با كسی گفتگو كن كه رسيدن به خرد و آگاهی، انديشه ی اوست نه خويشتن خويش - ارد

نماد اهورامزدا، یا خدایان سه گانه؟
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                       روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩   |  ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ
 

همانگونه که در متن سنگ نبشته ها و لوحه های هخامنشی، به موضوع تثلیث از راه یاد کردن نام خدایان به وسیله ی خط و نوشته تصریح گردیده است، هنرمندان عهد هخامنشی نیز سه گانه پرستی هخامنشیان را با نمایاندن انواع اشکال و نمادها از طریق زبان رمزی و استعاری به یادگار نهاده اند و هنر آنان در تمام مواد، در طریق نمایش این سه گانه پرستی به کار رفته است.
موارد و نمونه های این تثلیث، در آثار هخامنشی و بناهای تخت جمشید فراوان است و من از آن میان فقط یک علامت مشخص را که شیوع فراوان یافته ولی اغلب در معنی و مفهوم آن در اشتباهند، برگزیده ام که در آخر مقال به آن اشاره ای کرده، مطلب را تمام می کنم.


علامت مورد بحث عبارت از یک حلقه یا دایره ی بالدار است که بعضی ها به اشتباه و به تبعیت از علایم مصری، آن را ((قرص بالدار)) نوشته اند. از این علامت در موارد گوناگون و به فراوانی بر روی مُهرها و نقش ها و بناها و آثار دیگر هخامنشی استفاده شده است.

بسیاری از دانشمندان و باستان شناسان آن را نقش اهورامزدا نامیده اند که در آسمان در حال پرواز است و گروهی دیگر به خصوص پارسیان هند و زرتشتیان ایران، آن را به مفهوم فرَوَهَر Fravahar گرفته و به اشتباه به عنوان یک علامت مخصوص دین زرتشتی در میان خود رواج داده اند.ولی با توجه به عرایض قبلی ام، به نظر من هر دو استنباط نادرست است.

این علامت نه نقش مطلق اهورامزداست و نه فروهر، بلکه رمزی است ترکیبی، از عوامل مختلف، بر مبنای سه گانه پرستی هخامنشیان که در آن هنر قرینه سازی به زیبایی و موزونی تمام جلوه گر است.


البته ناطق فراموش نکرده است که علایم و رموز دیگری نزدیک به این نقش در میان مصری ها و هتّی ها Hatti و آسوری ها (آشور) نیز معمول بوده است، ولی این نقش اگر هم اقتباس و تقلیدی باشد (چنانکه اثرات این تقلید در نقش دایره ی بالدار بیستون و چندین نقش دیگر به خوبی هویداست) کاملا بر طبق عقاید و مبانی مذهبی هخامنشیان به وجود آمده و به کار رفته است و ارتباط چندانی با مفهوم نقوش ملل دیگر که معمولا در سمبولیسم خود برای بیان مجردات و عوالم معنوی و روح از نقش ((بال و پر)) استفاده می کردند، ندارد.


از سوی دیگر چنانکه گفتم این علامت هیچ ارتباطی با دین زرتشت و عقاید کنونی زرتشتیان ندارد و از اواسط قرن نوزدهم، این علامت بر اساس چاپ نقش آن بر روی جلد یا آغاز برخی کتاب های مربوط به ایران باستان، به اشتباه وارد فرهنگ و ادبیات زرتشتی گردیده و خود به خود رواج گرفته و سرانجام یک علامت زرتشتی محسوب گردیده است، تا آنجا که بعضی از دانشمندان این طایفه را مجبور ساخته در جستجو و تحقیق ریشه و معنا و مفهوم آن بر طبق عقاید زرتشتی برآیند و معانی بسیار سست و بی دلیل بر مبنای حدس و گمان برای آن بتراشند.


اما به طور کلی این سمبل و علامت از چندین عامل با در نظر گرفتن اصل قرینه سازی پدید آورده شده و تنها علامت از نوع خود هم نیست وشکل ها و نقش های دیگری نظیر آن نیز وجود دارد که عجالتا از ذکر آن ها خود داری می شود.

***

نخستین عامل در این علامت، عبارت از یک حلقه یا چرخ توخالی است که در وسط نقش قرار گرفته و با توجه به سایر آثار و عقاید هخامنشیان، آن را به چندین معنی و مفهوم، از جمله چرخ یا فلک و آسمان، دایره ی زمان، دایره ی خدایان، افق زمین، می توان تعبیر کرد. ولی من ترجیح می دهم آن را چرخ ((ارته Arta)) یا قانون و سلطنت خدایی و عدالت بنامم که همه ی خدایان حافظ و نگهبان و مجری آنند، ولی در هر صورت با قرص بالدار خورشید که در آثار مصری علامت هوروس Horus (رع Ra) خدای آفتاب مصریان بوده است ارتباطی ندارد.


دو طرف و پایین این دایره، با دوبال و دو شاهین یا همای، احاطه شده و چنانکه در جدول نمادها نیز آورده شده است، این ها بخش هایی از نقش شاهین، سمبل حیوانی اهورامزد است. در نقش های قدیمی تر اگر نقش انسان در وسط حلقه نباشد، در بالای دایره دو شاخ گاو، گاهی بسیار مشخص و گاه به صورت نیم خمیده که شبیه به کمانی می گردد قرار گرفته که آن نیز بخش از سمبل حیوانی اناهیتا، یعنی گاو است.


از دو طرف دم شاهین در پایین دایره، دو دُم پیچ خورده ی شیر که سمبل حیوانی میترا ست بیرون آمده که در نمونه های قدیمی تر به جای پیچ خوردگی حلزونی، انتهای دُم سه شقه است، که نمونه های اینگونه نمایش دُم شیر را در آثار دیگر هخامنشی نیز می توان یافت.


گاهی در این نقش از سمبل انسانی اهورامزدا نیز استفاده کرده، آن را چنانکه قبلا ذکر کردیم به صورت نیم تنه ی مردی کامل با کلاه و جامه ی پارسی، و ریش مقطع، شبیه به شاهنشاهان هخامنشی در داخل دایره قرار داده، اهمیت جنبه ی اهورایی آن را مضاعف کرده اند، و دست او گاه در حال برکت دادن است و یا شاخه ای گل لوتوس (نیلوفر آبی) و یا حلقه ی قانون را در میان انگشتان خود گرفته است.


در بعضی از نمونه های آن از جمله در سنگ نگاره ی بیستون و نقش برجسته های کاخ اردشیر در تخت جمشید، هنوز گوشه های شاخ گاو از پس و پیش نماد انسانی اهورامزدا نمایان است و در برخی نیز به اعتبار اینکه شاخ در پشت نقش قرار گرفته و دیده نمی شود، به کلی حذف گردیده است.


بنابراین چنانچه ملاحظه می شود، این علامت مشهور بیان کننده ی تثلیث هخامنشی و نمایاننده ی علامت مرکب خدایان سه گانه است،

نه اهورامزدای تنها که تصور پرواز در آسمان هم برای او کرده اند؛

و نه چنانکه بعضی گمان برده اند نقش فروهر اهورامزدا یا شاهنشاه هخامنشی است!

