرنــد
"هــیــچ" بـــر درگــــاه او هــــم مــی خــرنــد
منبع: منطق الطیر
((مقامات طیور))
شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری
به اهتمام سید صادق گوهرین
---------------------------------
سدره: درخت کُنار است بالای آسمان هفتم که منتهای اعمال مردم است و آن را سدرةالمنتهی گویند و حد رسیدن جبرییل همانجا است.
هیچ، نیست افکنده: در درگاه خداوند "هیچ" هم افکنده نمی شود.
نظرات ()| کشتند و خوردیم، کاریم و خورند |

رسم تخمه ی (نژاد) ساسانیان چنان بوده است که هر که پیش ایشان سخنی گفتی و یا هنری نمودی که ایشان را خوش آمدی بر زفان (زبان) ایشان برفتی که "زه" (آفرین). چون بر زفان پادشاه برفتی که "زه"، در وقت، خزینه دار، هزار دینار بدان کس دادی؛ و ملوک اکاسره (جمع کسری، منظور فرزندان انوشیروان است) در عدل و همت و مروت زیادت از دیگر پادشاهان بودند، خاصه (به خصوص) نوشیروان عادل.
روزی نوشیروان بر نشسته بود و با خاصگیان به شکار می رفت و بر کنار دیهی (روستایی) گذر کرد. پیری را دید نود ساله که جوز (گردو) در زمین می نشاند. نوشیروان را عجب آمد از بهر آنکه ده سال و بیست سال بباید تا جوز کشته بر دهد.
گفت: ای پیر! جوز می کاری؟
گفت: آری خدایگان!
گفت: چندان زنده باشی که برش (بر، میوه) بخوری؟
گفت: کشتند و خوردیم، کاریم و خورند.
نوشیروان را خوش آمد، گفت: زه!
در وقت خزینه دار هزار دینار بدین پیر داد.
پیر گفت: ای خدایگان! هیچ کس بر این جوز زودتر از بنده نخورد.
گفت: چگونه؟
پیر گفت: اگر من جوز نکشتمی و خدایگان اینجا گذر نکردی و از بنده چنانکه پرسید، نپرسیدی و بنده آن جواب ندادی، من این هزار درم از کجا یافتمی؟
نوشیروان گفت: زهازه!
خزینه دار دو هزار دینار دیگر بدو داد از بهر آنکه دو بار زه بر زفان او برفت.
منبع: سیر الملوک (سیاست نامه)
فصل سی و ششم
تالیف خواجه نظام الملک
---------------------------------
نوشیروان (انوشیروان): پادشاه ساسانیان، ملقب به کسری. خسرو اول که در تاریخ به لقب انوشروان (انوشک روان یعنی جاویدان روان) معروف است. در روایات شرقی خسرو اول انوشیروان نمونه ی دادگستری و جوانمردی و رحمت است.
نظرات ()| عشق حقیقی |

گویند که مردی بر زنی عارفه رسید، و جمال آن زن در دل آن مرد اثر کرد
گفت: ای زن من خویشتن را از دست بدادم در هوای تو
زن گفت: چرا نه در خواهرم نگری که از من با جمال تر است و نیکوتر؟
گفت: کجاست آن خواهر تو تا ببینم؟
زن گفت: برو ای باطل که عاشقی نه کار توست. اگر دعوی دوست مات (دوستی ما ات) درست بودی تو را پروای دیگری نبودی.
رب العالمین گفت: دوستی مومنان ما را نه چون دوستی کافران ست بتان را، که هر یک چندی به دیگری گرایند، بلکه ایشان (مومنان) هرگز از ما بر نگردند، و به دیگری نگرایند، که اگر برگردند چون مایی هرگز خود نیابند هرچند که جویند.
منبع: کشف الاسرار وعدة الابرار، جلد 1
سوره بقره
ابوالفضل رشید الدین میبدی
نظرات ()|
|