و به یقین هیچ ارتباطی نیز با عالم زرتشتیگری نداشته و ندارد، زیرا اگر غیر از این بود، اولا در ادبیات و کتاب های دینی از اوستایی و پهلوی اشاره ای به آن و معانی و مفاهیم و علایم مختلف آن می شده و در ثانی، ساسانیان که در زرتشتی بودن آن ها تردیدی نیست، نیز از این نقش در میان نمادها و علایم مذهبی خود که نظایر و مقدارش کم نیست، استفاده می کردند.
 

منبع:

(پرتوی نوین بر دین هخامنشیان)

ششمین کنگره ی جهانی باستان شناسی و هنر ایران

یحیی ذکا / (آکسفور 1972)

برگرفته شده از کتاب تاریخ مطالعات دین های ایرانی

نوشته و تحقیق: هاشم رضی

 

 

* مطلب مرتبط: آیا هخامنشیان زرتشتی بوده اند؟


 


فرستادن با یاهو مسنجر اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در فرندزفید داغ کن - کلوب دات کام اشتراک در توییتر اشتراک با  google buzz اشتراک در | addit.ir

comment نظرات ()

برچسب:  خدا ، هخامنشیان
آیا هخامنشیان زرتشتی بوده اند؟
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                       روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩   |  ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ
 

 

در شروع به تحقیق در عقاید و مذهب هخامشنیان، اساسی ترین و مهم ترین مساله این است که بدانیم آیا در حقیقت شاهنشاهان هخامنشی پیرو دین زرتشت بوده اند یا نه؟ زیرا در صورت زرتشتی بودن آنان تا حدی تکلیف بررسی روشن و حل مساله آسان تر خواهد بود، ولی چه باید کرد که در این مورد نکات منفی بسیار بیش از نکات مثبت است و من نخست فهرست وار دلایل منفی دائر بر زرتشتی نبودن هخامنشیان را می شمارم که البته در مورد هر یک از آن ها دلایل و مطالب مفصلی می توان آورد که در این جا مجال آن کار نیست:

١. نامی از زرتشت در نوشته های هخامنشی برده نشده است و این نامعقول و تاحدی غیر ممکن است که بپذیریم مردمی طبق تعالیم پیغمبری زندگی کنند ولی در همه نوشته ها و آثار آنان نامی از موسس مذهب و پیام آورشان دیده نشود. گذشته از این در هیچ نوشته ای از مورخان کلاسیک یونان نه تلویحاً و نه تصریحاً اشاره ای به زرتشت به عنوان پیامبر هخامنشیان نشده است.

٢. نه در سنگ نبشته ها و لوحه ها، و نه در نوشته های تاریخ نویسان باستانی، از اوستا به عنوان کتاب دینی و آسمانی هخامنشیان نامی برده نشده و از مطالب و تعالیم آن یاد نشده است.

٣. به گواهی گات ها، زرتشت یکتاپرستی را تعلیم می داده است، در صورتی که بنابر مفاد سنگ نبشته ها و لوحه های هخامنشی و نوشته های مورخان قدیم، هخامنشیان به خدایان متعدد ایمان داشته اند.

۴. زرتشت در مراسم مذهبی خود صریحاً از قربانی خونین حیوانات منع اکید کرده است، در صورتی که هخامنشیان در مراسم مذهبی خود برای جلب رضایت خدایان مورد اعتقاد، گاو و اسب و شتر و گوسفند قربانی می کرده اند.

۵. نوشیدن ماده ی سکر آور هومه (Haoma) در مراسم مذهبی در تعالیم زرتشت منع و تقبیح شده است، در حالی که نوشیدن و نثار هومه در مراسم مذهبی هخامنشیان به شدت رواج داشته است.

۶. بنابر اصول مسلم دین زرتشتی، دفن مردگان در خاک در تمام طول تاریخ مذهب زرتشت ممنوع بوده و برای کسانی که این کار را انجام دهند کیفرهای سخت تعیین گردیده است؛ در صورتی که شاهنشاهان هخامنشی و مردم ایران در آن زمان، مردگان خود را در گورهای فردی و خانوادگی در سنگ و خاک دفن می کرده اند و به همین علت است که آرامگاه های شاهنشاهان هخامنشی برای ما باقی مانده ولی از آرامگاه های شاهنشاهان مقتدر ساسانی که کیش زرتشی داشتند، کمترین آگاهی نداریم.

٧. رابطه ای میان نام ها و القاب شاهنشاهان هخامنشی و دین زرتشتی وجود ندارد و از نام قهرمانان مذهبی زرتشتی به جز "ویشتاسپ" یا "گشتاسپ" که حامی زرتشت بوده است، هیچ اثر دیگری در آثار هخامنشی دیده نمی شود.

٨. می دانیم در اجتماعی که همه ی شئون زندگی تحت نفوذ و سلطه ی دین قرار داشت، نگاهداری حساب روز و ماه و سال و تعیین مواقع جشن ها و عیدهای مذهبی یکی از امور مهم کاهنان و مغان و موبدان و روحانیان به شمار می رفت، و هر دین و مذهبی مطابق روش و سازمان خود گاه شماری و تقویم مخصوص به خود داشت. بنابراین تقویم هر مردمی تا حدی می تواند یکی از راه های بازشناختن دین و اعتقادات و مراسم مربوط به دین آنان باشد. در این مورد نیز می دانیم که گاه شماری هخامنشیان غیر از گاه شماری اوستایی است و نامی از ماه های اوستایی در کتیبه ها و الواح پارسی باستان و ایلامی آن زمان دیده نمی شود، و به همین دلیل کاملا مشهود است که آیین ها و اعمال و اعیاد مذهبی مخصوص زرتشتی در میان هخامنشیان جاری نبوده است.

مرحوم "تقی زاده" ]گاه شماری ایران قدیم - تهران 1316و همچنین است نظر هیلدگارد لوی  Hildegarde Lewy [ و گایبار با همه کوشش و تحقیقاتی که به کار بردند سرانجام نتوانستند ثابت کنند که تقویم اوستایی جدید در دوره ی هخامنشیان وضع شده است.

٩. از اصول عقاید خاص زرتشتی و اصطلاحات معمول در آن، مثل اَمورت سپــِنتَه و اَمِشاسپــِنتَه و یَزَتــَه و اَنگرَمینو و غیره اثری در نوشته و عقاید هخامنشیان دیده نمی شود.

١٠. توصیفی که هرودوت و دیگران از دین ایرانیان عهد هخامنشی می کنند، هیچ نشانی از دین زرتشتی در آن پیدا نیست و اغلب شواهدی از شرک و چند خدایی بودن ایرانیان به دست می دهند و به نوعی آیین مزدایی اشاره می کنند که هیچ ربطی به زرتشتی گر ندارند.

اما آنچه در میان عقاید هخامنشیان و آیین زرتشتی مشترک است و تا حدی می تواند آن ها را جزو دلایل مثبت به شمار آورد،

  • نخست عبارت است از اشتراک در نام اهورامزدا که نام معبود پیروان هر دو مذهب است.
  • دوم اشتراک در نام مهر و اناهید است که در نزد هخامنشیان از بـَـغان (خدایان) و در نزد زرتشتیان جزو فرشتگان (یــَـــزَتَ) به شمار می روند.
  • سوم پرستش و نیایش در برابر آتش و بر پا داشتن آتشکده ها است.

 

اما به صرف اشتراک در این موضوع ها نمی توان حکم به زرتشتی بودن هخامنشیان داد، زیرا دلایل بسیار که در این جا مجال گفتن آن ها نیست، پرستش اهورامزدا، سابق بر دین زرتشتی است و مقام مهر و اناهید نیز در این دو اعتقاد متفاوت است، و نیایش در برابر آتش و بر پا داشتن آتشکده ها نیز یک رسم بسیار کهن آریایی است که در میان همه ی مذاهب ایران قدیم مشترک بوده و اختصاصی به دین زرتشت ندارد. اما از موضوع اَرته (Arta (=اشا)) چون به بحث مفصلی نیاز دارد، در این جا صرف نظر می کنم و آن را به کتابی که در این زمینه نوشته خواهد شد، وا می گذارم.

با این مقدمه که فهرست وار برشمردم، این سوال پیش می آید که اگر هخامنشیان زرتشتی نبوده اند، پس چه دینی داشته اند و پیرو کدام آیین و مذهب بوده اند؟

 

***

 

اما بررسی هایی که من در شناسایی ریشه ی دین هخامنشیان از راه هنر و سمبولیسم و ایکونوگرافی آنان انجام داده ام، سرانجام به این نتیجه رسیده ام که هخامنشیان به دلایل متعدد فراوانی به ((تثلیثی)) از خدایان عقیده داشته اند، که اهورامزدا در راس و مهر و اناهید در زیر دست او قرار می گرفته اند و همه ی رموز و اشارات و نوشته های کتیبه ها و مورخان یونانی ما را کاملا به قبول یک چنین عقیده ای برای هخامنشیان راهنمایی می کنند.

اما بی گمان در طرح این نظر، سوالی پیش خواهد آمد که دلیل اینکه هخامنشیان سه گانه پرست بوده اند و خدایانشان محدود به اهورامزدا و میتره و اناهیتا بوده و به جز آنان خدایان دیگری نداشته اند چیست؟ و در مورد تعداد معبودهای آنان از کجا به چنین عقیده ای می توان رسید؟

در جواب به این پرسش باید بگویم که اگر اندکی دقت و نکته سنجی به کار بریم، خواهیم دید که دلیل سه گانه پرستی هخامنشیان از نوشته ها و آثار خود آنان به دست می آید واحتیاج چندانی به جستجوهای فراوان و اقامه ی دلایل دیگر نیست.

برای مثال، اگر ما متن کتیبه ها را نیک بررسی کنیم، دیده خواهد شد که در هرجا که اهورامزدا تنها نام برده شده، اغلب به مهر و اناهید با عبارت بغان و بغان دیگر اشاره گردیده است، ولی در جایی که هر سه خدا را با هم نام برده اند، مطلقا اشاره ای به بغان دیگر نشده است.

پس از سیاق عبارت وطرز نوشتن و نام بردن خدایان، کاملا معلوم می شود که عبارت ((خدایان دیگر)) در کتیبه های آریارمنه و داریوش و خشایارشا و دیگران منحصرا برای اشاره به این دو خدا، یعنی مهر و ناهید است و بس، وگرنه می باید لااقل درجایی و کتیبه ای عبارت خدایان دیگر پس از نام این دو یا هر سه خدا می آمد تا بدان وسیله اشاره ای به وجود خدایانی جز این سه خدا کرده می شد.

در اینجا باید یادآوری کنم که آنچه تاریخ نویسان کلاسیک یونان، درباره ی تعداد خدایان هخامنشیان یاد کرده اند، خالی از ابهام و اشتباه نیست، زیرا آنان گاهی آتش و آب و باد و خاک (عناصر) و غیره را نیز در ردیف مقدسات و خدایان سه گانه برشمرده اند، ولی اگر در عبارات آن ها دقت کنیم دانسته خواهد شد که همیشه  آن مقدس ها را با نام عنصریشان نامیده اند، و هیچگاه مانند اهورامزدا و میترا و اناهیتا نام مخصوصی برای آن ها ذکر نکرده اند، زیرا عناصر چهارگانه یا بعضی گیاهان و موجودات دیگر، فقط مورد احترام و تقدیس آنان بوده است و هیچگاه به صورت خدا یا به نام پروردگار مورد پرستش و نیایش قرار نمی گرفته اند.

گذشته از این دلایل، دیده می شود که در میان سمبل های مورد استفاده ی هنرمندان دوره ی هخامنشی، به بیش از سه دسته سمبل های مشخص که مربوط به اهورامزدا و مهر و اَناهید می باشند، به سمبل های دیگری برنمی خوریم تا به علت وجود آن ها در آثار هخامنشی، تعداد خدایان را بیش از این سه خدای معروف تصور نماییم ... در اینجا بدون شرح و بسط زیاد، سمبل های مختلف این سه خدای هخامنشی را که با دلایل متعدد در انتساب آن ها به این خدایان تردیدی نیست فهرست وار برمی شماریم و اقامه دلیل در مورد آن ها را به کتابی که به چاپ خواهد رسید وامی گذارم.

 

« اهورامزدا »

آسمان با آنکه بنابر مفاد کتیبه ها، آفریده ی اهورامزداست، ولی گاه مکان و جامه و مظهر خود اوست. بنابر مبنای همین عقیده است که هرودوت می نویسد که زئوس و اهورامزدا نامی است که ایرانیان به فلک الافلاک  (یا به عبارت دیگر تمامی دایره آسمان) می دهند. گذشته از آسمان که مهم ترین نماد (سمبل) اهورامزداست، از ستارگان، سیاره ی مشتری از عناصر باد یا هوا، از جانوران شاهین، از گیاهان سرو و گل لوتوس، از رنگ ها، رنگ آبی آسمانی و فیروزه ای و سبز و از فلزات سرب، سرانجام از صورت بشری قیافه ی پیرمردی کامل با ریش بلند و مقطع و کلاه و جامه ی پارسی (شبیه شاه) جزو سمبل های اهورامزدا شمرده می شود. البته همانگونه که هرودوت اشاره کرده است، هیچکدام از این اشکال و نمادها جنبه ی بت و صنم را نداشته و پرستیده نمی شده است، بلکه وسیله ای بوده برای بیان مفهوم پروردگار و خالق کل در آثار مادی غیر از راه خط و نوشته.

 

« میترا »

میتره نام دومین خدای مورد پرستش هخامنشیان است... در آثار هخامنشی برای مهر نیز نمادهای چندی معمول بوده است چون این رب النوع بنابراین بُعد از ((نور مطلق)) که در کائنات موجود است، بزرگترین منشا نور در جهان که خورشید است مظهر او محسوب می گردید، از اینجا نقش قرص خورشید یکی از نمادهای اوست. در روی زمین آتش که یکی از عناصر چهارگانه است به علت اینکه منبع نور و روشنایی و گرما و پیک خدایان است، به نام مظهر این خدا مورد تقدیس و احترام است، و رنگ های سرخ و زرد و نارنجی و طلایی آن نیز از رنگ های منسوب به مهر شمرده می شود. از میان جانوران، قوی ترین جانور، یعنی شیر، منسوب به مهر است و از قدیم ترین زمان ها ارتباط نجومی بین شیر و خورشید را می شناختند و قسمتی از این انتساب نیز از آن بابت است. گذشته از این ها اسب نیز از حیوانات منتسب به مهر است و برای او مورد قربانی قرار می گرفته است. از میان گیاهان، غنچه ی لوتوس یا نیلوفر آبی و درخت و گل ارغوان (به گفته پروفسور جکسن) و گل آقتابگردان قدیم و شاید هم درخت خرما ((نخل)) منسوب به این خدا و شکل آن ها از سمبل های این خداست. از میان فلزاتی که هخامنشیان می شناختند، طلامنسوب به مهر بود و اثرات این انتساب تا زمان ما نیز در نجوم و کیمیاگری باقی است. اما سمبل انسانی میترا ، جوانی زیبا و خوشرو و قوی هیکل است با جامه ی پارسی و تاج پارسی (مانند ولیعهدهای هخامنشی) که کمانی با سه چوبه ی تیر در دست دارد.

 

« آناهید »

سومین و آخرین خدای مورد پرستش هخامنشیان به موجب متن های متاخر هخامنشی اناهیته است. اناهید(آناهید) ربت النوع آب های زمینی و آسمانی، فراوانی و نعمت و شکوه زندگی و زاد و ولد و مربی گیاهان و ستوران است. از ترکیب و معنای نام اناهیته که به معنی پاک دامن و بی آلایش است، می توان به اساس اعتقاد هخامنشیان در مورد این ((بغ بانو)) پی برد، و اینکه گاهی او را با ایشتار Ishtar و یا با ونوس و آفرودیت Aphrodite که به صورت زنان بدکاره ی بلهوس تصویر می شده اند اشتباه کرده و مقایسه نموده اند، جز هم جنسی و تشابه برخی وظایفشان در عالم خدایی علت دیگری تصور نمی توان کرد. زیرا این خدای ایرانی با خدایان مونث سامی و یونانی بسیار فرق دارد و قابل قیاس نیست.

هخامنشیان برخلاف سامی ها و یونانی ها که زهره را ستاره ی مخصوص ایشتار و ونوس می دانستند و علامت آنان شکل این ستاره بود، از اجرام سماوی، ماه را بیشتر به شکل هلال و گاه به شکل بدر (ماه پر) به این خدا منسوب می داشتند. از عناصر چهارگانه، آب منسوب به اناهیتاست و متفرعات آن از باران و برف و تگرگ و ژاله نیز؛ همچنین از ستوران گاو و شاید هم قوچ یا هر حیوان شاخداری به چندین علت و تناسب که در اینجا مجال گفت و گوی آن ها نیست، سمبل این خداست. رنگ سفید از میان رنگ ها مخصوص به بغ بانو اناهید است. از فلزات نقره منسوب به اوست. ناهید در شکل و هیکل و سمبل انسانی خود، زنی زیبا و خوش اندام و بلند بالا مجسم و تصور می شده است. در آثار هخامنشی تصویر ناهید به صورت زنی زیبا با موها و گیس های بافته ی بلند و سینه ی برجسته با جامه ی پارسی و تاج کنگره دار (به صورت ملکه های هخامنشی) نشان داده شده است. به هر حال گفتنی در این مورد زیاد است و ما به علت کمبود وقت از آن ها صرف نظر می کنیم.

 

منبع:

(پرتوی نوین بر دین هخامنشیان)

ششمین کنگره ی جهانی باستان شناسی و هنر ایران

یحیی ذکا / (آکسفور 1972)

برگرفته شده از کتاب تاریخ مطالعات دین های ایرانی

نوشته و تحقیق: هاشم رضی

 

 


 


فرستادن با یاهو مسنجر اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در فرندزفید داغ کن - کلوب دات کام اشتراک در توییتر اشتراک با  google buzz اشتراک در | addit.ir

comment نظرات ()

برچسب:  هخامنشیان ، خدا
افسانه شینتو (پیدایش ژاپن)
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                       روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩   |  ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ
 

کلمه ی شینتو که در اصل از لغت چینی "شن تائو" گرفته شده است به معنی ((طریق خدایان)) است. سراسر ایمان و عقیده ی مذهبی قوم ژاپن در ازمنه ی (زمان ها) باستانی تحت این کلمه مندرج است و در اساطیر آن قوم، طی افسانه ای جالب، سرگذشت اصل و مبدا آن سرزمین و آن مردم و پیدایش خاندان سلطنتی آن قوم بیان شده و در کتابی به نام "کوژیکی" (Kojiki) بسیاری از اساطیر باستانی، مذکور است، و آن کتاب از قرن هشتم میلادی به جا مانده و اکنون به دست ما رسیده است و خلاصه ی آن افسانه از این قرار است:

جزایر ژاپن آفریده ی خاص خدایان است. در ابتدا عالم وجود، به صورتی آشفته درهم آمیخته بود و در طول ایام آسمان و بحر محیط از یکدیگر جدا شدند و خدایان چند در کیهانی مه آلود و مبهم و تیره نمایان گشتند و به تدریج نابود گردیدند تا سرانجام در صحنه ی هستی فقط دو خدای قادر توانا باقی ماندند، که آنها جزایر ژاپن و ساکنان آن را آفریدند.

این دو آلهه (جمع اله، خدایان) یکی مذکر بود به نام ایزاناگی (Izanagi) و دیگری مونث موسوم به ایزانامی (Izanami). پس، آن هر دو پلی متحرک بین زمین و آسمان (احتمالا به صورت رنگین کمان) خلق کردند. در آن هنگام جهان به صورت شورابه ای غلیظ بود و ایزاناگی از فراز پل فرود آمد و نیزه ی جواهر نشان خود را در آن شورابه فرو برده، آن را به هم آمیخت و آن قدر این عمل را ادامه داد تا غلظت یافت، جمود حاصل کرد، پس نیزه ی خود را از آن بیرون آورد. مایعی که از نوک آن فرو می ریخت بر روی هم گرد آمده، به صورت جزیره ای در آمد، پس آن دو خدای نر و ماده برفراز آن جزیره رفته، ساکن گشتند.

خدای ماده، ایزانامی، در آنجا بزایید و از زهدان او هشت جزیره ی دیگر به دنیا آمد. سپس از آن دو، سی و پنج آلهه ی متعدد دیگر به وجود رسیدند که آخرین آنها خدای گرما، موسوم به "کاگو-تسوچی" (Kagutsuchi) بود. این خدا، در هنگام ولادت، مادر خود را از شعله ی وجود خویش بسوزانید. ایزاناگی از این سبب آنچنان غضبناک شد که کاگوتسوچی را به یک ضربت شمشیر از پای درآورد و جسدش را پاره پاره ساخت. لیکن از هر قطعه ی جسد او بر فراز دریا جزایر دیگر به وجود آمد.

همین که خدای مادینه، ایزانامی، در این عالم بمرد، به عالم سُفلی (پایین) افتاد که آن را سرزمین "یومی" (Umi) گویند و پس از چندی در وقت معین ایزاناگی، یعنی خدای نرینه، در پی ایزانامی به همان عالم تحتانی فرو رفت به امید آنکه آن خدای مادینه را یافته، بار دیگر به عالم عـِلوی (بالا) بازگرداند، ولی چون دیرتر از وقت و موقع برسید، جسد ایزانامی به کلی انحلال یافته و صورتی زشت حاصل کرده بود. چون شوی به نزد او رسید در آن ظلمات، به ایزاناگی گفت که به او نظر نکند. لیکن ایزاناگی نهانی گوشه ی شانه ای چوبین را که زلف خود را به آن شانه می زد با آتش برافروخت و در پرتو آن بر جسد ایزانامی نظر افکند و مشاهده کرد که به صورت زشت و هولناک از پا در افتاده و کرم ها و خرندگان پیکر او را احاطه کرده اند. آن خدای مادینه که منظر قبیح خود را در مِرآی (مرأی، منظر، چشم انداز) شوی دید، فریاد منکر بر آورد که مرا شرمسار و سرافکنده ساختی، چندانکه خدای نرینه از هول فرار کرد.

پس، ایزانامی روح زشت پیکر و قبیح یومی را به تعاقب (کسی را دنبال کردن) او فرستاد و بعد از آن هشت خدای صاعقه را، که از جسد هولناک او به وجود آمده بودند، پی در پی به دنبال او گسیل داشت و بدین نیز اکتفا  نکرد و 1500 روان شیطانی سفلی را به جنگ او فرستاد. ایزاناگی با همه ی آنها در جهان علوی بجنگید و آنها را شکست داد. ناگزیر، ایزانامی خود با همان پیکر زشت و جسم منکر به رزم او آمد، ولی در این هنگام ایزاناگی از جهان سفلی گذشت و به عالم علوی رسیده بود. پس صخره ای گران (سنگین) را که 1000 مرد از عهده ی حرکت آن بر نمی آمدند، برداشت و دروازه ی جهان را با آن مسدود ساخت و راه را به روی ایزانامی فروبست و آن دو خدای مذکر و مونث، که روزگاری زن و شوهر یا حبیب و محبوبه بودند، در دو طرف آن سنگ ایستاده، با سخنان غضب آلود یکدیگر را برای ابد بدرود گفتند.

در آن حال ایزاناگی (خدای مرد)، که به واسطه ی سفر به عالم سفلی سراپا آلوده و چرکین شده بود، بر آن سر شد که در بحر محیط (دریای پیرامون) فرو رفته، غسلی کند و اندام خود را فرو شوید. پس، کمربند و عصا و دیگر جامه های خود را به یک سو افکند و خود در دریای بزرگ غوطه ور گردید و هر یک از قطعات جامه ی وی به صورت خدایی در آمد.

در کتاب کوژیکی مسطور (نوشته شده) است که چون این خدای نرینه، یعنی ایزاناگی، در بحر محیط غوطه زد و به رسمی که هنوز نزد مردم ژاپن معمول است غسل را به جای آورد و بدن را از آلایش عالم سفلی پاک و مطهر ساخت، از گوشه ی چشم چپ او بزرگترین و مهمترین الاهه به وجود آمد که او را "آماتِراسو" (Amaterasu) الاهه ی خورشید گویند. با پیدایش این پیکر الاهی، بزرگترین حادثه ی عالم خلقت به وقوع پیوست. پس چون بار دیگر غسل کرد خدای دیگری از گوشه ی چشم راست او به نام "تسوکی-یومی" (Tsukuyomi) یا الاهه ی ماه به ظهور رسید و از منخَرَین (دو سوراخ بینی) او خدای طوفان به نام "سوسا-نو-وو" (Susanoo) خلق شد، و این خدایان هر یک  در قبه ی آسمان بر مسند جلال خود آرام گرفتند.

چند سالی برآمد. روی الاهه ی آفتاب، آماتراسو، از فراز فلک بر عرصه ی خاک نظر افکند و مشاهده نمود که بر روی جزایر در مدنظر او، آشفتگی بسیار و اختلال فراوان موجود است و یکی از فرزندان خدای طوفان بر آن خاک حکومت می کند. از این رهگذر دلگیر و غمگین شد، پس به نبیره ی خود که "نی نی جی" (Ninigi) نام داشت امر فرمود که از آسمان به زمین فرود آمده و به آن جزایر برود و از جانب وی در آنجا حکم فرمایی کند. کلماتی که الاهه ی آفتاب به نبیره ی خود گفته جزو ادعیه مقدس مردم ژاپن است و هنوز هر طفل خردسال آن را از بر داشته ، تکرار می کند. در آنجا می گوید:

((در این سرزمین بارور و سبز، و در آن مزارع برنج های تازه، باید فرود آیی و کار آنجا را به سامان آوری)).

نی نی جی فرمان مادربزرگ خود را اطاعت کرد و نخست به جزیره ی کیوشو فرود آمد و در آنجا روزگاری بزیست. فرزند زاده ی او ژیموتنو اولین خدایی است که در پیکر آدمیان مجسم گشته، صورت امپراتوری ژاپن گرفت و از جزیره ی کیوشو به قلب جزایر ژاپن تاخت و جزیره  هوندو را مسخر کرد و تختگاه خود را در آنجا قرار داد. بر حسب روایات افسانه آمیز، این واقعه 660 سال قبل از میلاد به وقوع پیوست. در طول این مدت، به تفاریق خاندان بزرگان و اشراف ژاپن و بالاخره عامه مردم از خدایان دیگر زاییده شدند و در آن جزایر سکنا گرفتند.

از این افسانه ها که دز خاطر و ضمیر مردم ژاپن متمکن است معلوم می شود که آن مردم نه تنها امپراتوران خود را بلا واسطه فرزند خدای آفتاب، آماتراسو، می دانند بلکه معتقدند همه ی آن جزایر و مردم آن از مبدا و منشا الاهی علوی نشات گرفته است. نکته قابل توجه این است که این داستان را خاص کشور ژاپن می دانند و هیچ کشور دیگر را مشمول آن قرار نمی دهند؛ از این رو پرستش آلهه متعدد در آن دیار، اصلی اصیل دارد و عدد خدایان آن قوم از حد شمار و حساب بیرون است و از آنجاست که از دیرباز ژاپنیان باستانی کشور خود را ((سرزمین خدایان)) نام نهاده اند و عدد آنها را به هشتاد گروه و بعد به هشتصد گروه، هر گروه شامل هزاران خدا به حساب آورده اند که در راس آنها الاهه آفتاب، آماتراسو، قرار دارد و معبد او در شهر ایزه مقدسترین معابد آن کشور به شمار است. همراه الاهه ی آفتاب خدایان دیگر، مانند تسوکی- یومی الاهه قمر، و سوسا-نو-وو  خدای موذی طوفان، و خدایان دیگر به نام باروری و فراوانی و خدایان اطعمه و اشربه و خدایان امراض و ستارگان و دریاها و رودخانه ها و بندرها و خدایان مه و میغ و خدایان اشجار و اوراق و آلهه سنگ ها و غیره و غیره به وجود آمده اند که هر یک وظیفه معینی دارند و به تشریفات و رسوم خاصی مورد عبادت قرار می گیرند.

 

منبع: تاریخ جامع ادیان، بخش سوم : خدایان خاور دور/ شینتو 

جان بی ناس

ترجمه علی اصغر حکمت (سال 1345)

 

 


 


فرستادن با یاهو مسنجر اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در فرندزفید داغ کن - کلوب دات کام اشتراک در توییتر اشتراک با  google buzz اشتراک در | addit.ir

comment نظرات ()

برچسب:  خدا ، آفرینش ، داستان
مرگ سرخ
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                       روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧   |  ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ
 

 


... عصری است که اندیشه ها فلج است، شخصیت ها فروخته شده اند، وفاداران تنها هستند، پارسیان گوشه گیر، جوانان یا مایوس یا فروخته شده یا منحرف، و گذشتگان و بزرگان گذشته، یا شهید شده یا خاموش و خفه شده و یا فروخته شده؛ و عصری است که در میان توده هیچ آوایی و ندایی دیگر بلند نیست. قلم ها را شکسته اند، زبان ها را بریده اند، لب ها را دوخته اند، و همه ی پایگاه های حقیقت را بر سر وفادارانش ویران کرده اند.

... "جاهلیت جدید" سیاه تر و وحشی تر و سنگین تر از "جاهلیت قدیم"، و دشمن اکنون هوشیار تر و چیره تر و پخته تر از پیش و در میان مردم آگاه، تجربه ها همه تلخ و ثمره ی همه قیام ها، شکست و شهادت! ناگهان جرقه ای در ظلمت، انفجاری در سکوت! سیمای تابناک "شهیدی که زنده بر خاک گام بر می دارد"؛ از اعماق سیاهی ها، از انبوه تباهی ها! چهره ی روشن و نیرومند یک "امید"، در شب ظلمانی "یأس"!

... مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است. مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را، و مکه ی ابراهیم را، و کعبه ی به بند ِ نمرود کشیده را، و اسلام را، و پیام محمد (ص) را، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و در بند کشیدگان را و ...

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است. بار سنگین همه ی این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی می کند. او وارث رنج بزرگ انسان است. تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و ... تنها وارث محمد و ...

مردی تنها؛ اما، نه! دوشادوش او، زنی نیز از خانه ی فاطمه بیرون آمده است. گام به گام او. نیمی از بار سنگین رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است.

 

... جز مرگ سلاحی ندارد! اما او فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را، در مکتب حیات خوب آموخته است.

... و حسین وارث آدم (که به بنی آدم زیستن داد) و وارث پیامبران بزرگ (که به انسان "چگونه باید زیست" را آموختند) اکنون آمده است تا در این روزگار، به فرزندان آدم، "چگونه باید مرد" را بیاموزد! حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا "زنده بمانند"، چه (زیرا)،  کسانی که گستاخی آن را ندارند که "شهادت" را انتخاب کنند، "مرگ" آنان را انتخاب خواهد کرد!

... در چنین روزگاری است که "مردن"، برای یک مرد، تضمین "حیات"  یک ملت است، شهادت او، مایه ی بقای یک ایمان است؛ گواه آن است که جنایتی بزرگ، فریبی بزرگ، غصب و قساوت و جور حاکم است. شاهد اثبات حقیقتی است که انکار می شود، نمونه ی وجود ارزش هایی است که پامال می گردد، از یاد می رود و بالاخره اعتراض سرخی است بر حاکمیت سیاه، فریاد خشمی است بر سر سکوتی که همه ی حلقوم ها را بریده است.

... ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی، تا با هر قطره خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی؛ ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما، به تو و خون تو محتاج است.

 

... چه هوشیارانه دگرگون کرده اند پیام حسین را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدانش را، پیامی که خطاب به همه ی انسان ها است. اینکه حسین فریاد می زند (پس از اینکه همه ی عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند) فریاد می زند که:

 

آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟

هل من ناصر ینصرنی؟

 

مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سوال، سوال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ی ماست، و این سوال انتظار حسین را از عاشقانش بیان می کند، و دعوت شهادت او را به همه ی کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند اعلام می نماید.

اما این دعوت را، این انتظار یاری از او را، این پیام حسین را (که شیعه می خواهد و در هر عصری و هر نسلی شیعه می طلبد) ما خاموش کردیم، به این عنوان که به مردم گفتیم که حسین اشک می خواهد، ضجه می خواهد و دگر هیچ؛ پیام دیگری ندارد. مرده است و عزا دار می خواهد ... آری اینچنین به ما گفته اند و می گویند.

 

... و شهید قلب تاریخ است؛ همچنان که قلب به رگ های خشک اندام، خون حیات و زندگی می دهد، جامعه ای که رو به مردن می رود، جامعه ای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست داده اند، و جامعه ای که به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعه ای که تسلیم را تمکین کرده است، جامعه ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است، و جامعه ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است، شهید همچون قلبی به اندام های خشکِ مرده ی بی رمق جامعه، خون خویش را می رساند و بزرگترین معجزه ی شهادتش این است که به یک نسل ایمان جدید به خویشتن را می بخشد. شهید حاضر است و همیشه جاوید!

 

حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه ی اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت جهاد کردند؛ این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند. مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همه ی حج گزاران تاریخ، نماز گزاران تاریخ، مومنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه ی خدا، با خانه ی بت مساوی است.

در آن لحظه که حسین حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد، کسانی که به طواف همچنان در غیبت حسین ادامه دادند، مساوی هستند با کسانی که در همان حال، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند!

... آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند، این ها با هم برابرند، هر سه یکی اند: چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او، چه آنهایی که در هوای بهشت به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت حسین را تنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه ی محراب ها و زاویه ی خانه ها به عبادت خدا پرداختند، و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا که حسین حضور دارد (و در هر قرنی و عصری حسین حضور دارد) هرکس که در صحنه ی او نیست، هرکجا که هست، یکی است، مومن و کافر، جانی و زاهد یکی است.

... هر انقلابی دو چهره دارد: خون و پیام! رسالت نخستین را حسین و یارانش امروز گزاردند، رسالت خون را. رسالت دوم، رسالت پیام است، پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است. زبان گویای خون های جوشان و تن های خاموش، در میان مردگان متحرک بودن است. رسالت پیام از امروز آغاز می شود، این رسالت بر دوش های ظریف یک زن، زینب؛ (زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است) و رسالت زینب دشوارتر و سنگین تر از رسالت برادرش.

... رسالت زینب پیامی است به همه ی انسان ها، به همه ی کسانی که بر مرگ حسین می گریند، و به همه ی کسانی که در آستانه ی حسین سر به خضوع و ایمان فرود آورده اند، و به همه ی کسانی که پیام حسین را که "زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد" معترفند، پیام زینب به آنهاست که:

"ای همه! ای هرکه با این خاندان پیوند و پیمان داری، و ای هرکس که به پیام محمد مومنی! خود بیاندیش و انتخاب کن! در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمده ای، پیام شهیدان کربلا را بشنو، بشنو که گفته اند: کسانی می توانند خوب زندگی کنند که می توانند خوب بمیرند.

بگو ای همه ی کسانی که به پیام توحید، به پیام قرآن، و به راه علی و خاندان او معتقدید، خاندان ما پیامشان به شما، ای همه ی کسانی که از پس ما می آیید! این است که این خاندانی است که هم هنر خوب زیستن را به بشریت آموخته است و هم هنر خوب مردن را، زیرا هرکس آنچنان می میرد که زندگی می کند.

و پیام اوست به همه ی بشریت که اگر دین دارید، دین، و اگر ندارید، حریت (آزادگی بشری) مسئولیتی بر دوش شما نهاده است که به عنوان یک انسان دیندار، یا انسان آزاده، شاهد زمان خود، و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است، باشید، که شهیدان ما ناظرند، آگاهند، زنده اند و همیشه حاضر و نمونه عمل اند و الگوی اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند."

 

... آنچه می خواستم بگویم حدیث مفصلی است که در این مجمل می گویم به عنوان رسالت زینب، پس از شهادت که:

آنها که رفتند کاری حسینی کردند،

 و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند،

 وگرنه یزیدی اند!

 

 

 

منبع: کتاب امام حسین (ع)

نوشته دکتر علی شریعتی


 


فرستادن با یاهو مسنجر اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در فرندزفید داغ کن - کلوب دات کام اشتراک در توییتر اشتراک با  google buzz اشتراک در | addit.ir

comment نظرات ()

مُغان
نویسنده وبلاگ : حمیدرضا عابدینی                                                                                       روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧   |  ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ
 

 

آیین مغان: قبل از ظهور زردشت (زرتشت) در اوایل هزاره ی اول قبل از میلاد، یعنی پیش از آوردن اوستا و تاسیس کیش مَزدََیــَسنی و قبل از تشکیل سلطنت ماد، در نزد بومیان غیر آریایی ایران، دینی معمول و مجری بوده است که از آن به ((آیین مغان)) تعریف کرده اند.

کلمه ی مغ، مگوش (Magush) به زبان فُرس (جمع فارسی) قدیم، مگاو ((Magay در اوستا (یسنا فصل 45/7) در تِلو (پیرو) کلام فقط در یک جا ذکر شده و آن را به معنی ((خادم)) و ((چاکر)) استعمال کرده است و از اینجا معلوم می شود که بعد از غلبه ی آریان های شمالی مهاجم، ساکنین اصلی بومی را مانند دیگر ممالک، که مورد حمله و هجوم آریان ها شدند، مُسَخر خود کرده و آن ها را به فرمانبرداری و چاکری خود گماشته بودند. ظاهراً مغ ها مانند عیلامی ها از سکنه ی قدیم ایران بوده اند و به هیچ یک از دو نژاد آریایی و سامی تعلق و بستگی نداشته اند. به ظن قوی آنان با سکنه ی قدیم هند، دراویدیان ها (Dravidians) ظاهرا از یک نژاد می باشند.

 

در کتیبه ی داریوش: یکی از اسناد ایرانی راجع به این طایفه، همانا کتیبه ی داریوش کبیر در بیستون است که در آنجا از مغ ها یاد کرده و می گوید گواماتا (Gaumata) (گئومات) از جماعت مغ ها بوده و می خواسته است سلطنت را غصب کند و خانواده ی هخامنشی پارس را براندازد و شاهنشاه بر او غلبه یافت و جمع کثیری از مغ ها را به قتل رسانیده، خاندان خود را از خطر آنان نجات داد، ولی این کتیبه از رسوم و عادات ایشان ذکری نمی کند.

 

در منابع عبری: در منابع عبری و صحف انبیای بنی اسراییل که قبل از اسارت بابل و یا در همان ازمنه (زمان ها) به تحریر آمده در چند مکان، اجمالا (خلاصه) و به طور ضمنی (در میان سخن) از مغ ها یا مگوش ها، ذکری رفته است. از آن جمله در کتاب ارمیاء نبی (39/13) به وجود یک صاحب منصب مجوسی در دستگاه نبوکدنسار  (بخت النصر) پادشاه بابل اشاره می کند (در حدود 600 ق.م.) معلوم می شود که آن جماعت در آن ازمنه، قبل از طلوع دولت پارسیان، نفوذ و پیشرفتی در تختگاه بابل داشته اند.

همچنین در انجیل متی (2/1) آنجا که می گوید: ((مقارن تولد عیسی چند مرد مغ از مشرق زمین به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولود که پادشاه یهود است؟ زیرا که ستاره ی او را در مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم ...)) و نیز در کتاب اعمال رسولان که در قرن اول میلادی نگارش یافته (باب 13/6 و باب 8) مغ به معنای ((جادوگر)) استعمال شده است.

 

در قرآن مجید: در قرآن مجید کلمه ی المجوس آمده است در این آیت: ((ان الذین آمنوا و الذین هادوا و الصابئین و النصاری و المجوس و الذین اشرکوا ان الله یفصل بینهم یوم القیمه ...)) (الحج 22/17) در این آیت آن ها را در عرض یهود و نصاری قرار داده و از صف مشرکین خارج فرموده است.

هرچند غالب مفسرین کلمه ی مجوس را به معنای زردشتی ((گبر)) تفسیر کرده اند ولی مسلماً آن کلمه ی معرب مگوش فُرس قدیم و مگاو اوستایی و مگوسیا پهلوی است که در زبان فارسی امروزه صورت ((مغ)) گرفته است. علاوه بر قرآن در اشعار عرب جاهلی نیز کلمه ی المجوس کما بیش دیده می شود.

چون منابع شرقی اطلاع کاملی از این طایفه و رسوم و آداب دینی و معتقدات ایشان به دست نمی دهد، ناگزیر باید به آنچه مورخین و نویسندگان کلاسیک یونانی در باب آن گروه و عقاید آن فرقه نوشته اند اکتفا نمود.

 

منابع یونانی – معتقدات مغان: در منابع یونانی از همه بهتر کتاب هرُودُوت است (فصل اول، 101). از این نوشتجات چنین بر می آید که فرقه مگوش یا مغان قبل از تهاجم آریان ها, ریاست مذهبی بر سکنه ی بومی قدیم ایران داشته اند و همچنین در دوران سلطنت ماد گروه یا فرقه ی برگزیده و نیرومندی بوده اند، اما چون نوبت پادشاهی به پارس رسید نفوذ و اقتدار ایشان کاسته گشت، لیکن پس از ظهور زردشت و انبساط دین مَزدَیــَسنی بسیاری از اصول عقاید آنان در جامعه ی دین زردشتی باقی ماند که از آن جمله است احترام به عنصر آذر یا آتش، که پارسیان نیز آن را مورد احترام و پرستش قرار دادند.

هردوت می گوید که مغان در ایران عناصر اربعه (چهارگانه) یعنی آتش و خاک و آب و باد را مورد عبادت و تقدیس قرار داده و معبد مخصوص آذر یا آتشکده داشته که آن ها را در محل مرتفعی در شهر و بلد می ساخته اند و شعله ی آن را دائما و اتصالا در شب و روز فروزان نگاه می داشته. از آنجاست که حافظ در اشعار خود که غالبا تلمیح به مغان کرده است، در بیتی لطیف چنین می گوید:

از آن به دیر مغان عزیز می دارند / که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

 

برای آنکه چهار عنصر مقدس طبیعت آلوده و نجس نشوند، مغان اجساد اموات را که نزد ایشان شی ای ناپاک و مورد رعب یعنی تابو بوده است در خاک دفن نمی کرده و مانند هنود (هندی ها) آن را نمی سوزانده، بلکه کالبد مرده را در معرض هوا می گذاشته اند تا طیور و درندگان لاشخوار آن را ببلعند. رسم ساختن ((برج خاموشان)) در آغاز از ایشان معمول گردیده، این رسم همچنان در نزد زردشتیان نیز بعد ها مُتــّبع و متداول گشت.

بعضی از محققین جدید بر آنند که مبدا اعتقاد به دوگانه پرستی یعنی ایمان به خدای خیر و نور، در برابر خدای شر و ظلمت، عقیده ایست که از مغان باستانی باقی مانده است. زیرا در گاتا ها که قدیمی ترین قسمت اوستا و صرفا ایرانی الاصل است، کمتر تصریح به مبدا ثنویت و دوگانگی دیده شده است و حتی از نام اهرمن بر سبیل اتفاق و ندرت در آن کتاب ذکری رفته است (یسنا 45/2). ولی مغ ها اهریمن را در برابر اهورامزدا فاعلی مستقل و نیرویی قادر و جاویدی می دانسته اند.

پلوتارک مورخ یونانی ذکر می کند که آنان به نام اهرمن قربانی ها می گذرانیده و عقیده ی ثابت و صریحی برای قدرت و توانایی دو فاعل و خالق خیر و شر متساویا در عالم هستی قائل بوده اند. این به عقیده ی قدیم زرتشتی که همه چیز را مخلوق خدای نیکی (اهورامزدا) می داند و در پایان کار نیز او را بر اهرمن پیروز می شمارد مباینت (تفاوت) واضح دارد.

همچنین بر حسب روایات یونانی عقیده یه رستاخیز یعنی بعث بعدالموت که پس از آن ارواح دارای وجودی جاویدانی می شوند از اصول و مبادی بوده است که نزد مغان رواج داشته و بعداً به ادیان دیگر سرایت نموده است.

یکی از مَبادی قدیمه ایشان که نزد زردشتیان نیز متداول شده مساله عبادت آفتاب است و مخصوصاً آن رسم که در هنگام ستایش آفتاب شاخه های سبزی در برابر چهره و بینی خود نگاه می داشته اند. ظاهراً مراسم معروف به ((برسوم)) (Barsom) که نزد زردشتیان معمول است از این عبادت قدیم ناشی شده. در کتاب حزقیال نبی (8/17) به همین رسم برسوم، یعنی گذاشتن شاخه های برگ سبز بر بینی اشاره شده است.

 

سحر و جادو: دیگر از خصائص مغان که منابع قدیمه کلاسیک یونانی همه وجود آن را نزد ایشان تاکیید می کنند، داشتن علوم غریبه و مخصوصا مهارت در فنون جادوگری و ساحری است. هردوت می گوید: مغان را افسون ها و اوراد (ورد ها) است و کارهای غریب می کنند و نیز اعتقاد به تاثیر کواکب و نجوم و سعد و نحس ستارگان از معتقدات ایشان است که اجرام عِلوی (اجرام بالایی) را موثر در سرنوشت انسانی می دانند، چه بسا که این علم خرافی (نجوم) را از بابلیان آموخته و خود نیز بر آن، خرافات دیگری مزید ساخته بوده اند. همچنین اعتقاد بر موثریت خواب و رویا در عالم بیداری از مبادی ایشان است و علم تعبیر رویا و تاویل مَنام (خواب) ، میراثی از ایشان می باشد.

به هر حال در سحر و جادو مغ ها یا مگوش ها به قدری معروف و علم شده اند که رفته رفته در زبان یونانی این کلمه مرادف با جادوگر شده است. در کتب مقدسه نیز چنانکه گفتیم کلمه ی مجوس به معنی ساحر استعمال گردیده. از اینجا کلمه ماژی (Magie) به معنی سحر، ماژیسیان (Magicien) به معنی ساحر از السنه کلاسیک به السنه حیه (زبان های زنده) امروزی اروپا سرایت کرده و اکنون لغتی متداول است.

 

صناعت شراب سازی: یکی از هنرهای خاص مغان صنعت ساختن شراب و انداختن باده ی ناب است. از آن زمان که پرتو آفتاب درخشان و خاک بارور فلات ایران، در آن سرزمین بهترین انواع تاک را پرورش می داده، صناعت شراب سازی در نزد دهقانان ایران به ظهور رسیده و تکامل حاصل کرده است. در کتب تواریخ باستان اکتشاف شراب را به زمان افسانه ی جمشید منسوب می دارند.

ظاهرا این صناعت لطیف را پیشوایان مغ به حد کمال رسانیده و از انگورهای چون یاقوت رمانی و گوهر عمانی شراب های لعل گون مشکبو می ساخته اند. از این روست که شاعر گفته:

مغان که دانه ی انگور آب می سازند / ستاره می شکنند آفتاب می سازند

 

 

 

منبع: تاریخ ادیان، تالیف علی اصغر حکمت

گفتار یازدهم / ایران باستان

1345


 


فرستادن با یاهو مسنجر اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در فرندزفید داغ کن - کلوب دات کام اشتراک در توییتر اشتراک با  google buzz اشتراک در | addit.ir

comment نظرات ()